نیمه گمشده من

داستان زیر را به محضر اساتید بزرگوار سایت تقدیم می نمایم. خواهشمندم بر من منت گذاشته و نظرات ارزنده خود را در این خصوص ذکر نمایید.

و آنگاه که خدا اراده کرد تا مرا به دنیا فرستد، سخت ایستادگی کردم.

گفتم: خدایا، چرا مرا از خود دور می کنی و به جهانی می فرستی که جز فساد، ظلم و تباهی در آن نمی بینم.

فرمود: ای عزیز، من چیزی می دانم که تو نمی دانی.
برآشفتم و فریاد بر آوردم: این را قبلا نیز شنیده بودم، وقتی که اولین انسان را آفریدی، به فرشتگان و شیطان چنین فرمودی. اما آدم در پاسخ چه کرد؟ به راستی کدامیک از این انسانها شکرگزار واقعی تو هستند؟
فرمود: تو ناگزیری از اطاعت، که هر چه من خواهم همان شود!
گفتم: خواهیم دید، تو راضی به جدا نمودن من از خودت نخواهی شد. من پاره ای از تو هستم، و هرگز توی بدون من و من بدون تو ممکن نیست. اگر حمل بر جسارت نباشد، کلام منصور حلاج را خواهم گفت: انا الحق ، من خدایم!
خدا که چنین جسارتی را از من دید، سخت در اندیشه شد، پس از لختی اندیشه سر برداشت و گفت: مرا از غم فراق می ترسانی؟ حال غم فراق را به تو می چشانم تا ببینی که چه تلخ و جانگداز است!
فهمیدم که دل خونی از فراق دارد. بیاد آوردم که خطاب به زمینیان فرموده بود: “اگر آدمیان دریابند که اشتیاق من برای وصال آنان در چه حد است، از شادی در همان دم قالب تهی خواهند نمود”.
اما تا به خود آمدم، خود را در زمین یافتم، در میان انسانهای دیگر. همه خوشحال بودند و من سخت پریشان و مضطرب. عاجزانه می گریستم، احساس ناخوشایندی داشتم، حس می کردم چیزی در وجودم کم است. جای خالی چیزی را در درونم احساس می کردم. فریاد برآوردم: خدایا با من چه کردی؟
شیطان در کنارم بر زمین نشست و گفت: خدا از جسارت تو چنان برآشفت که تو را به دو نیم ساخت و هر نیمه را جداگانه بر خاک زمین افکند. همانگونه که قرنها پیش با من نیز چنین نمود.
و من چیزی نداشتم که بگویم. خدا کار خودش را کرده بود. اما چگونه به همین راحتی دل از من کند؟ همان موقع تصمیمم را گرفتم، نیمه گمشده خود را خواهم یافت و به سوی او باز خواهم گشت، اما چگونه؟
سالها در فراق نیمه گمشده خود روزها را به شب و شبها را به روز رساندم.چیزهای بسیار در این جهان دیدم و شنیدم. دیدم که آدمیان گذشته خود را فراموش نموده و در زمین بدنبال شادی و آرامش واقعی می گردند. دیدم که خدای مهربان را متهم به خشونت و انتقامجویی نموده اند. دیدم که شادی را در زندگی دنیا جستجو می کنند، و هر چه بیشتر می جویند کمتر می یابند. دیدم که به خاطر دنیای فانی حتی حاضر به پشت پا زدن به گذشته خود و فراموش کردن دوران خوش با خدا بودن شده اند. راستش را بگویم، مرا نیز تا حدودی آلوده نمودند. اما من همیشه تصمیم خود را به یاد داشتم، و همین مرا از غرق شدن در این دنیا نجات می داد. شنیدم که برخی می گفتند: رویاها و آرزوهای خود را هرگز فراموش نکنید. اما وقتی آرزوهای آنها را می دیدم، جز مشتی آرزوی دنیوی و پست چیزی نمی دیدم و ناامیدی تمام وجودم را فرا می گرفت. نمی دانستم چه به سر نیمه ام آمده است؟ نکند او هم در دام این دنیا و ظواهر آن گرفتار شده باشد؟ خیلی نگرانش بودم.
تا اینکه سرانجام انتظار به سر آمد و روزی از روزها، در کمال تعجب و شگفتی، زمانی که دیگر امیدم داشت به ناامیدی تبدیل می شد،نیمه خود را یافتم. آنهم در همین دنیا! وقتی دیدمش آنقدر هیجان زده و خوشحال بودم که می خواستم همانجا در آغوشش بگیرم و با او یکی شوم، اما ترسیدم که آدمیان دیگر که این را نمی دانستند، مرا دیوانه بپندارند و از نیمه ام جدایم سازند. به ناچار سکوت پیشه کردم و چاره ای جز خاموشی ندیدم.
نیمه ام هم اولش مانند یک غریبه با من برخورد کرد. کمی نگران شدم، مبادا مرا یادش رفته باشد؟ اما در چشمانش برق آشنایی را می دیدم،انگار که سالهاست یکدیگر را می شناسیم. چشمان مهربان و زییایش به من می گفتند که اینگونه نخواهد ماند و بر آشنایی ما گواهی می دادند. فهمیدم که او نیز از ترس آدمیان دیگر سکوت پیشه ساخته است.
روزها گذشت، کم کم روزهای دوری به پایان خود نزدیک شد و ما به هم رسیدیم. بر خلاف تصور همگان، ما دو نیمه با یکدیگر سخت در جدال بودیم. هر نیمه به دنبال این بود که ثابت کند “من” است، و هر دو در این جدال بی نتیجه ماندیم. در نهایت تصمیم گرفتیم که “من” را بین خود تقسیم نماییم، و این گونه صلح برقرار شد و ما به خاطر برقراری صلح جشنی گرفتیم.
روز جشن به من گفت: تا آخر دنیا با تو خواهم بود. آشفته گشتم و گفتم: تا آخر دنیا؟ این چه حرفیست؟ من آمده ام که تو را بیابم و با خود ببرم. جای من و تو که در این دنیا نیست! خندید و گفت: من و تو؟ دیگر من و تویی وجود ندارد! راستش را بخواهی من هم همه چیز را می دانم، اما دیگر به زبان مردم این دنیا عادت کرده ام. گفتم: قول می دهی که هرگز مرا ترک نکنی؟ گفت: من هرگز ترا ترک نخواهم کرد، اما اگر جدا شویم، می دانم که باز یکدیگر را خواهیم یافت. گفتم: می آیی بازگردیم؟ جای من و تو اینجا نیست! بیا پیش خدا برگردیم. با مهربانی نگاهم کرد و دستم را گرفت. با صدای گرمش در گوشم زمزمه کرد: مهم نیست که کجاییم. مهم اینست که در کنار یکدیگر هستیم. لازم نیست جایی برویم، خدا همینجاست، ببین؟
و من شگفت زده برگشتم و خدا را دیدم که در کنار ما ایستاده بود و با مهربانی لبخند می زد. همانجا بود که احساس کردم زانوانم با خم شدنشان مرا به فرود در برابرش فرا می خوانند. دست گرم و مهربان او را بر شانه هایم احساس کردم. در حالی که اشک شوق بر گونه هایم جاری بود، گفتم: خدایا این همه روز بدون تو خیلی سخت گذشت. دوری تو سخت ترین مجازات بود.
با صدای رسایش گفت: اما من حتی لحظه ای از تو دور نبودم، مگر می شود از معشوق لحظه ای دور باشی؟ تو که دیگر این را به خوبی حس کرده ای!
و این جمله آخر را با ظرافت و کنایه زیرکانه ای ادا کرد.فاتحانه و با غرور به سمت نیمه ام برگشتم، اما با دیدن جای خالی او فریادی از وحشت برآوردم. رو به سوی خدا نمودم و گفتم: پس نیمه من…؟
با مهربانی گفت: مگر نشنیدی که چه گفت؟ گفت که دیگر من و تویی وجود ندارد!
و در یک لحظه، احساس عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت. آری، نیمه ام را نمی دیدم، اما بود! او در من بود و من در او. من و او “ما ” بودیم. این حس وحدت و یکپارچگی، تمام وجود مرا غرق در سرمستی و غرور نموده بود.
به سوی خدا برگشتم تا برای همه چیز از او تشکر کنم، اما خدا را هم ندیدم. عطر حضورش تمام وجودم را فرا گرفته بود، اما نمی دیدمش. همه چیز در یک آن برایم روشن گردید.
دیگر چیزی برای پرسیدن نداشتم.
علیرضا
۸۷/۲/۱۲

About Alireza

سطح سواد چندانی ندارم و زندگینامه ام سراسر لغزش و ایراد است. در همه زمینه ها مبتدی هستم. علاقمند به یادگیری علوم مطرح شده در این سایت هستم و خوشحال می شوم که اساتید دست این حقیر بی بضاعت را نیز بگیرند. این سایت را در جستجوهایم پیدا کردم و فکر نکنم که فقط به زنان اختصاص داشته باشد. برای همین هم عضو شدم تا از مطالب مفید و به روز آن استفاده نمایم.

3 comments on “نیمه گمشده من

  1. با تشکر از متن شما که دقیقا اشاره به اصل یگانگی یوگا می کند که همه ی ما یکی هستیم .ودر رابطه با نزدیکی خدا همیشه می گوییم: تو در کنارم هستی ای حضور تابناک و من آسوده ام آرام و خاموش.مرسی خیلی جالب بود و من منتظر مقاله های بعدی شما هستم.

  2. نیمه گمشده ام یک سیب است
    سیب سرخی که ز باغ ازلی می آید
    نیمه گمشده ام یک آهوست
    وچه چشمان سیاهی دارد
    چقدر تندرواست
    مثل این که دل او نیز هوایی دارد
    نیمه گمشده ام یک دریاست
    چقدر موجو تلاطم دارد
    چقدر جذر چقدر مد چقدر آبی روشن دارد
    نیمه گمشده ام یک رود است
    از کنار دل من می گذرد
    و ترش می سازد به هوای دل سودا زده اش
    نیمه گمشده ام یک کوه است
    پر صلابت پر حجم و عجب شرم و حیایی دارد
    نیمه گمشده ام یک بید است
    که به مجنون صفتی مشهور است
    نیمه گمشده ام یک فصل است
    که همه فصل خدا را دارد
    نیمه گمشده ام یک ساز است
    و صدای نی مجنون دارد
    و صدای دل پر درد زمان
    نیمه گمشده ام یک ابر است
    سیرت و صورت زیبا دارد
    ولی گه گاه دلش می گیرد پس کمی اشک ز خود می بارد
    نیمه گمشده ام یک دشت است
    پر ز گلهای شقایق شده است
    پر ز عطر است پر ز سنبل
    پر ز خواب گل مریم شده است
    نیمه گمشده ام مهتاب است
    که شب تار به هم می پوید

    esme shaeresho nemidunam, bebakhshid

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>