مقالات

درسی از یک شاگرد

  — داستاني  کوتاه و بسیار زیبا در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه … read more

نکته حسابی از دکتر حسابی

نکته حسابی از دکتر حسابی    \یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید . من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم … read more

زبان بدترین چیز دنیا

” زبان بدترین چیز دنیاست زیرا می تواند کارهای بسیار بدی انجام دهد . می توانم با زبانم دروغ بگویم و بدگویی کنم ، می توانم با زبانم پرخوری کنم و در نتیجه خسته و بیمار شوم و می توانم … read more

زبان بهترین چیز دنیا

< زبان بهترین چیز در دنیاست . زبانم پیام عشق را می رساند . زیبایی شاعرانه را فقط می توانم با زبانم ابراز کنم .زبانم تفاوت ظریف بین مزه هارا به من می فهماند ،زبانم بهترین چیز دنیاست ، زیرا … read more

قدر خانوادهات را بدان

” قدر خانواده ات را بدان “ با مردی كه در حال عبور بود برخورد کردم اووه !! معذرت میخوام… من هم معذرت میخوام , دقت نکردم … ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه ,خداحافظی كردیم و به راهمان … read more

پاره ای از “او”

پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا ، طولانی. می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کُند؛ و دورها ، همیشه‌ دور بودند. سنگ‌پشت‌ تقدیرش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ … read more

چه موقع صحبت کنیم؟

====================== روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود، با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟ سقراط پاسخ داد:” لحظه ای صبر کن. قبل از اینکه به من چیزی بگویی از … read more

داستان کوتاه زیبا

  تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها … read more

داستان کوتاه

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد همه آرزوی تملک آن را داشتند. باديه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر … read more

لیلی ، رفتن است

خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازیش. شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد. آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد. مجنون اما بلند شد، … read more