صوت های روانشناسی و هیپنوتیزم

دل نوشته های یکی از مراجعین

این از اغلب مواقعی بود که حسابی میزدم به سیم آخر!البته چندسالی میشد که سیم آخر شده بود فصل الخطاب زندگیم!درست مثل چاشنی انفجاری دنبال اندک بهانه ای بودم تا بکشم این شاسی لاکردار و عمودی بشوم تا ابد!!
در واقع بعد ازسه چهار سال هنوز در شش و هشت بلایی که خودم ،خودش و خودشان در کسری از ثانیه برسرم آوارکردند!مانده بودم!
خودم بعنوان یک شخصیت حقیقی و با نهایت سادگی آمیخته با بلاهhت برایn مین بار اعتماد کردم و برای nمین ویک بار گذاشتم تا چوب این اعتماد را بخورم!
خودش!باشگاهی بود که تتمه سرمایه مادی،معنوی و تمام غرور و اعتبارم هزینه اش شد
وخودشان.؛یغماگرانی بودند که علاوه بر سرمایه مادیم،آبرو و اعتبار و حیثیت کاریم را تاراج کردند!!چه فرق میکند!؟ اینجور مواقع این هویت فردیست که مهم ست یاهویت اجتماعی.قومی.شغلی؟
راستی چه ملاک و معیاری را میتوان برای خوی ومنش آدمی تعریف کرد؟ آنگاه که دیو حرص وآز روان آدمی را استحاله میکند !در چنین مواقعی پای هویت فردی در میان ست یا هویت اجتماعی یاپیچیده در ذات آدمیست!
در تعریف هویت به مجموعه‌ای ازعوارض و اوصاف پایداربرمیخوریم
که فردبه اعتبار آن از دیگران متمایز می‌شود
کدامیک از ما در همه حال همان خودمان هستیم؟به یقین ؛هیچکدام!
کدامیک از ما میتوانیم بخود اطمینان دهیم که در هر شرایطی و با هرکس همانی هستیم که بوده ایم،هرگاه فاصله بیفتد بین منافع شخصیمان با نفس!؟
به ضرس قاطع میگویم؛ هیچکدام
پس هرکدام از ما میتوانیم همان آدم باشیم اگر لگام نفسانیت را بیکباره اسیر خودپرستی و منیت کنیم! در واقع این من فردی است که اسیر نفس ست و از قید آن آزاد نشده
چه خوش گفته مولای جان؛
آدمی خوارند اغلب مردمان/ از سلام علیکشان کم جو امان
یک سلامی نشنوی‌ای مرد دین/ که نگیرد آخرت آن آستین

اوایل چنان در بهت و حیرت این آوار در خود فرو ریخته بودم که صرفا برای اینکه این حقیقت را انکار کنم با مشت مشت قرصهای خواب آور این سر هفته را به انتهای هفته بعد پیوند میزدم در بی خبری!(از سرکار خانم دکتر خالقی عذر میخواهم ؛میدانم چه حساسیتی دارند که مطالب بار مثبت داشته باشد ؛پس گریز میزنم به دستان گرم ایشان که انتهای سرگذشتم را باموجی از بازیابی خودم در آشتی بازندگی پیوند زدند؛بی گمان هیچ سپاسی بهای آن ندارد تا نثارشان کنم و بگویم چگونه دستان گرمت خانه ی مهر شد و کاشانه ام را از بی سامانی رهانید و وجودم را پیوند داد با آهنگ زیستن؛اما اگر بخواهم حق مطلب را ادا کنم باید درد را بگویم و از حجم فاجعه ای که طومار زندگیم را درهم پیچید و هرثانیه ام را تنها در تمنای مرگ گذراندم تا به درمانش برسم که بی گمان توهستی!)
باری؛حدود یکسالی تنم پیچیده در خواب و منگی گذشت ؛تا حکمی که صادر شد بر جنون و عصیان اندیشه ام!
آنروزها هرچه فریاد میزدم بحق که نمیخواهم بمیرم بلکه تا نبینم و یادم نیاید چه برسرم آمده؛دوستتر دارم زندگی را با خواب پیوند دهم!بگوش کسی نمیرفت!راستش من تا پیش از این سرخوشتر از آن بودم که به مرگ فکر کنم در واقع شکوه زندگی در من تلالو میافت من شیفته پنجه در پنجه انداختن با دجاله ی دهر بودم؛هر گاه پیروز میشدم که در اغلب موارد بود نگاه مغرور من مصایب را تحقیر میکرد.و هرگاه زمین میخوردم؛ حریص تر میشدم در برخاستن و جنگیدن!!چه میدانستم روزی بر زمین خواهم خورد وآنگاه اگر روزگار هم به رحم آید! توان برخاستنم نیست!چه میدانستم این زمین خوردنها و این باختنها هر کدام شرنگی ست بر رخسار دلم! وروزی که زمین خوردنم در پی اش برنخواستن باشد این شره شره های جان رخ خواهد نمود! آوار خواهدشد و یک جا میبلعد مرا!
بهرروی روزی شد که بخود آمدم و بگویمتان چقدر حمایت و همدلی عزیزانم دراین برخاستن به یاریم شتافت که شرحش بماند برای نوبتی دیگر؛
اینجا یک نکته را ناگزیرم ذکر کنم
سعی کنید به هیچ بهانه و بی بهانه ای دورتان راخلوت نکنید!نگویید خواهر میخواهم چکار و یا مادر!نگویید برادر نابرادری کرد یا عموو….؛آدمها پیچیده اند در خصایل گوناگون که هر لحظه گونه گونتر میشوندو تو نمیدانی این سیمای مهربان که خوشدلیهایت را خواهانست ،درپس زلزله برارکانت؛کجای تو جای خواهد گرفت؟و آنکه سی سال او را به قواره ی خباثت دیده ای و زندگی را تلخ کرده ای و نخواستی ببینی هر انسانی در کنار هزاران خصلت بد یک خصلت خوب دارد که روزی…که روزی…
پس بگذارید گریزی بزنم بر ازدواجم؛که هیچ به دل من رضا نبود!روزگاری بود که مرد نازنینی را حربه ای کردم تا تحقیر کنم جامعه ی آقایان را تا اثباط کنم هیچکس هم سنگ من نیست در هم بالین شدن!و آن وجود نازنین در یک اتفاق ساده تاج سرم شد و مرد خانه ام!باید میپذیرفتم اختلاف آدمها را در نگاه به زندگی!و به بهانه ی چابکی و مهارت در کسب و کار ؛ساده زیستی و ساده پسندیش را مایه تمسخر نمیکردم!اما کردم و چه زود ماتنها دو هم خانه بودیم که زیر یک سقف میزیستیم
ومن خانه نبودم ،هرگاه ا
و بود!!
یا بخواب بودم یا به کار سه فرزندمان که هردو آنقدر عاشق وجود نازنینشان بودیم که نخواهیم حق خود را باز ستانیم از زندگی!!
۲۰ سال تمام بدینسان زیستیم!ایشان به کار هنری خویش و همچنان راضی به نداشته هایش!و من در حرفه خودم ودر شهر خودم بسیار موفق
بعدها مابه تهران کوچیدیم ؛به هوای شرایط بهتر برای بچه ها.
درتهران بی درو پیکر نه آشنایی بود که آشناییت را حرمت کلامش کند نه فامیلی که حریم نسبت را ارج نهد .زندگی سخت بود و ما در این به یکباره کوچیدنمان باخته بودیم آنچه را طی سالها اندوخته کردیم!! این یعنی صفر ..یعنی از صفر آغاز کردن!من مانده بودم به کار دست بردست کوفتن و همخانه ام همچنان بر خرک رضا بر قضا میرفت!چند ماهی سپری شد به برخاستنم که باید برمیخواستم….شرح این حکایت که چگونه از به نان شب محتاج بودن تا در هر گوشه این شهر ملکی برپا ساختن و اعتبار و عزت و احترامی بنا کردن برپایه هوش اقتصادی خویش ودرسهایی که تلاش میکردم از یاء انتهایش هم نگذرم مثنوی هفتاد من است.یک پایم در بورس بود ویک پایم در دفتری که با شرکایم بکار ساخت و ساز بودیم.من از ارباب مهدی سبلان تا عمّار در فرمانیه را طی هفت سال گذراندم. ملاک من در همه ی سالهای کاریم این شعار بود که اعتماد کن تا اعتماد کنند!باورتان نمیشود.اوایل من ده تومن بیست تومن اضافه خرج خانه.طلاهای ریز میخریدم از طلافروشی که طلاهای دست دوم بی اجرت داشت .به شش ماه از ایشان طلب شمش طلا کردم!!در حالیکه پول یک ششم ش را هم نداشتم.وقتی از من پرسید به چه اعتبار بمن اعتماد کند .گفتم طلا نزدشان بماند تا پول را کامل پرداخت کنم و تعهد کردم تا پایان سال بدهیم راصاف کنم و کردم و او شد اولین معتمد من؛ دعای خیرمن همواره بدرقه راهش؛لابد شما هم سالهای سکه های بانکی و سود حاصله از آن را یادتان میآید.من و دوستانم چه شبها تا صبح پشت درب بانکها میماندیم تا صبح شود و سکه هایمان را تحویل بگیریم ؛شاید اولین سرمایه کاری من همین پولی بود که از این راه بدست آوردم و بعد گذراندن دوره فیوچر میان جوانانی که میتوانستند بچه هایم باشند و تحقیر استاد برای اینکه تنها آمده بودم تا بیاموزم! نه اینکه در سازمانش سرمایه بگذرام!و…..
پس از آن دوستی با عزیزی که همسرش در کار خریدو فروش زمین بود و چقدر رفتم و آمدم تا به هوش اقتصادیم وصداقتم اعتماد کرد؛ آن مرد بزرگ که حکم پدر خواندگیم راداشت.یادم میاید بار اولی که از او خواستم سرمایه اندکم را شریک ساخت وسازش کند .فرمود به چه اعتباری؟؟و من گفتم؛به اعتبار بی نامی من در این شراکت؛بدون هیچ خط وربطی تمام سرمایه ام را گذاشتم وتا دوسال بعد که بنامم آپارتمانی در یاسر خرید و برای امضاء مراخواند پای در آن محله نگذاشتم؛این مدت ان برادر بزرگوار طلافروش دست مرا در شرکت سرمایه گذاری بورسی که متعلق به پسرش بود بند کردو طی همان دوسال برای خودم در بورس آبرو واعتباری دست وپا کردم؛طوریکه به پاس محبت آن پرخوانده ی عزیز؛برایش سهامهایی را خریداری کردم که در مجمع سالانه بورس در انتهای سال با دوبرابر سود بفروش رسید ومن شدم سرمایه گذار و مسول خرید وفروش سهام پدر خوانده ام با ۳۰ درصد حق برداشت شخصی از سود حاصله؛بواقع شم اقتصادی خوبی داشتم .عمده کار من شده بود هرصبح زیرورو کردن خبرهای وویس آمریکن.بی بی سی و اخبار خودمان و حکم صادر کردن برای خیل کسانیکه به شم اقتصادی من ایمان آورده بودند!اما بزرگترین خطای من این بود که برای پول ارزش قایل نبودم.من برای برنده شدن میتاختم !!.درست نمیدانم چه چیزی را میخواستم به چه کسی ثابت کنم!؟اما میدانم هرگز و هیچگاه در قید سرمایه ای که میاندوختم نبودم!گفتن ندارد از دستهایی که به یاری گرفتم و لبهایی که بشادی و لبخند نشاندم!اهمیتی هم نداردمن هرگز در برابر هیچکس مغرور نشدم الا همسرم!و هرگز از بالا به هیچکس ننگریستم الا همخانه ام! که این زمان ایشان کلهم کارو بار را بوسیده بود وخانه نشین شده بود و من مرد خانه شده بودم…..
بهر روی گذشت سالها تا روزگاری که آن اوج گرفتنها به انتها رسیدو زمانه زمانه ی فر ریختن شد؛در این راه اول پدرخوانده ام را از دست دادم که سرمایه هنگفتی را درشراکت با یک فرد باخت!و نتوانست تاب بیاورد! و بعد فرو غلتیدن بود که تمامی نداشت و انتهایش بلوکه شدن سرمایه امثال من که زیر سوال بودیم؛(از کجا آوردی)پرونده من کاملا شفاف و روشن است و لنگ یک امضاء است که…
آن سال بد من به سرطان رحم دچار شدم !غده ای بدخیم هجده سانتی که آرام آرام در جانم میخلید و دوماه بعد در تکمیل آزمایشهایم دانستم که همزمان دو سینه ام هم گرفتار شده اند!
سی ام شهریور ۱۳۹۱ من وقت اتاق عمل داشتم در بیمارستان آرش؛
ومن میدانستم که سرسلسه ی دردهای جسمانیم روحم است که آزار می بیند!
از حساب وکتابم با خدایم خیالم راحت بود که هم اینک نیز راحت است؛من هرگز ریالی از کسی نخورده ام
که بسیار از من خورده اند!
هر
گز نگاه به مال کسی ندوخته ام دروغی به عمد نمیگویم.غیبت.تهمت…من با خدایم حسابم صاف بود اما با خودم نبود!!در تمام سالهای زیستن و تلاش برای دستیابی به آرزوهایم؛هیچ حقی بدست من ناحق نشد و بیشتر دوست نمیدارم بگویم که هرچه بوده به عشق دوست بوده!شاید از همین رو بود که وقتی به تمام فرو ریختم چون همیشه نگریستم بر پهنه بی انتهای وجودی که اینک لازم میدانست تا درسهایی را آویزه جانم سازد!بهر روی شما بگذارید بحساب وهم و پندار!ومن میگذارم بحساب ایمان بر آفریدگاری که وجودش همه لطف است

وَ لَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبُّکَ فَتَرْضى…
‏أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتیماً فَآوى….
‏وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدى….
‏وَ وَجَدَکَ عائِلاً فَأَغْنى‏….

وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّث

همینقدر بگویم؛اینبار هم اعتماد من بی پاسخ نماند!
آبان ماه همان سال غده ۱۸ سانتی من به ۷سانت تقلیل یافت!بهمن ماه ۳ سانت و غده های سینه هایم محوشد!و بهار سال بعد سلامتیم را بطور کامل بازیافتم؛ البته عمل نکردم ولی به درمانهای داروییم پایبند بودم؛دکتر من سرکار خانم نغمه منصوری در چهار راه سرسبز نارمک مطب دارند و هنوز هم هر شش ماه برای چکاپ خدمتشان میروم.
میتوانید برای اطمینان جویا شوید

بعد از آن سرمایه های اندکم را در اینجا وآنجا واغلب بعنوان شراکت درباشگاه داری که از جنبه های مورد علاقه ام بود یکجا کردم؛تا باشگاهی برای خودم بزنم و از خیل مدارک و تجربیات ورزشیم بهره ببرم و همزمان سرگرم باشم تا امروز فردایی که هنوز نیامده!!
و درست دوسال بعد !دوباره این دیوار شکسته اعتماد بی جای من و باختن همه هست و نیستم در قعر این فرو غلتیدن!! و پس از آن بود که اعتمادم را به هر چه هست و نیست از دست دادم و پهنه آسمان تار شده بود تا نبینم درسی را که واجب بود آموختنش وتهی شدم.بی هدف و بی انگیزه
و بعد برایتان نوشتم که خواب را بهتر دانستم تا یادآوری آنچه که برمن گذشته بود!و انگار میگفتم که نمیتوانیم تشخیص دهیم چه کسی آخرین تکیه گاهمان میماند که برای من همان همسری بود که بیش از همه مورد تحقیرو لعن و نفرینم بود!یاد کنم از شبهایی که تا صبح بربالینم مینشست تا دست وپایم خواب نرود همراه خودم؛یاد کنم ضجه و نالهایش که نمیتواند بدون من زندگی کند و دوست دارد من باشم اگرچه تلخ!
یاد کنم از اصرار بر نگاهداری جسم بی جان من….مسافرتهای گاه بیگاه و در محبت های قلبیش؛ومن در این بزنگاه دانستم بواقع بهایی ندارد مال دنیا !که او راست میگفت ؛خفتن برحصیری گرم ،به از خانه هایی بزرگ و نادانستن فردای گنگ بود!
بعد از آن به همت آقای خانه ام؛سلامت پاهایم را که در جوانی آسیب دیده بودند، را هم بازیافتم ؛سالی خفتن فربه ام کرده وقدرت حرکت از من ستانده شده بود که اراده کردم و به سالی به فرم همیشه بازگشتم؛
سال بعد ؛ روزگارم به پیاده روی و یوگا و مدیتیشن و مراقبه میگذشت ؛اما در واقع من جایی در بی باوری به باور آدمها ،بی اعتماد شده بودم حتی برخودم ،حتی برخدایم؛ که این هر دو خط قرمزهایم بودند …
تا روزی که در یکی از مراقبه هایم بجای مانترای همیشگی بردهانم جاری شد؛

«يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ
ارْجِعي‏ إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً
فَادْخُلي‏ في‏ عِبادي
وَ ادْخُلي‏ جَنَّتي‏

او همه دیده‌ست اندر درد و اندر رنج من
من نمی‌تانم که گویم نیستش بیناییی

من نظر کردم دمی در جان سودارنگ خویش
دیدم او را پیچ پیچ و شورش و درواییی

چون خیالش نیم شب در سینه آیدمینگر
هر نواحی یوسفی و هر طرف حوراییی

این عجب بحری که بهر نازکی خاک تو
قطره‌ای گشته‌ست و ننماید همی‌دریاییی

گر به جانش میل باشد جان شوم همچون هوا
ور به دنیا رو بیارد من شوم دنیاییی
…………………
و بعد در پی معالجه دماغ خویش سالها بود از این مطب به آن مطب میرفتم….

اما آنروز صبح به هوای درمان قطعیم از سر کلافگی!دلم هوای نبودن داشت!! یکسالی میشد که هراز چندگاه !کلافگی و بی انگیزه بودن هوای انتحار را بسرم میانداخت! وقتی یادم میاید چه راههایی را رفته ام (اینرا برای دل نازنین دکتر خالقی درز میگیرم)
باری آنروز صبح منتظر بودم که اهل خانه پی کارشان بروند و من دست بکار شوم که یقین داشتم اینبار راحت خواهم شد؛داشتم سایتها را زیر رو میکردم؛”زنان توانمند”چقدر این اسم شبیه جوانیهای من بود!!باورتان میشود کسی با نام کاربری و آدرس ایمیل من قبلا ثبت نام کرده بود واین شد که براحتی عضویت من پذیرفته شد؛کمی مطالب را زیر ورو کردم؛و همه جا بدنبال مغز کلام مدیر سایت گشتم .چقدر ساده بود و ساده میگفت و چقدر کلامش با اندیشه های من همخوانی داشت…کسی از ورای دنیای مجازی مرا میخواند….جالب بود ایشان روانپزشک بودند و آموخته ی یوگا؛اولی که مدتها بود بدنبالش بودم و دومی که ورزش مورد علاقه ی من بود!بعد شنیدم که از سخت نگرفتن زندگی گفت؛حرفهایش بوی پند ونصیحت
نمیداد؛بیشتر خطابش با خودش
بود!
واین یعنی کسی قرار نیست تافته ی جدا بافته باشد که برمنبر میخواند….؛ چقدر طالب دیدارشان بودم؛برایشان پیغام گذاشتم و بادفترشان تماس گرفتم؛خوشتر دارم بگویم دستی از غیب بود که دستهای سرد مرا به دستهای گرم ایشان سپرد؛د؛و نازنین بانوی دوست داشتنی چه زود ندای مرا لبیک گفت؛اصلا یادم نبود که میشود چنین انسانهایی هم باشند که من سالها بود که از آدمیزاد میگریختم و همه را سوءاستفاده گر و خودخواه و آسیب زننده میدیدم؛پس از آن لبیک ؛آنروز همه روز وآنشب همه شب را به مرور مطالب و فایلهای صوتیشان گذشت و من با اطمینان به پیوستگی ایده آلهاو ارزشهای ذهنیم بدیدار ایشان شتافتم؛بی انصافی میدانم اگر نگویم از منشی زیبا روی ایشان که با چه روی خوشی مرا پذیرفتند و لبخند زیبایشان هراس را از خانه ی دلم راند؛(شاید برای اینکه با منشی پزشک قبلیم کنتاکت داشتم که هرکاری میکردم نمیتوانستم خنده را مهمان سیمایش کنم و این دخترم چه بی ادعا با لبخندش به تمامی مرا دلگرم میساخت)
برخلاف پزشکان قبلی ؛کسی پشت میزش سنگر نگرفته بود!کسی مدام تاکید نمیکرد ؛نگریم!کسی تاکید نداشت فقط پرسشهایش را پاسخ گویم و……
در واقع فکر کنم دقایقی را به علایق مشترکمان پرداختیم و برای اولین بار من یادم امد که به ضرب و زور ّبغضم را در گلو خفه نکرده ام !ایشان گریستن مرا بفال نیک گرفتند و در انتها این کولبار غمهایم بود که دستی از دوشم بر زمین نهاد و کسی که بزرگترین پرسشم را که همانا یافتن انگیزه ای برای زیستن بودپاسخ گفت و چشمهایم را بر گوهرهای نابی که وجودشان موجب آرامش جانم بودو…. چرا من ندیده بودم!؟….
آنشب من ساعتها در خلوت سرد کوچه های شهر راه رفتم و اندیشیدم؛کسی از سویدای جانم زندگی را فریاد میزد برای خود زندگی که پربهاست!
آیا این صدایی که در اندرون جانم بود…انعکاس گفته های دکتر نازنینم بود که ساعتی قبل چه ساده زیستن را برایم معنا کرد؟یا صدای حق حق دخترکم که ازمن همان مادر قوی و سرزنده را
میطلبید!؟؟………….

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

من مرغ لاهوتی ُبدم دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهرکانی بدم کاین جا بدیدار آمدم
سلام دکتر عزیزم?دیروقت است و امیدوارم خوابزده تان نکرده باشم!راستش تا همین حالا داشتم این دردنامه را برایتان مینوشتم؛میدانم متنی طولانیست!در واقع شرح ۴۰ سال زندگیم را در سه صفحه نگاشته ام!امیدوارم به کار درج در کانالتان بیاید?شبتان خوش

More from صوت های روانشناسی و هیپنوتیزم

صوت های هیپنوآنالیز و روانشناسی2

لطفا از گوش دادن صوت ها در هنگام رانندگی و کارهایی که نیاز به هشیاری دارند اکیدا خودداری نمایید. [ لطفا از گوش دادن صوت ها در هنگام رانندگی و کارهایی که نیاز به هشیاری دارند اکیدا خودداری نمایید read more