غزل شماره 1دیوان شمس

دیوان شمس

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها

ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها

امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی

بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی

مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا

در سینه‌ها برخاسته اندیشه را آراسته

هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا

ای روح بخش بی‌بدل وی لذت علم و عمل

باقی بهانه‌ست و دغل کاین علت آمد وان دوا

ما زان دغل کژبین شده با بی‌گنه در کین شده

گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا

این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را

کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا

تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی

و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری

می‌مال پنهان گوش جان می‌نه بهانه بر کسان

جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا

خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم

کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا

 

About خالقی

مدیر و صاحب امتیاز سایت زنان توانمند، هیپنوتیزور،دکترای تخصصی روانشناسی ،مدرس دانشگاه ،عضو انجمن علمی هیپنوتیزم آمریکا ،دارای مدرک مسترینگ اریکسونی و عضوانجمن روانشناسی سلامت وعضو انجمن روانشناسی اجتماعی ،عضو انجمن روانشناسی ایران ، نویسنده ی کتاب تاثیر شادمانی و آرمیدگی در اختلالات جنسی ،محقق در زمینه ی شادمانی درونی هشیاری حضور،معنویت درمانی ویوگادرمانی،مربی یوگاو مربی یوگای خنده ودارای چندین سال سابقه ی مدیریت گروه درمانی و توانمند کردن زنان

2 comments on “غزل شماره 1دیوان شمس

  1. زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
    گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

    چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه
    ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم

    زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود
    گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم

    تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم
    با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم

    اصل تویی من چه کسم آینه‌ای در کف تو
    هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم

    تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو
    چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم

    بی‌تو اگر گل شکنم خار شود در کف من
    ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم

    دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم
    هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم

    دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی
    تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم

    لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من
    شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم

  2. اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد
    كـو خـورنده‌ي لــقمـه هاي راز شـــد
    لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
    ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب
    گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني
    پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني
    طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن
    بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن
    چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام
    امـــتحـــان كــن چـــند روزي با صــيام
    چــند شــب ها خواب را گشتي اسير
    يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير
    مثنوي معنوي – مولوي

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *