عاقبت وابستگی

 

پیاده بر سوار نگاه می کرد……..چقدر تند می رود این سوار ؟….

                                     چه نفس جانکاهی داری؟…….

                                    نگاهش حتی به جلوی قدم هایش نیست…

                                   فقط خیالی در ذهن دارد…..

پیاده غمگین و خسته باز هم نگاه کرد…

پاهایش رمق راه رفتن نداشت….

ولی باید سر پا می ایستاد

تکیه گاهی ..

کسی ندید  سرچشمه شعله های خشمش را….

چرا نمی توانست حرکتی تازه کند؟

فقط زانوان خم شده اش رو می دیدند که چون عروسک چوبی بی رمق در جا خشک زده بودند

آیا میشد نور زندگی رو در ته چمشهایش  پیدا کرد ؟

یا ، اون نور هم خود سالها بود که کمرنگ و کمرنگ شده بود

فقط ته نفسی وجود داشت

شاید آخرین نفس ها…

 

 

 

 

پیاده بر استانه در ایستاده از سواره پرسید :

–          با این اسب قشنگت خیلی تند میری؟

–          سواره گفت خیلی …..

–          وقتی باد به سینه ات می زند خیلی خوشحالی ؟

–          خیلی

–          توی علفزار هم میری؟

–          اره …میرم

–          توی سبزه زار هم میری ؟

–          اره میرم..

–          اونوقت توی باد …توی علفرار ..توی سبزه زار ….به کی نزدیک تری ؟ ..

–          به خودم…

–          ولی پاهای من چوبی شدند ….دیگه از آستانه در هم بیرون نمیرم…..دلم علفزار می خواد …دلم سبزه زار می خواد….دلم هوای تازه می خواد ….توی این خانه خیلی غمگینم…..

–          سواره …..امروز هوای خوبی است …باد تندی هم میاد…..سبزه زار هم باید زیباتر از همیشه باشه ……باید برم ….

فقط صدای رفتن تند باد اسب……..و بعد دوباره چهار چوب خانه و پاهای چوبی…

 

پیری از شهر می گذشت

پاهای چوبی بسیار دیده بود

ولی این فرق داشت….

اولش آهنی بود…..بعد چوبی شد

–          تو که پاهای به اون محکمی داشتی چی شد؟

–          – من اعتماد کردم که با پاهای کس دیگه ای می تونم راه برم….ولی اون روز به روز قوی تر شد و من ضعیف تر….درحالی که خواب بودم زمان گذشت …..

–          – میدونی که این بیماریه….اول پاهات چوبی میشند …بعد قلبت و بعد ذهنت …..تا دیر نشده حرکت کن….

–          پیرمرد راست می گفت باید حرکتی کرد….

 

پیر قصه ها داشت از پاهای چوبی ، آدمهای چوبی ، خانه های چوبی و شهر چوبی که موریانه آنها را از بین برده بود

قصه پدری که پاهای دخترش رو با چوب بسته بود

قصه برادری که به پاهای خواهرش چوب می زد

 و قصه شوهری که پاهای آهنی همسرش رو چوبی کرده بود

از قصه هاش برای پیاده گفت و گفت….

پیاده حس کرد جریان تازه ای در نوک انگشتان پاهاش به حرکت میاد..

حس خوبی بود …حس زندگی دوباره….بدنش گرم شد …جان تازه ای گرفت ..

از درگاه خانه بیرون رفت ….و قصه های پیر  را برای همه آدمهای چوبی شهر تعریف کرد …

همه جان تازه ای گرفتند..

مثل اینکه خود شهر به حرکت در امده بود دیگه هیچ آدمی چوبی نبود..

هیچ خانه ای چوبی نبود ..

شهر از عطر گل نرگس پر شد…بوی عشق همه جا پیچید ….شهر رنگارنگ و جاندار شد…

 

 

سوار از راه رسید..

خسته و غبار آلود…باور نمی کرد عطر گل نرگس رو …باور نمی کرد شهر سبز جاندار رو …

پیاده ها همه شاد و نغمه خوان در حال ساختن بودند…

شهر جان گرفته بود..

خانه به خانه گشت تا پیاده اش رو پیدا کرد…

–          چقدر حال و هوای این شهر عوض شده…!

–          آره شده ..

–          چه بوی عطری در فضا پیچیده …!

–          -آره پیچیده …

–          خسته ام ….توان راه رفتن ندارم….می تونم اینجا بمونم؟

پیاده فقط به پاهای خودش و پاهای سواره نگاه کرد…… فرق کرده بودند…

سواره از اسب خاک آلودش پایین آمد…..ولی پیاده کار های زیادی داشت.. …..باید می رفت.

 

 

 

“تقدیم به تمام زنان توانمندی که در خانه ماندند تا مردانشان رشد کنند”

 طیبه نیاکان – فروردین 92

About خالقی

مدیر و صاحب امتیاز سایت زنان توانمند، هیپنوتیزور،دکترای تخصصی روانشناسی ،مدرس دانشگاه ،عضو انجمن علمی هیپنوتیزم آمریکا ،دارای مدرک مسترینگ اریکسونی و عضوانجمن روانشناسی سلامت وعضو انجمن روانشناسی اجتماعی ،عضو انجمن روانشناسی ایران ، نویسنده ی کتاب تاثیر شادمانی و آرمیدگی در اختلالات جنسی ،محقق در زمینه ی شادمانی درونی هشیاری حضور،معنویت درمانی ویوگادرمانی،مربی یوگاو مربی یوگای خنده ودارای چندین سال سابقه ی مدیریت گروه درمانی و توانمند کردن زنان

One comment on “عاقبت وابستگی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *