قصهءسارای قرن بیستم

imagesدردبستان اولین کلماتی که یادگرفتیم:آب،آب باباآب داد.بابا نان داد.بابا اناردارد. ازهمان روزهای اول یادگرفتیم بابا آب ونان دهد. پس همیشه چشمم باید به دست کسی باشد. درسم را خوب آموختم. باد کسی باشدمرا پشتیبانی کند ،به کسی متکی باشم. کمی پیشتررفتیم .کتاب خوبی بود،چون مسوولیت راازمن سلب می کرد.
مادردربازاربود. سارا بامادردربازار بود.بازهم بایدبه دنبال کسی باشم.مادرهم بایدتاآخرعمرسارا را باخودحمل کندوبندناف عاطفی بریده نشود. کتاب فارسی وهمچنین زندگی پیشترمی رفت وحالا سارا بزرگترشده بود.
دارا وسارا بازی می کنند.اما هیچکدام ندارندکه بابا نان راازکجا می آورد؟مادرچطور به بازارمی رود .وحالا دیگر تقریبا باسوادشده آیم وکتاب به نیمه نزدیک می شود.
آن مردآمد.آن مردبا اسب آمد.آن مردتند آمد. حالادارا بااسب سفیدآمده بود تاساراخانم رابه سرزمین رویاهایش ببردوخوشبختش کند.پدرومادرازاسب سفیددارا چشمشان برق می زند ودربارهءمزایای اسب
سخن می گویند……..
ساراخانم که تاحالا بابا نان وآبش و حالاجهیزیه اش راداده اند ومادراورا به بازارمی برده ،عروسک باربی و ماتیک می خریده اکنون وارد زندگی واقعی شده ،داراهم برای خرید اسب سفیدش چشم به دستان پدر داشته.
پدرومادر عزیزم ،اکنون دارای من باهمان اسب سفید که هوش ازسرشما برده برده بود ،برزمین خورد وازهستی ساقط شد.
من وفرزندانم دراین دنیای بزرگ وگاه بی رحم چه کنیم؟شماهمیشه به جای من تصمیم می گرفتید. حالا چه کنم؟ کاش به من می آموختیدچگونه فکروعقل وخردم را بکارببرم.آن موقع که همهءوجود دارا را اسب ویال وکوپالش می دیدید،کمی هم به فکرواندیشه وجوانمردی ،همت سواریش هم نیم نگاهی داشتید. به جای صورت زیبا به سیرتش هم تاملی داشتید. مادرم ای کاش به جای عروسکهای بزک کرده ولوند وغیرواقعی من و به جای ماشین های گرانقیمت وآدم آهنی و توپ وتفنگ برای دارا، مارا به کتابخانهءشهرمان می بردیدوباخواندن کتاب آشنا می کردید.
دارا هم مثل من بی گناه ونازپرورده بود .مامعنی زندگی واقعی وحقیقی رانمی دانیم…..شما بامحرومیت کشیدن خودتان افراطی مثلا به مامحبت می کردید . مادرم ای کاش وقتی به شما بی حرمتی می کردم چنان تنبیه اخلاقی می شدم که برای همیشه یادبگیرم برای شخصیت دیگران ارزش قائل شوم. فکرنکنم تافتهءجدابافته ای هستم که هر کجا هرکاری راصلاح دیدم انجام دهم.
پدرم کاش به من نه گفتن ونه شنیدن را می آموختی تاوقتی ازکسی نه می شنوم دنیابرسرم خراب نشود. گاهگاهی خواسته ام راباتاخیر عملی می کردیدتا صبرکردن را بیاموزم. گاه عروسکهای کهنه و ماشینهای شکسته رامی دیدم،تاآنسوی زندگی را درک می کردم.
مادرم ،ای کاش به مااجازه می دادید تصمیم بگیریم ،هرچند اشتباه، تازمین بخوریم وبلندشدن رایادبگیریم، یادبگیریم در رویا زندگی نکنیم .کاش به جای ماهی دادن ،ماهیگیری رایادمی گرفتیم. یادمی گرفتیم از توانایی وهمت وشهامت وشجاعت وادب وخردمان بهره بگیریم.
پدرومادرعزیز،دیگرمن نه آن دارا بااسب سفیدش را ونه درکنارم بابا ونانش ونه می توانم به بازاربروم و با دوباربی ،زیباترازآنچه شمابرایم می خریدیدچه کنم؟ بچه هایم را می گویم ،آیامن آمادگی چنین زندگی واقعی راداشتم؟آیاخیلی زوددیر نمی شود؟
درقصه زندگی من ودارا چه کسی مقصر است؟دارا واسب سفیدش؟(نمادثروت) ویااینکه کتابی که به من آموخت چشمم به دست دیگران باشدنه فکرخود؟ویاخودمن ؟
شمابگوییدمن چه کنم؟……..
اینجاست که بایدگفت پدر،مادرشمامامتهمیم.
تقدیم به زنان سرپرست خانواده
نویسنده:(ش.کشاورزیان)

2 comments on “قصهءسارای قرن بیستم

    • آفرین بر استاد گرامی سرکار خانم خالقی که چنین تاثیر گذار هستید و ذهن شاگردان را وادار به تفکر و تعمق می نمایید و مروری دوباره به زندگی با دیدی متفاوت و تازه را می آموزید و آفرین به خواهرم گلم که وجودش پر از ایثار و مهربانی و گذشت است . امیدوارم شاگردان شما با دیدگاهی تازه به زندگی بنگرند . با تشکر – بانو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *