هرگز نگران نباش، هوشیار باش

هرگز نگران نباش، هوشيار باش

به ياد يكي از عرفاي بزرگ ناگارجونا Nagarjunaافتادم. او عادت داشت برهنه زندگي كند. او فقط يك كاسه ي گدايي داشت، اين تنها دارايي او بود. ولي تا جايي كه به هوشمندي مربوط است، شايد او بزرگترين نابغه اي بوده كه روي اين زمين زندگي كرده است ،تيزهوشي او با هيچكس قابل قياس نيست. شاگردانش پادشاهان بزرگ، ملكه ها و فيلسوفان بزرگ بودند.يكي از ملكه ها بسيار به او ارادت داشت و وقتي كه او از پايتخت آن ملكه ديدار مي كرد، برايش كاسه اي طلايي با تكه هاي الماس ساخته بود.

وقتي كه براي گدايي كردن به كاخ آن ملكه وارد شد، ملكه به او گفت، ” نخست از تو تقاضايي دارم.”
ناگارجونا گفت، “تو از مردي برهنه كه چيزي جز يك كاسه ي گدايي ندارد چه تقاضايي داري؟”
ملكه پاسخ داد، “همان كفايت مي كند. من فقط همان كاسه ي گدايي را از تو مي خواهم.”
مرد گفت، “مي تواني آن را برداري.”
ملكه گفت، “اين فقط نيمي از تقاضاي من است. من آن را عوض مي كنم و تو بايد كاسه ي گدايي مرا بگيري!”
ناگارجونا گفت، “مشكلي نيست، هركاسه ي گدايي كفايت مي كند.”
او ابداً نمي دانست كه آن زن چه چيزي را پنهان كرده است. آن كاسه اي بود تمام طلا با قطعات درشتي از الماس هاي پرارزش.
ناگارجونا آن كاسه را گرفت. همانطور كه به سمت مخروبه ي معبدي مي رفت كه در آن زندگي مي كرد، دزدي او را ديد و باورش نمي شد. آن كاسه ي گدايي همچون ستاره
مي درخشيد و او مردي برهنه بود: “اين كاسه ي مرصع و زيبا در دست اين فقير برهنه چه مي كند؟ و او تا چه مدت مي تواند آن را نگه دارد؟ كسي اين را از او خواهد گرفت، پس چرا من نگيرم؟”
او ناگارجونا را تعقيب كرد. ناگارجونا داخل اتاقي شد كه سقفي نيمه داشت و فقط ديوارهايي باقي مانده بود. تمامي آن معبد ويرانه بود و آن اتاق فقط يك پنجره به بيرون داشت و آن دزد در پشت آن پنجره پنهان شد و مي دانست كه راهبان بودايي فقط يك بار در روز غذا مي خورند. حالا او غذا مي خورد و قدري مي خوابد ، يك چرت كوتاه و همان وقتش است. كسي در اين حوالي نيست و او مي تواند كارش را بكند.
ولي ناگارجونا پيش از اينكه به آن دزد فرصتي بدهد كه آن را بدزدد، غذايش را خورد و آن كاسه را از پنجره به بيرون پرتاب كرد. كاسه كنار پاي دزد افتاد و او باورش نمي شد. او واقعاً يكه خورد. براي لحظه اي نمي توانست فكر كند كه چه كند: “اين چه نوع مردي است؟ او غذايش را خورده و اين كاسه ي بسيار قيمتي را مانند يك شيئ بي فايده بيرون انداخته ، و دقيقاً جايي كه من نشسته ام!”
دزد ايستاد و از ناگارجونا پرسيد: “مي توانم به داخل بيايم و فقط يك سوال كنم؟”
ناگارجونا گفت، “براي اينكه تو را به داخل بياورم، مجبور شدم كاسه را به بيرون پرتاب كنم. بيا تو. آن كاسه مال تو است. نگران نباش. من آن را به تو بخشيدم تا تو يك دزد نباشي. اين يك هديه است. من مردي فقير هستم. من هيچ چيز ديگري ندارم، فقط آن كاسه را داشتم و مي دانم كه نمي توانم براي مدتي طولاني آن را نگه دارم، زيرا من مجبورم بخوابم و كسي آن را از من خواهد ربود. و تو خيلي دردسر كشيده اي و مرا از پايتخت تا اينجا تعقيب كرده اي و من شاهد آن بوده ام. و روز تابستاني گرمي است. لطفاًُ هديه ي مرا رد نكن و آن را بگير.”
دزد گفت، “تو مرد عجيبي هستي. آيا نمي داني كه چه ارزشي دارد؟”
ناگارجونا گفت، “از زماني كه خودم را شناخته ام، هيچ چيزي قيمتي نيست.”
دزد نگاهي به ناگارجونا انداخت و گفت، “پس هديه اي ديگر به من بده: چگونه خودم را بشناسم كه در قياس با آن، اين كاسه ي قيمتي بهايي نداشته باشد؟”
او گفت، “بسيار ساده است.”
ولي دزد گفت، “پيش از اينكه چيزي بگويي، مي خواهم خودم را معرفي كنم. من يك دزد بسيار مشهور هستم.”
ناگارجونا گفت، “چه كسي نيست؟ به اين چيزهاي پيش پاافتاده توجه نكن.در اين دنيا همه دزد هستند زيرا هركسي برهنه زاده مي شود و آنوقت هر كسي چيزهايي دارد. همگي دزد هستند، پس نگران نباش. براي همين است كه من برهنه زندگي مي كنم. كاملاً خوب است. هركاري كه مي كني، آن را خوب انجام بده. فقط يك نكته را رعايت كن: وقتي مشغول دزدي كردن هستي، هشيار باش، گوش به زنگ باش، مشاهده گر باش. اگر مشاهده گري را از دست مي دهي، آنوقت دزدي نكن. اين يك قانون ساده براي تو است.”
دزد گفت، “اين خيلي ساده است. چه وقت مي توانم بازهم تو را ببينم؟”
او گفت، “من دوهفته در اينجا خواهم بود. مي تواني هر روزي كه خواستي بيايي، ولي نخست اين را امتحان كن.”
دزد براي دو هفته امتحان كرد و دريافت كه اين دشوارترين كار در دنيا است. يك شب حتي وارد قصر شد و در خزانه را باز كرد، ولي وقتي سعي كرد چيزي را از آن بردارد، احساس كرد كه هشياري اش را از دست داده است. و او مردي با صداقت بود. پس آن را سرجاي خودش گذاشت ، نتوانست آن را بردارد. ولي اين كاري دشوار بود: وقتي كه هشيار بود، آنوقت ميلي براي برداشتن چيزي وجود نداشت و وقتي كه هشيار نبود،
مي خواست تمام آن خزانه را بردارد.
عاقبت دست خالي نزد ناگارجونا بازگشت و گفت، “تو تمام زندگي مرا مختل كرده اي. اينك نمي توانم دزدي كنم.”
ناگارجونا گفت، “اين مشكل من نيست. حالا مشكل تو است. اگر مي خواهي دزدي كني، بايد هشياربودن را فراموش كني.”
ولي دزد گفت، “آن چند لحظه ي هشياري بسيار باارزش بودند. من هرگز چنين احساس آسودگي نكرده بودم و هرگز چنين آرامش، سكوت و سروري احساس نكرده بودم. تمامي خزانه ي پادشاه در قياس با آن هيچ بود.”
“حالا مي فهمم منظورت چه بود وقتي كه گفتي از وقتي كه خودت را شناخته اي هيچ چيز باارزش نيست. من فقط چند قطره از آن شهدي را چشيدم كه تو مي بايد پيوسته در حال نوشيدن آن باشي. آيا به من اجازه مي دهي كه مريد تو باشم و تو را دنبال كنم؟”
ناگارجونا گفت، “من از همان روز اين را مي دانستم. از همان وقتي كه مرا دنبال كردي تو را مشرف كردم. تو در اين فكر بودي كه چگونه آن كاسه را از من بربايي و من در اين فكر بودم كه چگونه تو را بربايم. ما هردو همکار هستیم.

(ل.آ)

5 comments on “هرگز نگران نباش، هوشیار باش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *