تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی

تو نه چناني که منم من نه چنانم که تويي
تو نه بر آني که منم من نه بر آنم که تويي
من همه در حکم توام تو همه در خون مني
گر مه و خورشيد شوم من کم از آنم که تويي
با همه اي رشک پري چون سوي من برگذري
باش چنين تيز مران تا که بدانم که تويي
دوش گذشتي ز درم بوي نبردم ز تو من
کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تويي
چون همه جان رويد و دل همچو گياه خاک درت
جان و دلي را چه محل اي دل و جانم که تويي
اي نظرت ناظر ما اي چو خرد حاضر ما
ليک مرا زهره کجا تا به جهانم که تويي
چون تو مرا گوش کشان بردي از آن جا که منم
بر سر آن منظره ها هم بنشانم که تويي
مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من
من نرسم ليک بدان هم تو رسانم که تويي
زين همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم
عذر گناهي که کنون گفت زبانم که تويي

مولانا

( ل . آ )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *