آگاهی

آگاهی

به نظر می رسید که دریا رنگ آبی خود را به زمین منعکس کرده و زمین نیز پوشیده از رنگ آبی است. کوه ها نیز به رنگ آبی روشن بودند. منظره ای افسون کننده بود، و سکوتی عمیق حاکم بر همه چیز. از اینجا و آنجا صداهای درهم غروب به گوش می رسید، ولی آنها نیز در بطن این سکوت بودند، جزئی از سکوت بودند- همانگونه که ما نیز بودیم. این سکوت به همه چیز کیفیتی نو و شاداب می داد و غبار رنج و آلودگی را از دل چیزها می زدود. دید روشن بود و ذهن در یگانگی با سکوت. طنین صدای بعضی حیوانات دره را پر کرده بود؛ و سکوت، آنها را نیز در خود جذب می کرد، آنها را پذیرفته بود. پایان این روز مرگ تمام روزهای گذشته بود، و در این مرگ زایشی نو- بدون اندوه گذشته. زندگی در این سکوتِ عمیق و گسترده نو بود.
در اطاق مردی با ناآرامی منتظر بود تا موضوعاتی را به بحث بگذارد. درباره ی فعالیت هایش، مشکلاتی که در زمینه ی حرفه اش داشت، مسائل جزئی زندگی فامیلی اش، و حیاتی بودن تمایلاتش صحبت کرد. می گفت می تواند این مسائل را به یک شکل منطقی و خردمندانه یکی پس از دیگری حل کند، ولی چیزی که واقعاً برایش اسباب نگرانی است ولع شهوت است. با وجودی که زن و بچه دارد دست از دلگی بر نمی دارد، و این برایش به صورت یک مسئله ی جدی درآمده و دارد دیوانه اش می کند. با چند دکتر روانکاو صحبت کرده ولی مسئله همچنان لاینحل مانده؛ و باید به هر طریق شده این مسئله اساسی را حل کند.
ما چه اشتیاقی به حل مسائلمان داریم! چگونه بلاانقطاع در جستجوی یک پاسخ، یک راه گریز و یک چاره ایم! هرگز با خودِ مسئله نمی مانیم، به واقعیت آن توجه نمی کنیم، بلکه با دغدغه و اضطراب کورمال کورمال به دنبال پاسخ می گردیم – پاسخی که به طور حتم انعکاس ذهن خودمان است. مسئله همیشه خودساخته است، ولی ما می کوشیم تا پاسخ آنرا در بیرون از خود بیابیم. حال آنکه جستجوی پاسخ و راه حل برای فرار از مسئله است، برای اجتناب از مواجه شدن با مسئله است- و این چیزی است که اغلب ما آنرا می خواهیم. وقتی به جستجوی راه حل و پاسخ می رویم، پاسخ برایمان مهمتر از خود مسئله می شود. ولی راه حل، جدا از مسئله نیست. پاسخ در بطن مسئله است، نه برون از آن، نه دور از آن [2]. وقتی ما پاسخ را جدا از اصل مسئله –یعنی جدا از ذهن- تصور می کنیم، مسائل دیگری بر مسئله افزوده ایم: این مسئله که چگونه می توان پاسخ را یافت، این مسئله که اگر پاسخ را یافتی چگونه می توانی به آن عمل کنی، و مسائل دیگر. چون جستجوی پاسخ به منظور اجتناب از مواجه شدن با مسئله است، ما از خودِ مسئله می گریزیم و به ایده آلها، فرضیات، اعتقادات و تجربیات پناه می بریم و خود را در آنها گم می کنیم. حال آنکه همه ی این ایده آلها و فرضیات انعکاسِ خود ذهن هستند- یک ذهن تیره و آشفته. و ما این ایده آۀها و فرضیات خودساخته را همچون بت می پرستیم؛ نتیجتاً هر چه بیشتر و بیشتر در آشفتگی درون خود پیچانده می شویم و پریشان و ملول می گردیم. استنتاج و نتیجه گیری بر اساس فرضیات امر نسبتاً ساده ایست، حال آنکه شناخت و درک واقعیت یک مسئله، کاری است بسیار مشکل؛ مستلزم برخوردی است کاملاً متفاوت، برخوردی که در آن هیچگونه تمایل پنهانی برای یافتن پاسخ وجود ندارد.
برای درک و شناخت مسئله باید خود را از میل جستجوی پاسخ آزاد گردانیم. فراغت از جستجو ذهن را راحت می گذارد تا تمام توجه اش را در کار نهد و آنرا منحرف، تجزیه و مشغول به موضوعات فرعی نکند. تا زمانی که ذهن در ستیز، تضاد یا تقابل با مسئله است امکان شناخت آن وجود ندارد؛ زیرا تضاد عامل تجزیه، انحراف و انصراف ذهن است. برای شناخت هر چیز باید در ارتباط و تماس مستقیم با آن بود. و تا زمانی که مقاومت، ستیز، ترس یا رد و قبول وجود دارد امکان ارتباط مستقیم وجود ندارد. باید با مسئله یک رابطه ی صحیح برقرار کرد. ارتباط صحیح آغاز فهم و شناخت مسئله است؛ ولی تا وقتی که توجه و علاقه ی تو به حل مسئله و خلاصی از آن است چنین ارتباطی چگونه ممکن است؟ رابطه ی صحیح یعنی تماس مستقیم و نزدیک، یعنی ماندن با خود موضوع و مسئله؛ و آنجا که مقاومت –مثبت یا منفی- هست چنان ارتباطی وجود ندارد [3]. نحوه ی برخورد با مسئله مهمتر از خود مسئله است؛ نحوه برخورد است که هم شکل مسئله را تعیین می کند و هم نتیجه و هدف را. وسیله، نتیجه، و هدف، جدا از نحوه ی برخورد نیست. نحوه ی برخورد است که عاقبت و سرنوشت مسئله را تعیین می کند. اینکه شما چگونه به مسئله بنگرید بسیار اهمیت دارد؛ زیرا حالات و شرایط روحی، پیش داوریها، ترسها، امیدها و انتظارات شما بر مسئله سایه می افکند و رنگ و شکل آنرا تحت تاثیر قرار می دهد. در اینصورت حقیقت مسئله پنهان می ماند. وقتی کیفیت ذهنی شما آگاهی بدون غرض، بدون حصول یک نتیجه و در یک کلام «آگاهی بدون انتخاب» باشد، ارتباط صحیح با مسئله خودبخود برقرار شده است. مسئله یک چیز خودساخته است؛ بنابراین راه شناخت آن، شناخت «خود» است. شما و مسئله یک چیز هستید، نه دو جریان یا دو پدیده ی جدا از هم، شما خود مسئله هستید.
حرکات «خود» به طرز وحشتناکی یکنواخت است. «خود» عین ملالت است. وجود انسان را از درون ضعیف، بی هدف و بی جهت می کند؛ او را در پوچی و بطالت فرو می برد. تمایلات متضاد و متناقض آن، امیدها و حرمانهای آن، واقعیت ها و پندارهای آن همه عامل اسارت انسانند و معذالک همه پوچ و تهی. نفس تلاش ها و فعالیت های آن منجر به فرسودگی، خستگی و ملال آمیز بودن آن می گردد. «خود» مدام چیزی را حاصل می کند و چیزی را از دست می دهد؛ و در عین حال مدام می کوشد تا از این حلقه ی فساد، از این دام تباه کننده و جان فرسا بگریزد، خود را بیرون بکشد. از طریق فعالیت ها و مشغولیت های برونی، از طریق ارضاء دلخوشانه ی خود با اوهام و پندارها، از طریق مشروب، شهوت رانی، رادیو، کتاب، دانش و انواع سرگرمی ها از خود می گریزد. قدرت آن در پنداربافی فوق العاده پیچیده و نامحدود است. این پندارها خودساخته اند، در ذهن خلق می شوند، ایده آل هایی هستند که شخص به یک «استاد» و «مرشد» منعکس می کند و در او می بیند و همچون یک بت به ستایششان می نشیند. آینده ای را متصور می شود و امیدوار است که در آ« «خود» را به بزرگی و جلال و کمال برساند. برای فرار از ملالتِ یکنواختی، «خود» مدام در جستجوی محرک های شورانگیز و هیجان انگیز درونی یا برونی است. و این محرک ها همه بدلها و جانشین هایی هستند برای فقر درونی؛ و شخص امیدوارانه می کوشد تا خود را در این بدلها مستغرق نماید، گم کند. و انسان اغلب در این کار موفق می شود، اما این موفقیت خود کمک می کند به تشدید ملالت، فرسودگی و خستگی «خود». مدام از جستجوی یک بدل و جانشین به جستجوی دیگری می رود و هر کدام از آنها مسائل، تضادها و رنجهای خاص خود را دارند.
انسان وسایل «خود فراموشی» یا فرار از «خود» را هم در بیرون جستجو می کند و هم درون: بعضی ها به فرقه های شبه مذهبی پناه می برند، بعضی ها به یک ایدئولوژی، بعضی ها به کار و فعالیت و غیره. ولی هیچ راه و وسیله ای برای فرار از «خود» و فراموش کردن آن وجود ندارد. وراجی ها و شلوغی هایی که ذهن در خود ایجاد می کند یا سرگرمی های برونی، «خود» را موقتاً کرخت و سرکوب می کنند ولی دیری نمی گذرد که دوباره به شکل و هیئتی متفاوت رو می آید و خود را ظاهر می سازد؛ زیرا چیزی که سرکوب شده است بالاخره باید مفری پیدا کند و خود را آزاد گرداند. فراموش کردن خود بوسیله مشروب، شهوترانی، ستایش یک چیز، یا دانش موجب وابستگی شخص به آنها می گردد؛ و وابستگی مسائل دیگری به بار می آورد. اگر شما برای انصراف از «خود»، برای فراموش کردن خود، یا برای احساس شادی وابسته به مشروب یا «مرشد» بشوید، مشروب و «مرشد» برای شما به صورت یک مسئله در می آیند.
وابستگی منجر به احساس تملک، حسادت و ترس می گردد. بعد ترس و چگونگی غلبه بر آن به صورت یک مسئله ی اضطراب آلود و دغدغه آلود در می آید. ما در طریق جستجوی شادی و لذت مسائلی به بار می آوریم و در آنها گیر می افتیم. در فراموش کردن خود بوسیله ی شهوت رانی احساس خاصی از خوشی پیدا می کنیم؛ در این صورت شهوت وسیله ای می شود برای ارضاء یک تمایل. جستجوی شادی بوسیله ی یک چیز به طور اجتناب ناپذیری منجر به تضاد و ستیز می گردد؛ زیرا آن چیز و آن وسیله اهمیتی به مراتب بیشتر از خودِ شادی پیدا می کند. اگر زیبایی این مبل وسیله ی شادی و لذت من باشد مبل برای من اهمیتی فوق العاده پیدا می کند. و در آن صورت باید در مقابل دیگران از آن مراقبت و دفاع کنم. در این دفاع و مقابله احساس شادی ای که زیبایی مبل یک زمانی در من ایجاد می کرده است به کلی فراموش می شود و من می مانم و خودِ مبل. خود مبل چندان ارزشی ندارد، ارزش فوق العاده ای که من در آن می بینم به خاطر این است که وسیله ی حصول لذت است. پس در حقیقت، وسیله جایگزین شادی و لذت شده است.
هنگامی که وسیله ی شادی و لذت من یک انسن است، تضاد، اضطراب، رنج، اختلاف و خصومت بسیار شدید است. و اگر رابطه صرفاً به خاطر نفع شخصی باشد آیا می توان آنرا واقعاً رابطه نامید؟ آیا چنین رابطه ای یک رابطه ی بسیار سطحی بین منتفع و کسی که مورد انتفاع قرار می گیرد نیست؟ اگر من شما را وسیله ی کسب لذت و شادی خود قرار دهم آیا واقعاً در رابطه ی با شما هستم، آیا به شما مرتبطم؟ رابطه یعنی صمیمیت و همدلی، یعنی آمیزش. حال اگر من دیگری را صرفاً وسیله و ابزار تمتع خود قرار دهم- مانند یک شیئی، مانند یک مبل- آیا رابطه به معنای صمیمیت، همدلی و آمیزش بین ما وجود دارد؟ آیا اینگونه دیگری را وسیله ی تمتع قراردادن جستجوی نوعی پناهگاه، نوعی «خودحصاری» و «خودجداسازی» به منظور کسب لذت نیست؟ من این «خودجدایی» را رابطه می نامم، ولی آیا در این جریان عملاً و واقعاً ارتباط، آمیزش و همدلی وجود دارد؟ ارتباط آنجا وجود دارد که ترس نیست؛ حال آنکه در رابطه ی مبتنی بر نفع طلبی- که در آن اتکاء و نیاز نهفته است- ترس و رنجی فرساینده نهفته است. از آنجا که هیچ چیز نمی تواند در انزوا به سر برد، تلاش ذهن به منظور خود منزوی سازی مواجه با شکست، یاس، و رنج و احساس ناخوشبختی می گردد. واضح است که چنین انسانی همیشه در هستی خود احساس نقص و نارسائی خواهد داشت؛ سپس برای فرار از این احساس، کمال هستی خود را در ایده ها، در انسانها و در اشیاء جستجو می کند؛ در اینصورت به جایی بر می گردد که از آن آغاز کرده است- جستجوی بدلها و وسائل جبران.
تا زمانی که «خود» حاکم بر زندگی و رفتار آدمی است وجود انواع مسائل یک امر همیشگی و اجتناب ناپذیر خواهد بود. آگاهی بر اینکه چه اعمال و رفتاری از «خود» نشئت می گیرد و چه اعمالی مستقل از دخالت آن است مستلزم توجه، بیداری و هشیاری مستمر است. این هشیاری و بیداری ماهیت توجه تحمیل شده بر خود را ندارد؛ حاصل تمرین و ایجاد انضباط اجباری در ذهن نیست، بلکه یک آگاهی جامع، گسترده و فاقد خواسته ها و غرض های «نفس» است. توجه تحمیل شده بر ذهن کمک به تقویت «خود» می کند؛ چنین توجه ای نیز نقش یک جایگزین را پیدا می کند و انسان وابسته و متکی به آن می گردد. حال آنکه آگاهی واقعی فاقد کیفیت اجبار و «خود واداری» است؛ حاصل تمرین نیست؛ بلکه عبارت است از شناخت تمام ابعاد و محتویات مسئله – هم محتویات پنهان در عمق و هم آنچه در لایه های سطحی ذهن وجود دارد. محتویات سطحی باید شناخته شوند تا محتویات نهفته در عمق خود را در معرض آگاهی قرار دهند. تا وقتی لایه های سطحی ذهن آرام نگرفته اند، محتویات عمیق تر خود را بر آگاهی باز نخواهند نمود. این جریانات چیزی نیست که تحقق آن کار لفظ و بیان، یا حتی تجربه باشد. توصیف و بیانگری نشانه ی یک ذهن منگ و ناهشیار است؛ تجربه هم که یک جریان انباشته گری است ماهیت تکرار را دارد. آگاهی یک امر تعیین شده و مبتنی بر تصمیم نیست. چیزی که مبتنی بر تصمیم است غرض، جهت و هدفی معین دارد؛ غرض و هدف منجر به مقاومت می شود؛ و مقاومت منجر به محدودیت و حصر ذهن می گردد. آگاهی به معنای واقعی عبارت است از مشاهده ی «آنچه هست» بدون هرگونه دخالت و خواسته ی «خود»؛ یعنی حضورِ ذهن با تمامیت خود. در این مشاهده، مسئله خود را باز می کند، بر ذهن می نماید؛ و به این طریق کاملاً و از تمام ابعاد در معرض شناخت و ادراک قرار می گیرد.
از آنجا که هیچ مسئله ای مستقل و غیر وابسته به مسائل دیگر نیست، بلکه پدیده ای است غامض و پیچیده، یک مسئله هرگز نمی تواند منفرداً و مستقلاً حل گردد، بلکه فرایند تشکیل مسائل در تمامیت خود و در ارتباط و تاثیری که بر یکدیگر دارند باید شناخته بشود. کوشش برای حل یک مسئله – خواه فیزیکی یا روانی- در سطحی محدود و از بعدی خاص منجر به تضاد، تیرگی و غموض بیشتر آن می گردد. تنها راه حل مسئله همان آگاهی وسیع و هشیاری «پاسیو» و انفعالی است؛ تنها در این هشیاری و آگاهی است که حرکات و فعل و انفعالات ذهن خود را باز می نمایند و نشان می دهند.
عشق چیزی غیر از «احساس» (یعنی sensation) است. Sensation منجر به زایش و تبلور فکر از طریق الفاظ و سمبل ها می شود. Sensation ها و فکر جای عشق را می گیرند، جایگزینی بدلی برای عشق می شوند. Sensation ها محصول ذهن اند- همانگونه که تمایلات و هوس های جنسی محصول ذهن اند. ذهن از طریق خاطره و یادآوری، هوس ها و تمایلاتی را به وجود می آورد که منجر به لذتها و sensation های ارضاء کننده می گردد. ذهن تشکیل شده است از علائق و تمایلات متضاد- و هر یک با sensation مخصوص به خود. و مسئله هنگامی به وجود می آید که یکی از آن علائق و تمایلات نیرو و سلطه ای بیش از دیگری پیدا می کند و نتیجتاً با هم در تضاد و اصطکاک واقع می شوند. Sensation ها هم مطبوع و لذت بخشند و هم رنج آلود؛ و ذهن تنها به آنهایی می چسبد که لذت بخش اند. و به این طریق وابسته به آنها می گردد. این وابستگی و اسارت تشکیل یک مسئله را می دهد؛ زیرا ذهن مخزن و انبار sensation های متضاد و متناقض است. اجتناب از sensation های رنج آلود نیز شکل دیگری از اسارت است- با پندارها و مسائل نهفته در آن.
خالق تمام مسائل ذهن است و بنابراین خودش نمی تواند آنها را حل کند. ذهن جایگاه عشق نیست؛ هنگامی که ذهن بر وجود انسان سلطه و حاکمیت مطلق می یابد نتیجه ی آن گسترش sensation ها است؛ و ذهن آنها را عشق می نامد. و این به اصطلاح عشقِ ذهنی است که می توان درباره اش اندیشید، که می توان آنرا محصور نمود، پوشاند و از تجلی بازداشت، که می توان به آن جنبه ی شخصی داد و از آنِ خود دانست. ذهن می تواند sensation های لذت بخش را به یاد آورد یا تحقق آنها را در آینده تجسم و تصور کند. از این جریان تمایلات و هوس ها به وجود می آیند- در زمینه های متفاوت. عشق نمی تواند در حیطه ی ذهن باشد. ذهن جایگاه ترس است، جایگاه حسد و میل سلطه است، وسیله ی مقایسه و انکار و قبول است، وسیله ی حسابگری های زیرکانه است؛ حال آنکه عشق چنین نیست. حسادت هم مانند غرور یک محصول ذهنی است؛ بنابراین حسادت عشق نیست. عشق را با فعل و انفعالات و جریانات ذهنی نمی توان به یکدیگر ربط داد، نمی توان آنها را یکی کرد. هنگامی که sensation ها سلطه و حاکمیت دارند جایی برای عشق نیست؛ در اینصورت چیزهای ذهن قلب را پر می کنند؛ در اینصورت عشق ناشناخته می ماند؛ مهجور می ماند؛ به صورت یک چیز ستایش آمیز در می آید که وجود ندارد ولی همیشه باید در جستجویش بود. از آن یک ایده آل ساخته می شود که باید آنرا باور داشت و از آن بهره مند بود. حال آنکه تمام ایده آلها انعکاس ذهن اند، ساخته ی ذهن اند. بنابراین ذهن بیش از پیش بر هستی انسان سلطه و حاکمیت می یابد و وجود او را کاملاً در اختیار خود می گیرد؛ در اینصورت عشق تبدیل به یک کلمه ی بی محتوا می گردد که فقط باید آنرا ستود. در صورت ستایش، عشق تبدیل به یک sensation می گردد. و در این صورت است که عشق یک چیز قابل سنجش، نسبی و قابل قیاس تصور می شود: «من عشق بیشتری دارم، و تو عشق کمتری …». اما عشق نه شخصی است و نه غیر شخصی. عشق کیفیتی است از بودن که در آن هر گونه sensation- که یک محصول و واکنش فکری است- به کلی مفقود است.

حضور در هستی/جیدو کریشنامورتی
منبع :سرای سلامت انسان و پندار

(ل . آ )

One comment on “آگاهی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *