فرایند فردیت رستم در اسطوره هفت خوان

فرایند فردیت رستم در اسطوره هفت خوان

محمدخرسندی-به گزارش خبرنگارسایت مکتب مولانا-هویت هر ملیتی براساس زبان و ادبیاتف تاریخ و اسطوره ها و حکمت و فلسفه شکل می گیرد.

در این میان زبان فارسی مدیون وارستگی، شجاعت، درایت و ایرانی بودن یعقوب لیث صفار است، اگر    نمی­گفت چیزی را که من نمی­فهمم در مقابل من نخوایند (منظور زبان عربی ) امروز از زبان پارسی دری که فرزند خلف زبان پهلوی جنوبی است چیزی باقی نمانده بود. در ضلع دوم این مثلث تاریخ و اسطوره­ها قرار دارد. فردوسی با سرودن اثر بزرگ و حماسه­ساز خود به نام شاهنامه بخش بزرگی از تاریخ و هویت ایرانی، زبان پارسی و اسطوره­های ایران زمین را برای ما به یادگار باقی گذاشت.

اما در ضلع سوم این مثلث حکمت و فلسفه ما گرفتار علوم نقلی بود اگرچه فلاسفه­ای بزرگ چون شیخ شهاب­الدین سهروردی، ابوعلی سینا، ملاصدرا و … ظهور کردند اما در حکمت فلسفه چندان موفق نبودیم و به قولی همیشه پایمان در حکمت و فلسفه لنگ می­زده است. بحث درباره دلایل آن در این مقابله نمی­گنجد، امیدوارم روزی به این بحث پراهمیت که هویت فلسفی ما را شکل داده اما نه چنان در خور ملت بزرگی به نام ملت ایران به بحث و بررسی بپردازیم. اما در این مقاله آنچه اهمیت دارد ضلع تاریخ و اسطوره است، که نگارنده به یکی از این اسطوره ها خواهد پرداخت.

اسطوره چه نقشی در زندگی امروزه ما دارد؟ آیا اسطوره وقایعی صرفاً تخیلی بوده­اند؟ آیا داستان­هایی چون رستم و اسفندیار، رستم و سهراب، هفت خوان رستم و … برای سرگرمی خوانندگان خود سروده شده، یا در پس پرده شاعر یا ناقلان آن مقصود دیگری داشته­اند؟

از بحث زبانشناسی و اهمیت تاریخی و ادب و حماسی آن بگذریم (که در اینجا جای بحث نگارنده نیست) بیان اسطوره از جایگاه ویژه­ای در تاریخ تمام ملت­ها برخوردار بوده است به همین دلیل هرچه، قدمت ملت­ها بیشتر است با اسطوره­های ناب­تری برخورد می­کنیم. اما اصلی­ترین کارکرد اسطوره­ها، شفای روح و روان انسان آفریده شده است. و به قول ژوزف کمپل اسطوره همانند دری پنهان است که از طریق آن انرژی لایزال کیهانی در فرهنگ بشری تجلی می­یابد.»

این فرهنگ، تجلی میراث تمام بشریت است یونگ از آن به عنوان ضمیر ناخودآگاه جمعی[۱] نام می­برد.

فرایندی از ناخودآگاهی به خودآگاهی است.

این «خودآگاهی فردی» است یعنی یافته­های انسان اسطوره­ای شخصی است و در عمیق­ترین نهاد او در قلمرو «ناخودآگاهی»[۲] وی قدم گذاشته است. در نتیجه تجربه داستان اسطوره­ای از فردی به فرد دیگر متفاوت است، به همین دلیل تجربه سفر با یک داستان اسطوره­ای آزمودنی است نه آموختنی.

سینی انسان­ها در طول زندگی باید برای پخته شدن این سفر را داشته باشند شرایط این سفر و چگونگی آن را در بررسی داستان اسطوره­ای هفت خوان رستم بررسی خواهیم کرد. کسانی که سفر نمی­کنند (چه درونی و بیرونی) هرگز دستاورد مهمی از زندگی نخواهند و در هزار توی مشکلات زندگی کم می­آورند و آسیب­های جدی روحی و روانی را بسان زخمی سرباز کرده تا آخر عمر با خود حمل می­کنند.

ذکر این نکته ضروری است که: «ناخودآگاه جمعی بسیار گسترده­تر و عمیق­تر از ناخودآگاه شخصی در همة انسان­ها مشترک است و به اعتباری میراث روانی بشریت را دربردارد. ناخودآگاه جمعی قلمرو کهن الگوهای[۳] جهان شمولی انسانی است که در شرایطی که به آن انرژی داده شود، بیدار و فعال می­شوند. این الگوها در طول زمان وجود داشته و انسان­هایی که زمان بسیاری از مرگ آن­ها می­گذرد، این الگوها را زندگی کرده­اند. ناخودآگاه جمعی حوزه­ی استعدادها، توانایی­های بالقوه و امکانات است. هرآنچه ما برای «شدن» به آن نیاز داریم، در این حیطه قرار دارد»[۴].

به خوبی متوجه شدیم که کارکرد اسطوره بر روان بشر قرار دارد. شیوه­ایی تفکری بوده که از انسان­های ابتدایی به ما رسیده است و در طول زمان با رشد روانی انسان متعالی­تر شده به همین دلیل اسطوره نویسنده خاص و مشخص ندارد. «اسطوره آینه بزرگ نمایی است از شیوه تفکر همیشه­گی که انسان پیوسته از طریق آن اندیشیده­اند.»

میرجلال الدین کزازی معتقد است که درونی­ترین و انسانی­ترین روش، روشی است که در اسطوره به کار گرفته می­شود. اسطوره راهی طولانی و پرپیچ و خم از درونی­ترین لایه­ها به بیرونی­ترین سرشت خود اما اسطوره در کجا متجلی می­شود؟ از نظر یونگ کهن الگو در کهن الگو تجلی پیدا می­کند. در کهن الگوی یونگ این انسان است که جهان را تفسیر می­کند، چرا که کهن الگو از اشکال موجودات عینی نیست، بلکه برخاسته از تصویرهای درونی انسان است که از ناخودآگاه جوش و خروش می­کند.

در تعریف کهن الگو گفته می­شود: « عبارت از یک تجلی یعنی آشکار شدن نهان توسط نیروهای اسرار آمیزی نظیر رؤیا، تخیل اسطوره، از دیدگاه یونگ، این تجلیات روانی تصویرهایی بی­روح نیستند که جایگزین پدیده­های زندگی شده باشند، بلکه آن­ها ثمرات زندگی درونی­اند که پیوسته از ناخودآگاه انسان تراوش می­کنند، به گونه­ای که می­توان آن را به ظهور تدریجی عمل آفرینش مقایسه کرد. درست همان گونه که آفرینش، موجودات و اشیاء را به صورت جوانه­هایی در وجود می­آورد، نیروی روان نیز در قالب یک تصویر یا جوهری که نشان­دهندة مرز میان آگاهی و تصور، یا میان تاریکی و روشنایی است شکوفا می­شود».

ذکر این نکته لازم است که «مطالعه و مقایسه قهرمانان در روایت­های اسطوره­ای فرهنگ­های مختلف نشان می­دهد که شباهت­های شگفت انگیزی میان این اسطوره­ها و فرایند شکل­گیری آنها وجود دارد. از نظر یونگ، کهن الگوی قهرمان در واقع، همان بخش خودآگاه روان است، قهرمانی که درون یکایک انسان­ها حضور دارد و در اشکال مختلف هنری، همچون داستان، موسیقی و نقاشی متجلی می­شود. در حقیقت هنرمند به تصویر ذهنی قهرمان حاضر در روان خود، جان می­بخشد و او را در معرض دید عموم قرار می­دهد و غالباً خود نیز به این مسأله واقف نیست که شخصیت قهرمانش را چگونه خلق کرده است»[۵].

اما ضمیر ناخودآگاه جمعی حاوی فرایند فردیت است که کهن الگو را دربر می­گیرد و خود کهن الگو به چند دسته تقسیم می­شود. که عبارتند از:

۱- سایه       ۲- نقاب       ۳- آینما       ۴- آینموس      ۵- Self       ۶- پیر فرزانه

فردیت از دیدگاه یونگ پختگی و رشد روانی انسان است. یونگ فردیت را همان فرایند شناخت می­داند. شناخت از خود، و نفوذ به لایه­های درونی هر فردی.

اما وقتی نویسنده یا شاعری داستانی اسطوره­ای را مطرح می­کند با زبانی خاص با ما سخن می­گوید. زبان اسطوره، زبان نمادها است. به همین دلیل تاریخ پهنه نمودهاست و اسطوره گسترده نمادها، پس ما نیازمند رمزگشایی از این نمادها هستیم. و به قول دکتر کزازی نماد رازی است که باید آن را گشود.

از طرف دیگر زبان ناخودآگاهی زبان رؤیاست. به یاری رؤیاست که ناخودآگاه­های نهفته خویش را بر ما آشکار می­سازد. از این روی، رؤیا دروازه رازهاست.

می­توان این گونه گفت که تصاویر و الگوها یکسان هستند، اما بازتاب آن در درون هر فردی متفاوت است. اینجاست که با بررسی نمادها به خوبی می­توان به نقش منتقل کنند. آن نیمی برگرداندن نیروهای «پست» شهوانی به نیروهایی متعالی را درک و شناخت.

اما بررسی هفت خوان رستم داستانی اسطوره­ای که می­توانیم در سفر درونی زندگی برای رشد روان خود از آن بهره ببریم. اما نیازمند آن هستیم رازهای سر به مُهر آن را که در قالب تخیلات بیان شده از طریق کشف نمادها آن بازگشایی کنیم.

در این داستان قهرمان ؟؟ رستم سفری را آغاز می­کند که بر سه اصل استوار است:

۱- سفر

۲- آزمون دشوار

۳- بازگشت.

رستم سفر خود را برای نجات کیکاوس شروع می­کند. (برای هر سفری دعوتی وجود دارد که ممکن است خیلی از انسان­ها متوجه این دعوت نشوند)

در مسیر سفر با هفت خطر یا آزمون دشوار رو به رو می­شود و در نهایت رستمی که از سفر باز می­گردد با رستمی که سفر را آغاز می­کند کاملاً متفاوت است، چرا که ego رستم در ابتدای سفر خام است، ولی در پایان سفر گامی به جلو نهاده است. پس از بازگشت از سفر قهرمانی هم مهم است، چرا که این پختگی را کامل      می­کند و از حالت بدوی فردا نیست به مرحله کامل­تری سوق می­دهند.

مرحله اول:

در وصف مازندران برای کاووس شاه آوازی زیبا می­خوانند کاووس در رفتن به مازندران سر از پا نمی­شناسد.

که مازندران شهر ما یاد باد

همیشه برو بومش آباد باد

که در بوستانش همیشه گل است

به کوه اندرون لاله و سنبل است

هوا خوش گوار و زمین پر نگار

نه گرم و نه سرد و همیشه بهار

کاووس می­رود و در نهایت در مازندران گرفتار و زندانی می­شود.

خبر به زال می­رسد، او هم رستم را خبر می­کند تا برای کاووس راه چاره­ای پیدا کنند. زال راه دشوار ولی نزدیک­تری را با هفت خوان به رستم پیشنهاد می­کند، تا کاووس را نجات بدهد. سفر قهرمانی رستم با این دعوت آغاز می­شود. رستم سفر خود را از زابلستان که نماد خانه و جایگاه امن است آغاز می­کند، تا به سرزمین مازندران که نماد سرزمین عجایب و ماجراجویی و کشف ناخودآگاه شخصی خود که نجات کاووس نماد آن است، برسد.

کاووس که بعد از شنیدن صدای آن بزم علیرغم مخالفت بزرگان و دانایان برای تصرف مازندران لشکر می­کشد، در نهایت گرفتار جادوی شاه مازندران می­شود و با حالی نزار و دیدگانی نابینا در سیاهچالی مخوف به اسیری گرفته می­شود.

کاووس تنها راه نجات را استمداد از پیر فرزانه[۶]یعنی زال می­داند. دادنامه­ای به زال از او یاری می­طلبد.

از آن پس جهانجوی خسته جگر

برون کرد گردی چو مرغی بپر

که بد او ز شاه و ز لشکر جدا

بیامد دمان تا بر پادشا

سوی زابلستان فرستاد زود

بنزدیک دستان بمانند دود

بگفتش که بر من چه آمد ز بخت

بخاک اندر آمد سر تاج و تخت

چنین خسته در چنگ آهر منم

همی بگسلاند روان از تنم

و از اینجا سفر قهرمانی رستم با فراخوانی زال آغاز می­شود. رستم فرمان پدر را برای نجات کاووس       می­پذیرد.

«اولین مرحله سفر اسطوره­ای که ما آن را دعوت به آغاز سفر می­خوانیم نشان می­دهد که دست سرنوشت، قهرمان را با ندایی به خود می­خواند و مرکز ثقل او را از چهارچوب­های جامعه به سوی قلمرویی ناشناخته می­گرداند. این قلمرو سرنوشت که هم سرشار از گنج­ها و هم جایگاه خطرهاست به شکل­های گوناگون نمایان می­شود. هم چون سرزمینی دور، همچون یک جنگل هم چون قلمرویی در زیرزمین زیر امواج و یا فراسوی آسمان­ها، همچون جزیره ای رمزآلو، همچون کوهستانی بلند و باشکوه و یا چون سرزمینی سربرآورده و از اعمال رؤیاها و … »[۷]

قهرمان با ارده­ای استوار به پیش می­رود تا دستور زال را به اجرا بگذارد.

در هفت خوان رستم، زال ندای فراخوان را به عهده دارد، او که در سراسر بخش پهلوانی شاهنامه همواره ایفاگر نقش کهن الگوی پیر فرزانه است رستم را عازم سفری حساس می­کند و با راهنمایی­های مؤثر فرزند را از خطراتی که پیش روی اوست مدبرانه آگاه می­سازد و رستم آگاهانه مسؤولیت بزرگی را می­پذیرد و گام در مسیر آن می­گذارد.

اولین موضوع در قبول دعوت ؟؟ قهرمانی، پذیرش مسؤولیت است، بسیاری از انسان­ها علاقه دارند مثل زمانی که در رحم مادر بدون هیچ گونه مسؤولیتی در جنین زندگی می­کردند در طول دوران ؟؟ خود وارد مسؤلیت­ها نشوند، نپذیرفتن مسؤولیت مساوی با عدم پختگی، در فرایند فردیت است.

در این فرایند پذیرش مسؤولیت هرکاری بر عهده خود فرد است، بسیاری از ما علاقه داریم برای فرار از مسؤولیت و مشکلات و گرفتاری­هایمان کسی دیگر را مسؤول بشناسیم و تمام این مشکلات را بر دیگری فرافکنی کنیم.

مرحله دوم آزمون دشوار (هفت خوان)

خوان اول: شیر درنده

برون رفت آن پهلو نیمروز

ز پیش پدر گرد گیتی فروز

بخوابید شمشیر در زیر سر

با آرام بنهاد چون شیر سر

دران نیستان بیشة شیر بود

که پیلی نیارست از آن نی درود

در خوان اول رستم به بیشه­ای می­رسد که شیر درنده­ای در آنجا است، رستم به خواب می­رود. در هنگامی که شیر می­خواهد به رستم حمله کند، رخش شیر را می­کشد، رستم وقتی می­بیند که رخش چنین کرده است از او ناراحت می­شود و او را مورد ملامت قرار می­دهد.

چو بیدار شد رستم تیز چنگ

جهان دید بر شیر درنده تنگ

چنین گفت با رخش کای هوشیار

که گفت که با شیر کن کارزار

در اینجا رستم اولین زخم سفر را می­خورد چرا که احساس می­کند کاری که رخش کرده است او را کوچک کرده و ما در کمپلکس[۸] رستم به شکل خشم و سرزنش بر رخش سرباز می­کنند.

اگر توشه ی کشته بر دست اوی

من این ببر و این مغفر جنگ جوی

؟؟ کشیدی بمازندران

کمند و کمان، تیغ و گرز گران

چرا نامدی نزد من با خروش

خروش توام چون رسیدی بگوش

در این خوان شیر نماد مردانه تاریک در ناآگاهی رستم است در واقع اینجا رستم ego بی باک و نترس دارد اما خام، وحشی و خشن است. در این مرحله رستم فاقد شهود و حسن فراست و زیرکی است و در حالت ناآگاهی و بدویت به سر می­برد.

در این مرحله حیوانیت که در دوران انسان شکل گرفته شامل خشم و شهوست و … وجود دارد.

درست است که شیر کشته می­شود ولی چونشیر توسط رستم کشته نشده است این مسأله از سطح روان آگاه رستم به سمت روان ناآگاه او عقب نشینی یا سرکوب می شود و بحرانی به نام سایه[۹]بروز می­کند.

سایه که معمولاً ما آن را پنهان می­کنیم (اگرچه لزوماً پلید نیست) نیمه­ای انباشته شده از گناهان سرکوب شده و بهترین راه محفوظ ماندن از آن رؤیارویی با آن است.

این نیمه تاریک شخصیت اغلب در ناخودآگاه می­ماند این قهرمان است که باید آن را بشناسد و از آن نیرو بگیرد. در واقع قهرمان (رستم) باید بر آن تسلط پیدا کند تا موفق شود.

 

 

خوان دوم: هیولایی تشنگی

یکی راه پیش آمدش ناگزیر

همی رفت بایست بر خیره خیر

بیابان بی آب و گرمای سخت

کزو مرغ گشتی بتن لخت لخت

چنان گرم گردید هامون و دشت

تو گفتی که آتش برو برگذشت

تن رخش و گویا زبان سوار

ز گرمی و از تشنگی شد ز کار

در این خوان چیزی نمانده که رستم بر اثر بی آبی بمیرد، از خدا یاری می­طلبد و بره­ای از آنجا عبور می­کند و راه آب را به او نشان می­دهد رستم آب می­خورد و گورخری را بریان می­کند و می­خورد، بعد به خواب می­رود.

بره بر یکی چشمه آمد پدید

که معیش سرافراز آنجا رسید

در این مرحله ابتدا ego هیچ کنترلی بر اوضاع ندارد (ضمیرآگاه) در این مرحله رستم با بزرگترین ترس­های ناشناخته در خود رو به­رو می­شود و به جنگ دشوارتر کمپلس­ها می­رود او در این مرحله متوجه می­شود که پیکار تنها با پهلوانان دیگر نیست، بلکه تحمل و بردباری و فروتنی است رستم در عجز خود به یزدان پناه می­برد و بره (میش) او را به سمت نیروی زندگی حرکت می­دهد. در اینجا آب نماد آنیمای[۱۰] درون رستم اسکه رستم به سمت بخش زنانگی خود حرکت می­کند.

در این خوان رستم به مرحله مرگ می­رسد و دوباره متولد می­شود. پس مرگ و تولد را با هم در این مرحله تجربه می کند.

رستم بعد از رهایی از تشنگی شروع به نصیحت کردن رخش می­کند:

تهمتن برخش ستیزنده گفت

که با کس مکوش و مشو نیز جفت

اگر دشمن آید سوی من بپوی

تو با دیو و شیران مشوجنگجوی

مرا ایزد از بهر جنگ آفرید

ترا از پی زین و تنگ آفرید

بخفت و بیاسود و نگشاد لب

چمان و چران رخش تا نیم شب

رستم به رخش توصیه می­کند که عصبانی نشود در واقع رستم سایه خود را فرافکنی می­کند.

خوان سوم : اژدها

زدشت اندر آمد یکی اژدها

کزو پیل گفتی نیابد رها

رستم خوابیده است رخش اژدها را می­بیند و رستم را بیدار می کند اما اژدها ناپدید می­شود و این کار را تکرار می گردد و رستم در بار سوم اژدها را می­بیند و به کمک رخش او را نابود می­کند.

بغرید برسان ابر بهار

زمین کرد پرآتش کارزار

بدان اژدها گفت بر گوی نام

کزین پس نبینی تو گیتی بکام

رستم با رو کردن به سایه­ها خود در خوان دوم با این سایه­ها کنار می­آید که در خوان سوم از سایه بزرگتر و خطرناکتری چون اژدها که هستی آدمی را به آتش می­کشد پرهیز می­کند یونگ در تحلیل کهن الگوی اژدها، آن را در ارتباط مستقیم با کهن الگوی قهرمان می­داند، به باور یونگ ما به دنبال یافتن قهرمانی در درون خود هستیم تا به جنگ اژدهای درونمان (سایه) برویم.

برای دست یافتن به خودآگاهی نبرد با اژدها لازم است چراکه این نبود همان نبود ego با ناخودآگاه است.

دیدن اژدهایی که دوبار رستم نمی­تواند او را ببیند ولی در بار سوم میبیند نشان می­دهد که رستم ازمرحله جنگجویی قدرتمند به جنگجویی خردمند می­رود.

خوان چهارم: جادوگر پیر

می و جام و بویا گل و مرغزار

نکردست بخشش مرا روزگار

همیشه بجنگ نهنگ اندرم

دگر با پلنگان بجنگ اندرم

بگوش زن جادو آمد سرود

همان جامة رستم و زخم رود

بیاراست و ؟خوا بسان بهار

وگر چند زیبا نبودش نگار

بردستم آمد پر از رنگ و بوی

بپرسید و بنشست نزدیک او

در خوان چهارم جاودگر پیری خود را به صورت زن جوانی درمی­آورد تا رستم را فریب دهد. در این خوان رستم در سرزمین سرسبز و خوش سفره­ای می­بیند که بر آن طعام و شراب نیکو چیده­اند، از اسب فرود می­آید، و تنبور بر دست می گیرد و نوای سر می­دهد. زن جادوگر که خود را به شکل زنی زیبای در آورده است همین که رستم جان بر کفمی­گذارد و نام خداوند را بر سر زبان می­آورد، ماهیت زن جادوگر بر او آشکار می­شود، رستم کمند را بر جادوگر می­افکند و عجوزه را به بند می­کشد و سپس او را با خنجر به دو نیم می­کند.

چو آواز داد از خداوند مهر

دگرگونه بر گشت جادو بچهر

روانش گمان ستایش نداشت

زبانش توان نیایش نداشت

سیه گشت چون نام یزدان شنید

تهمتن سبک چون بدو بنگرید

بینداخت از باد خم کمند

سر جادو آورد ناگه ببند

بخش دیگری از آنیمای منفی روان رستم در غالب جادوگر پیر خودنمایی می­کند. در اینجا جادوگر پیر با نقاب زن جوان در مقابل رستم خودنمایی می­کند بی­آنکه رستم در ابتدا بفهمد این نیمه تاریک وجود زن روانش است، که هنوز نشناخته است، وقتی به این شناخت می­رسد نقاب در مقابل رستم فرو می­ریزد.

«وقتی مردی به تسخیر آنیمای منفی درمی­آید گرفتار خلقیات تیره و تار می­شود و بیش از حدحساس، بدخلق و گوشه­گیر می­گردد، جو مسمومی او را احاطه می­کند، دست از فعالیتش می کشد و جایگاه مردانگی را با بدخلقی ضایع می­کند.»[۱۱]

در این بخش نشان می­دهد که رستم هنوز برخشم خود فایق نیامده بود که جلوه دیگری از آنیمای منفی او بروز کرده بود به همین دلیل با تسلط بر آنیمای منفی و توجه به آنیمای مثبت راه رسیدن به دنیای قهرمانی یعنی خودشناسی هموار می­شود.

خوان پنجم: گرفتار کردن اولاد

رستم وارد راهی می­شود که تاریک با کمک رخش از آنجا عبور می­کند در ادامه راه با اولاد پهلوان آن خطر درگیر می شود رستم او را مغلوب می­کند، اولاد می­گوید اگر مرا نکشی به تو کمک خواهم کرد.

وز آنجا سوی راه بنهاد روی

چنانچون بود مردم راه جوی

همی رفت پویان بجایی رسید

که اندر جهان روشنایی ندید

وز آنجا سوی روشنایی رسید

زمین پرنیان دید یکسر ز خوید

رفتن رستم به تاریکی نماد مرگ و رسیدن به روشنایی نماد تولد است. در اینجا رستم متوجه می­شود که نباید همیشه نیروی بد را از بین ببرد. یعنی نیروهای بیگانه را یکسره نابود ساخت بلکه باید آنها را به کارگرفت.

درواقع اینجا داستان به زبان نمادین بهما می گوید نباید نیروهای بد را سرکوب کرد و به ناخودآگاه فرستاد چرا که از دسترس خارج می­شود و امکان درمان روح در چنین شرایطی امکان­پذیر نیست و در موقعی که ما منتظر نیستیم به شکل سایه از روان ما بیرون می­زند.

رستم اولاد را وادار می­کند یا به تعبیری اولاد با رستم همکاری می­کند تا راه غار دیو سفید را به او نشان بدهد.

بپیچید اولاد را بر درخت
­­­­­­­­­­­­­­­

ببند کمندش بیاویخت سخت

رستم اولاد را به درختی می­بندد و راهی خوان ششم می­شود.

خوان ششم: ارژنگ دیو

رستم به جنگ ارژنگ دیو می­رود و بدون هیچ زخمتی سر از تن او جدا می­کند.

چو رستم بدیدش برانگیخت اسب

بیامد بر او چو آذر گش؟

سر و گوش بگرفت و یالش دلیر

سر از تن بکندش بکردار شیر

پر از خون سر دیو کنده ز تن

بینداخت زانو که بدانجمن

چو دیوان بدیدند کوپال اوی

بدرید دل شان ز چنگال اوی

رستم بقیه دیوان را هم از بین برد. و مانعی دیگر هم از پیش پای او برای رسیدن به درون خود     برمی­دارد.

دیو نشانه ی قدرتی کور و درنده است. دیو جایگاهی مسخ شده دارد می­بلعد و قی می­کند، جایی است که قربانی باید در آنجا استحاله یابد. و رستم در این مرحله از جنگ با دیو هم پیروز می­شود، چراکه پایه های سفر را به درستی آغاز کرده است.

خوان هفتم: دیو سپید

رستم هفت کوه دیگر را پشت سر می­گذارد، و به نزدیکی غار دیو سفید می­رسد. در اینجا اولاد به رستم راهنمایی می­کند که اگر می­خواهی نتیجه بهتری بگیری بهتر است در روز و گرمای آن وارد غار دیو سپید شوی. رستم با دیو سپید مبارزه می­کند و او را می کشد جگرش را بیرون می­آورد و به همراه اولاد نزد شاه بازمی­گردد.

در اینجا رستم وارد غار شده تا دیو سپید را بکشد، پس رستم با اطمینان محکم بر ناخودآگاه خودش دست پیدا می­کند.

بدو گفت اولاد چون آفتاب

شود گرم دیو اندر آید بخواب

پریشان تو پیروز باشی بچنگ

کنون زمان کرد باید درنگ

بمانند دوزخ یکی غار دید

تن جادو از تیرگی ناپدید

زمانی همی بود در چنگ تیغ

بند جای دیدار و راه گریغ

چو مژگان بمالید و دیده بشست

در غار تاریک چندی بجست

برآشفت برسان شیر ژیان

یکی تیغ تیزش بزد در میان

بنیروی رستم ز مالای اوی

بینداخت یکدست و یکپای اوی

بریده برآویخت با او بهم

چو پیل سرافزار و شیر دژم

فرو برد خنجر دلش بردرید

جگرش از تن تیره بیرون کشید

همه غار یکسر تن کشته بود

جهان همچو دریای خون گشته بود

رستم جگر دیو را بر چشمان کاووس که کور است می­مالد و او شفا می­یابد. جگر که نمادی از مولد خشم و طوفان است پس وقتی رستم بر این طوفان درونی فایق آمد توانست چشم (خورشید) که نماد خود و روح است را درمان کند. و درآغوش مادر قرار می­گیرد برای دوباره بالیدن.

بیامد ز اولاد بگشاد بند

بفتراک بست آن یکانی کمند

باولاد داد آن کشیده جگر

سوی شاه کاووس بنهاد سر

و همچنین کور شدن کاووس نماد غفلت و چشم بستن بر حقایق است.

در اینجا رستم به Self خود می­رسد زیرا زمانی که رستم با بهره­گیری از جگر چشمان کاووس را درمان می کند شاه درون خودش را درمان می­کند. و شخصیتی کامل تبدیل می­شود چرا که تکامل در تعامل روان است که رستم به آن دست می­یابد.

رستم در این سفر یاد می­گیرد که چگونه در فرایند تفرد Self خود را از دستبرد سایه­ها، نقاب­ها و آنیمای منفی محافظت کند.

بررسی این هفت خوان نشان می­دهد که رستم در خوان اول تا خوان پنجم بیشتر درخواب است یعنی خواب مدخلیت ورود به ضمیرناخودآگاه فردی است. با ورود به ناخودآگاه شخصی متوجه زشتی­های درون خودش می­شود و با استفاده از کهن الگوها شروع به مبارزه با آنها می­کند.

زمانی که در خوان اول ego رستم دچار زخم می­شود و ego به بن بست می­رسد با کمک خواستن از Self به مرکز هسته ای روان خودش نزدیک می­شود.

در اداواین خوان­ها به خوبی می­دانیم اولین ارکی تایپی که در فرایند تفرد رستم ظهور می­کند سایه است. (خوان اول)

در مسیر self رستم آلوده سایه می­شود که در ادامه رستم Self را از چنگال سایه (دیو) رها می­سازد.

رستم پخته شده و دیگر خام نیست به عزت نفس روان او افزوده شده است.

 

 

بخش سوم: بازگشت

در سفر قهرمانی سومین مرحله، مرحلة بازگشت است.

کاووس نامه ای را توسط فرهاد از پهلوانان سپاه برای شاه مازندران می­فرستد و از او می­خواهد تسلیم شود وخراج گزار پادشاه ایران باشد. فرهاد پاسخ مناسبی از شاه مازندران دریافت نمی­کند. رستم تنها راه را مبارزه با شاه مازندران می­بیند. درجنگ رستم با نیزه اسب شاه دیوان را سرنگون می­کند شاه دیوان خود را در داخل سنگی مخفی می­کند رستم سنگ را برمی­دارد و نزد کاووس می­برد رستم شاه دیوان را مجبور می­کند تا از داخل سنگ بیرون بیاید و در نهایت رستم او را می­کشد.

کاووس و رستم هر دو به ایران برمی­گردند.

ژان شوالیه و آلن گریران در تفسیر نماد سنگ می­نویسد[۱۲]: « بین روح و سنگ ارتباطی نزدیک وجود دارد. بر طبق افسانه­ی پرومتئوس سنگ­ها زاینده­ی نوع بشراند، و عطر آدمی را دارند. سنگ و انسان حرکت مضاعف صعود و نزول را انجام می­دهند. انسان از خدا به وجود می­آید و به خدا باز می­گردد. سنگ نتراشیده از آسمان فرو می­آید، گردیسی می­شود و به طرف او بالا می­رود.»

پس از اینجا رستم با آشتی و سازگاری با نفس خویشتن موفق می­شود.


[۱]. این قسمت شامل انواع باستانی است نه فردیف که در همه افراد مشترک است. این قسمت می تواند مانند ناخودآگاه شخصی تشکیل شود، چونکه به طور کامل در فرد وجود دارد. یونگ ناخودآگاه جمعی را مبنای حقیقی روان انسان می داند.

[۲]. ناخودآگاه فردی بخشی است از ذهن که سرکوب شده، جایی که ما تمام اندیشه ها و افکاری را قرار می دهیم که شرایط موجود اجازه نمی دهد به آن توجه کنیم. اطلاعات ناخودآگاه به آسانی در دسترس قرار نمی گیرد.

[۳]. کهن الگو  archetype از کلمه یونانی arche به معنای اول و Type به معنای نقش یا الگو تشکیل شده است. الگوهای باستانی چون ذخایری از تجارب تلقی می شوند که بارها در تاریخ بشر تکرار شده اند. این الگوها از تمام انسان ها از زمان تولد موجودند و به صورت نیروی در سطح عمیق ناخودآگاه قرار دارند. این الگوها از لحاظ درونی در رویاها و تخیلات و از لحاظ بیرونی در افسانه ها و م؟؟ دینی ظاهر می شوند. یک الگوی باستان با شیوه های گوناگون مثلاٌ یک داستان یا الگو یا تصویری مثل دایرة جادوی. یا شخصیتی افسانه ای یا باستانی و یا احساسی عاطفی تجربه می شود.

[۴]. اسطوره ی جام مقدس، رابرت جانسون، ترجمه و تحلیل تورج رضا بنی صدر، انتشارات مرگان، صفحه ۲۰ و ۲۱

[۵]. تبیین کهن الگوی «سفر قهرمان» براساس آرای یونگ و کمپل در هفت خوان رستم، دکتر محمد طاهری، حمید اقاجانی، فصلنامه ادبیات عرفان و اسطوره شناختی، شماره ۳۲ پاییز ۹۲

[۶]. کهن الگوی واجد ویژگی روحانی ناخودآگاه و مظهر پدر و روح آدمی به معنی اندیشه، شناخت، درست اندیشی و روشن بینی است و کارکرد  آن یاری گری و خیرخواهی دیگران است. او در خواب رویا و خیال به صورت پدر، پدر بزرگ، پزشک، معلم، استاد، جادوگر و شخص نیرومند ظاهر می شود. طبعی دوگانه و متضاد دارد و قادر است در جهت خیر و شر (هر دو) کار کند، که برگزیدن هر یک بسته به اراده آزاد انسان است.

[۷]. قهرمان هزار چهره، ژوزف کمپبل، ترجمه شادی خسرو نیاه، گل آفتاب، ص ۶۶

[۸]. بی شک عقده ما در mothercomPlex سخت ترین مصافی است که هر مردی با آن روبه رو می شود. عقده ی ما در قابلیتی است و پس گرایانه در مرد که می تواند سریع تر از هر عنصر دیگری در روان، زندگانی او را به تباهی بکشد. برای مرد، تسلیم شدن به عقده مادر، یعنی شکست خوردن در نبرد زندگی. (عقده مادر، رابرت جانسون صفحه ۴۰، انتشارات سیوسا)

[۹]. رابرت جانسون معتقداست هرچه که در ساختار روان ما خارج از حوزه ی آگاهی و هوشیاری باشد، در درجه های متفاوتی از تاریکی قرار دارد و سایه یا Shadow نامیده می شود. در روانشناسی یونگ، محتوای سایه ها به دو بخش تقسیم می شود، یکی آنها که هم از نظر خود ما و هم از نظر دیگران، غیرقابل قبول اند، و ما این افکار، اعمال، عادات، و عواطف را پنهان نگه می داریم، و گاهی حتی از خودمان پنهانشان می کنیم؛ همچنین هر هویتی که ما برای خود بسازیم یا تعریف کنیم، نقطه ی مقابل آن را به سایه تبدیل کرده ایم. با ین وصف اندیشه ی یونگ درباره ی سایه های مثبت را هم دربر می گیرد، یعنی عوامل بالقوه مثبتی که به سطح آگاهی نیامده اند. در واقع این همان شاخ فراوانی، غنا و ثروت زیرزمینی روان انسان را تشکیل می دهد.

[۱۰]. آینما تصویر کهن الگوی زنانه در ناخودآگاه مرد است یونگ انسان را اساس موجودات دو جنسی است. هر مردی، تصویری از زن را از قدیم با خود حمل می کند، البته نه تصویر این زن معین، بلکه تصویر کلی یک زن معین را، در حقیقت این تصویر میراث ناخودآگاهی است که از دوران آغازین آمده و در ساختاری جان دار (مرد) دفن شده است، این یک الگو، یک کهن از تمام تجربیات نیاکان مونث است، ته نشین همه ی تصورها و استنباط هایی که درباره ی جنس مونث داریم … آینما نیروی درونی محرکه ی مرد برای جست و جوهای خستگی ناپذیر او، همین طور اعمال و ماجراجویی های او، چه در درون و چه در بیرون است. آینما سرچشمه ی عمیق ترین اشتیاق های مرد است. آینما از مرد، بهترین ها و بالاترین ها را می طلبد و در عین حال اگر مرد فریب او را بخورد می تواند مرد را به نابودی و اضمحلال بکشاند. (رابرت جانسون، ص ۱۵ و ۱۶ همان منبع)

[۱۱]. یار پنهان، جان استنفورد، ترجمه فیروزه نیوندی، نشر افکار، ص ۵۳

[۱۲]. فرهنگ نمادها، ژان شوالیه، آلن گریران، ترجمه سودابه فضایلی، انتشارات جیحون ، ص

About خالقی

مدیر و صاحب امتیاز سایت زنان توانمند، هیپنوتیزور،دکترای تخصصی روانشناسی ،مدرس دانشگاه ،عضو انجمن علمی هیپنوتیزم آمریکا ،دارای مدرک مسترینگ اریکسونی و عضوانجمن روانشناسی سلامت وعضو انجمن روانشناسی اجتماعی ،عضو انجمن روانشناسی ایران ، نویسنده ی کتاب تاثیر شادمانی و آرمیدگی در اختلالات جنسی ،محقق در زمینه ی شادمانی درونی هشیاری حضور،معنویت درمانی ویوگادرمانی،مربی یوگاو مربی یوگای خنده ودارای چندین سال سابقه ی مدیریت گروه درمانی و توانمند کردن زنان

One comment on “فرایند فردیت رستم در اسطوره هفت خوان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *