اگر زود می دانستم

کاش وقتی…
6 ساله بودم فکر می کردم پدرم از همه ی پدرها با هوش تر است.
8 ساله بودم فکر می کردم پدرم همه چیزها را می داند.
10 ساله بودم فکر می کردم وقتی پدرم بچه بود همه ی چیز هابا حالا فرق داشت.
12 ساله بودم فکر می کردم طبیعی است پدرم در این مورد چیزی نمی داند دیگر پیرتر از آن است که بچگی هایش به یادش بیایید.
14 ساله بودم فکر می کردم بهتر است خیلی حرف های پدرم را تحویل نگیرم او زیادی امل است.
16 ساله بودم فکر می کردم زیادی نصیحت می کندوبه خودم می گفتم باز به پر چانگی افتاده است.
18 ساله بودم فکر می کردم بی جهت به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم پیله می کند.دایما شاکی بودم.
25 ساله بودم احساس می کردم باید چیزهایی را از او بپرسم زیرا او با قضایای زیادی سروکار داشته و چیزهای زیادی می داند.
30 ساله بودم فکر می کردم او چند پیراهن بیشتر از من پاره کرده و خیلی تجربه دارد.
40 ساله بودم حیران بودم که پدرم چطور از پس این همه کار بر می آمد.چقدر عاقل بود و چقدر تجربه داشت.
50 ساله بودم حاضر بودم همه چیزم را بدهم تا پدرم برگردد و بتوانم حضورش را تجربه کنم و با او درباره ی همه چیز حرف بزنم و از او یاد بگیرم.
ولی افسوس که قدرش را ندانستم.
(ترجمه ی زهرا زاهدی)

3 comments on “اگر زود می دانستم

  1. رفت و از حافظه ی پاک روانان نگذشت
    یاد و خاطر به امانت بگذاشت
    خاطراتی پر سرو
    یادهایی پر خوبی ، پر عشق
    و نگاهش همه مردی و سلاوت
    پر نور
    مهربان همچو گل یاس سپید
    و بزرگ و ابدی
    استوار و محکم
    پدری همچون کوه
    رفت اما نفسش خواهد ماند
    ×××××××××××

    سروده ی : طاهر ابرقویی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *