jung12

یونگ از زبان دکتر محمد رضاسرگلزایی

دوره تئوری و عملی

یونگ

 

دکتر محمد رضا سر گلزایی

 

 

 

مقدمه :

پیش از شروع درس یونگ قصد من این است که با هم یک چشم انداز (vision) مشترک در مورد مقصدی که قرار است به آن برسیم ، ترسیم کنیم .

توقعی که ما قبل از کار داریم به آن چشم انداز گویند . حرکت بر اساس vision تنظیم می شود . طبق نظر دکتر ادوارد دمینگ برای عقلانیت عملی و در واقع عملیاتی کردن پروژه ها باید ابتدا طراحی داشت و بعد از طراحی است که می توان وارد عمل شد چرا که در صورت نداشتن طراحی در ارزیابی (evaluation)  دچار مشکل خواهیم شد زیرا ارزیابی منبعی است برای اینکه بدانیم ، درست عمل کرده این یا نه .

 

یونگ ۸۰ سال عمر کرد ، پدر و دائی او کشیش بودند لذا دغدغه او در مطالعاتش مذهب بود . او را پایه گذار روانشناسی تحلیلی می دانند.

نظریه مثل :

افلاطون در نظریه ” مثل” می گوید ما انسانها همانند غار نشین هایی هستیم که هیچگاه از غار بیرون نمی توانیم برویم و دست و پای آنها را زنجیر کرده اند و رو به دیوار نشانده اند واتفاقاتی که در بیرون غار می افتد را نمی توانند ببینند مگر از طریق سایه های آن اتفاقات که بر روی دیوار غار می افتد  حدسیاتی در مورد آنچه دربیرون غارمی افتد بزنند

در واقع تئوری افلاطون ناشناختنی بودن جهان را به ما نشان می دهد و این که حقیقت برای انسان ناشناختنی است .

اصل عدم قطعیت هایزنبرگ (uncertainty principle ) : در این تئوری هایزنبرگ بیان می کند که برای ما غیر ممکن است که هم موقعیت دقیق یک ذره را و هم انرژی حرکتی آنرا همزمان اندازه بگیریم یعنی ما هر چیزی را بخواهیم اندازه بگیریم در کنارش اندازه دیگری را از دست می دهیم و همیشه گوشه ای از حقیقت را می بینیم (اگر از یک زاویه به چیزی نگاه کنیم زاویه دیگر را از دست می دهیم ) هر چه بخواهیم با دقت بیشتری ببینیم بخش وسیعی را از دست می دهیم . (یا اقیانوسی با عمق یک بند انگشت را به دست می آوریم  یا حوضچه عمیقی با محیط کف دست را . که به این حالت دوم  redusteristic    یا کاهش گراگفته می شود.

“مولانا” نیز در داستان فیل و تاریکی می گوید :

در کف هر یک اگر شمعی بدی  /  اختلاف از بین شان بیرون شدی

 

و معتقد است چون شمع نداشتند هر کدام بخشی از حقیقت را دیدند و نه تمام حقیقت .

ولی “عنصری” این داستان را به گونه ای دیگربیان کرده ؛  آن افراد در تاریکی نبودند ،آنها کور بودند و با شمع هم نمی توانستند ببینند .با این دیدگاه می توان گفت :

در واقع جهان برای انسان ناشناخته نیست بلکه جهان برای انسان ناشناختنی است .

البته انسان در عصر پیش مدرن فکر می کرد که انسان با ابزارهایی که در اختیار دارد(عقل) قادر خواهد بود  حقیقت را دریابد .

ولی هر گونه که ما جهان را ببینیم و با هر نیتی که بگردیم همان را پیدا خواهیم کرد . اگر با سبو برویم ممکن است با آب و اگر با صافی ممکن است با سنگ ریزه برگردیم . و اگر با تبر برویم ممکن است با هیزم برگردیم . بنابر این ادراک ما مسبوق به سابقه و مصبوغ به صبغه حافظه و خاطره و باور های ماست .

مفهوم پلورالیسم  (تکثر اندیشی ) : هیچ روایتی از حقیقت ، از روایتی دیگر ، به حقیقت نزدیکتر نیست . هر حقیقتی که ما به آن باور پیدا کنیم در زندگی ما جریان پیدا می کند . “خواهی دید ، آنچه را که باور کنی” (عیسی مسیح)

به گفته کورزی بسکی : the map is not the territory (نقشه قلمرو نیست)

هر برداشتی از هستی یک نقشه ای از هستی است و کل آنرا شامل نمی شود و هیچکدام از آن نقشه ها هم  نسبت به نقشه دیگر به حقیقت نزدیکتر نیستند . اما برخی از آنها ممکن است برای مقطعی از زندگی ما کاربردی تر باشند چرا که چکش از قیچی بهتر نیست و قیچی هم از چکش بهتر نیست اما هنگامی که قصد شکافتن پارچه را داریم قیچی کاربردی تر است .

پراگماتیسم : این فلسفه ای است که ویلیام جیمز روانشناس امریکایی آنرا با عنوان فلسفه پراگماتیسم (عمل گرایی ) مطرح کرد . کاری که ویلیام جیمز کرد این بود که دستورات روانشناسان را از علمای اخلاق جدا کرد . زیرا که علمای اخلاق بر این باورند که چیزی که تجویز می کنند به حقیقت نزدیکتر است اما در روانشناسی سخنی از درست و غلط یا شیطانی و الهی گفته نمی شود بلکه از چیزی که به درد ما می خورد یا بدرد ما نمی خورد سخن گفته می شود(کاربرد) . در یک جاهایی خشونت ممکن است به کار بیاید و در جاهایی لطافت . و برای پاسخ به این باید سئوالاتی نظیر اینکه چرا؟ چگونه ؟ کجا ؟ چه کسی ؟ چه موقع ؟ مطرح شود .

در روانشناسی ما باید اطلاعات زیادی را بگیریم تا بدانیم بر اساس آن موقعیت همان چیزی که برای فرد A  تجویز می کنیم برای نفر شماره B  آنرا ممنوع کنیم . پس روانشناسی بسته به شرایط لباس را طراحی می کند . پس پلورالیسم به این معنا نیست که انسانها سر در گم و سر گردان هستند و هیچ پاسخی برای سئوالهایشان وجود ندارد چرا که چیزی که ترجیح معرفتی ندارد ممکن است ترجیح کاربردی داشته باشد و برعکس.

کرزی بسکی زبان شناس :

The map is not the territory

نقشه قلمرو نیست

پیش چشمت داشتی شیشه کبود  /  زان سبب عالم کبودت می نمود  (مولانا)

اساسا تمام دعوا بر سر این است که آیا حقیقت مطلقی وجود دارد یا نه و مشکل از همین بستر اندیشه بشری است که تصور می کند حقیقتی وجود دارد که قابل فهم کامل بشر است و بر سر آن تلقی خود از حقیقت می جنگد .

جنگ هفتاد دو ملت همه را عذر بنه  /  چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند     “حافظ”

یونگ در ابتدای سخنرانی خود گفت : من یونگی نیستم شما هم یونگی نباشید .(کالج تاویستاک)

انسان ابتدا شروع کرد به پرستیدن بتها و بعد به پرستیدن بت شکن ها یا تبر بت شکن  . که علم در واقع تبر بت شکنی بود .

ماکس وبر :

یکی از ویژگی های عصر مدرنیته عصر تقدس زدایی یا اسطوره زدایی است disenchantment) ).

نظریه های علمی ابزار تقدس زدایی بود ولی برخی همان را نیز می پرستند .(مثل مارکسیسم) در واقع مذاهبشان انتزاعی تر شده .

طریقیت و موضوعیت : برای آمدن من به تهران ، این کلاس موضوعیت دارد اما جاده مشهد – تهران طریقیت دارد  چرا که برایم این مانند یک مانع است که هر چه راحتتر بتوانم آنرا طی کنم به نفع من است. ولی در سفر شمال جاده آن طریقیت ندارد بلکه موضوعیت .

بسیاری از چیزها در طول تاریخ بوده اند که در یک زمان خاصی به دلیل طریقیتی که داشته اهمیت داشته و روشی بوده برای رسیدن به یک چیز دیگر مثلا : بچه ها در شش روز اول تولد می مردند و خانواده ها تا شش روز اول برای او نامی انتخاب نمی کردند و شب ششم مراسمی می گرفتند و دور هم جمع می شدند و اسامی را لای قرآن می گذاشتند و یکی را انتخاب می کردند چرا که انتظار زنده ماندن نوزاد را نداشتند و به او به عنوان یک امانت می نگریستند و در این شش روز مجبور بودند امیدشان  به بستن یک پارچه سبز رنگ که به قنداق بچه می بستند بود و اگر این بچه تب می کرد دو تا از آن را می بستند و اگر خیلی بد حال می شد تعداد آنها را بالا می بردند . بنابر این در یک فضای نا امن زندگی می کردند چرا که نمیدانستند که این نوزادان از تیغ های آلوده ای که برای بریدن بند ناف استفاده می شد دچار کزاز می شدند.

بشر چون در فضای بسیار نا امن بود نیازی به حضور دائمی یک بت (منبع قدرت) داشت تا این احساس امنیت را از جانب او بدست بیاورد .در این ماجرا آنچه موضوعیت داشت احساس امنیت بود وآنچه طریقیت داشت ، پرستش بود .

سنت (custom)  : چیزی که قبلا طریقیت داشته ولی امروزه موضوعیت پیدا کرده است . (ماجرای دو کارگری که یکی چاله می کند و دیگری پر می کرد . قبلا اینها سه نفر بوده اند که یکی لوله کار می گذاشته ولی آن نفر سوم هم که نبوده آن دونفر بازهم کار خودشان را انجام می دادند .)

سقوط و صدای بلند نوزاد را می ترساند و از چیز های دیگر نمی ترسد بعد ها ترسها شرطی می شوند .  نیازها هم به همین شکل هستند و یک سری چیزهایی که قبلا طریقیت داشته برای رسیدن به آن نیازها در اثر تکرار و عادت ، موضوعیت پیدا می کنند .

کتاب ” تبار شناسی اخلاق” نیچه و “دیرینه شناسی جنون” میشل فوکو به  موضوع طریقیت و موضوعیت در اخلاق می پردازند که بسیاری از چیز هایی که ما امروزه تحت عنوان عقلانی و غیر عقلانی یا درست و غلط یا مقدس و آلوده می شناسیم طریقیت آنرا بررسی کرده اند و بعد مشخص کرده اند که این در زمان خودش کارایی داشته ولی برای اینجا و اکنون دیگر کاربرد ندارد و صرفا به شکل یک عادت در آمده . مثلا شاه عباس برای اینکه پنهان بماند از لباس مبدل استفاده می کرد واز عبا و کشکول و طبرزین استفاده می کرد ولی در این دوره اگر کسی با این شمایل در خیابان دیده شود نه تنها پنهان نمی ماند بلکه بیشتر باعث جلب توجه می شود .

بسیاری از محققین براین باورند که این ها زبانی فرهنگی است و تا زمانی که داستانها و افسانه های قدیمی  وجود دارند این بازی های زبانی نیز وجود خواهند داشت . و بر خی ها به لامارکیسم معتقدند یعنی تکرار رفتار روی ژنها تاثیر گذاشته و این نیازها دارای موضوعیت شده اند . برخی ها یونگ را هم لامارکی می دانند .

اریک برن : انسانها سه جور گرسنگی دارند ۱- غذا ۲- نوازش ۳- ساختار

ما انسانها نیاز به ساختار داریم و سر در گم بودن و گیج بودن ما را بیمار می کند . به همین دلیل است که خیلی آدمها شاید نیاز به درآمد نداشته باشند ولی نتوانند کار نکنند  در ساختار افتادن نیاز هر انسانی است .

لائوتسو فیلسوف چینی در کتاب تائو تیچینگ می نویسد : حتی برای استفاده از فضای خالی داخل اتاق هم نیاز به یک حصار وجود دارد . و این پارادوکسی که انسان برای آزاد بودن هم نیاز به حصار دارد . بنابر این هر ساختار شکنی نیز نوعی ساختار ایجاد کردن است . بنابر این فرق بت پرستها و غیر بت پرستها این نیست که غیر بت پرستها فاقد ساختارند ، فرقشان این است که ؛

بت پرست ها یک ساختار را می گیرند و حاضر نیستند آنرا بشکنند ولی غیر بت پرستها ساختاری را می گیرند تا زمانی که جوابگوی آنهاست از آن استفاده کرده و هر گاه کاربردی برای آنها نداشت همانند کفش کهنه آنرا بیرون آورده و کفش جدیدی را جایگزین آن می کنند .

جان گریندر و ریچارد بندلر  پایه گذاران NLP  (برنامه ریزی عصبی کلامی) بودند .

اصولا زبان هم دلالت کننده است هم منحرف کننده و ژاک دریدا زبان شناس و فیلسوف فرانسوی که پایه گذار ساختار شکنی (DE constructivism)  در ادبیات است  کتابی دارد بنام داروخانه افلاطون که کتاب ضیافت افلاطون را به لحاظ فلسفی و زبان شناسی نقد کرده است .

Context &content :  قبل از نظریات ساختار شکنی زبان را یک کانتنت ذهن می دانستند و ذهن چیزی مستقل از زبان است اما نظریات دریدا و لاکان نشان داد که زبان کانتکس (ساختار) ذهن است و کانتکس که تغییر می کند ، کانتنت لاجرم تغییر می کند . پس یک چینی و یونانی هر چند زبان یکدیگر را یاد بگیرند قادر به فهم مشترک نخواهند بود .

لاکان آن چیزی را که در معرفت بشری تحت عنوان منطق مطرح شده و پایه ریاضیات بوده را زیر سئوال می برد و بر این باور است که اگر ما ارسطو را نداشتیم که با زبان یونانی سخن بگوید و اگر شاگرد ارسطو یعنی اسکندر مقدونی چین را فتح نمی کرد و فرهنگ ارسطویی را به آنجا منتقل نمی کرد امروز ریاضیات متفاوتی ، دانش متفاوت و تکنولوژی متفاوتی داشتیم زیرا که منطق چینی به ریاضی احتمالات بیشتر شبیه بود تا منطق غربی .

پس اساسا هر چقدر هم که ما یونگ بخوانیم،  یونگی که در داخل کلیسا در یک خانواده پروتستان سویسی و با زبان آلمانی که اولین آثار ادبیاتی که خوانده گوته بوده و فلسفه نیچه را خوانده ،  نخواهیم توانست مثل او فکر کنیم .

ابراهام مازلو : اگر تنها ابزاری که در اختیار داری یک چکش باشد تمایل داری تمام جهان را به شکل میخ ببینی .

انیشتین : مکتب انشتین   nonbeliever بودن است ومی گوید من عمیقا مذهبی هستم به مذهب باور نکردن .

نیچه : بت شکن بودن مهم نیست مهم این است که خوی بت شکنی را از بین ببری

کارل پوپر فیلسوف علم  که در مورد علم نظریه ای هایی داده است . وی بر این اعتقاد بود که در این آشفته بازاری که علم تبدیل به چیز مقدسی شده و انسانها به آن کماکان معتقدند و همانند ساختارهای دیگر آلوده نشده بهتر است تعریف درستی از علم ارائه شود تا تبدیل به ابزاری برای قدرت نگردد .

کارل پوپر برای علم دو کرایتریا معرفی کرد :

اثبات پذیری و ابطال پذیری  ( verification & falsification  )  :

بدین معنی که کلامی علمی است که بگوید این موضوع در این موارد صدق می کند و در این موارد صدق نمی کند . ( می بینم ، آزمایش می کنم ، در می یابم )

کارل پوپر به روانکاوی اعتراض کرد و معتقد است روانکاوی یک دانش کاذب یا pseudoscience   است . چونکه توسط دانشمندان و با اصطلاحات علمی بیان شده و بیان کننده هایش همه آکادمیسین هستند و به گونه ای بیان شده که بعنوان یک علم مطرح است ولی ساینس نیست چون قابلیت اثبات پذیری و ابطال پذیری ندارد .

معرفت بشری در سه جایگاه قرار دارد ۱- علم ۲- فلسفه ۳- هنر

 

جایگاه روانکاوی از نظر متدولوژی (روش شناسی) در فلسفه قرار دارد . زیرا که فلسفه از دید دکارت به این مفهوم است که” می بینم ، تامل می کنم ، در می یابم “چرا که دکارت جزو پایه گذاران مکتب rationalism  (عقل گرایی) بود و این مکتب  برای عقل قدرت فهم حقیقت را قائل هستند . دکارت معتقد بود عقل آلوده نشده به احساسات   می تواند به حقیقت دست یابد و به آن intuition   (شهودی – اشراق – بصیرت ) نام گذاری کرد . در حالی که کانت بر این باور است که مغز قادر به درک حقیقت مطلق نیست .

بنابراین روانکاوی در نظریه پردازی طرحی است فلسفی و در عمل روشی هنری است.

نظریات روانکاوان بیشتر تحت تاثیر تجربه خودشان از زندگی است و نظریات روانکاوی بیشتر ذهنی (subjective)  است . البته فروید همچون دکارت معتقد بود ما می توانیم عینی (objective)  عمل کنیم اگر نسبت به بیمارانمان درگیری احساسی نداشته باشیم .

یونگ در کتاب ضمیر پنهان مثالی می زند که ثابت کند با علم بسیاری از مشکلات بشری حل نخواهد شد و توجیه می کند که چرا ما از متدولوژی علمی خارج شدیم و به یک متدولوژی دیگر روی آوردیم : اگر ما ۱۰۰ قطعه سنگ داشته باشیم و وزن کلی آنها ۵۰۰ کیلو گرم باشد با توجه به اینکه شاید هیچ کدام از آنها ۵ کیلو گرم نباشند ولی متوسط وزن آنها را بصورت علمی ۵ کیلو گرم تخمین می زنیم . پس علم برای محاسبه دیتا های کلان به کار می رود و ما با میانگین و درصد سر و کار داریم . دانشمندان در اثر تحقیق به این نتیجه رسیده اند که کسانی که قند خون ناشتای آنها بیش از ۱۲۰ است عوارض قند خون در دراز مدت(۸۰ درصد) در آنها دیده شده است . و این را تعریف دیابت گذاشته اند . پس زمانی که ما در سطح کلان بحث می کنیم علم پاسخگوی خوبی است ولی زمانی که فرد در مقابل ما قرار دارد علم به تنهایی پاسخگر خوبی نیست .

کنفسیوس : اگر عمر دوباره می یافتم تمام آنرا صرف تدوین یک لغتنامه می کردم چرا که بسیاری از جنگهای بین انسانها از جنگ کلمات شکل می گیرد .( چهار رفیقی که بر سر انگور و عنب و اوزون واستافیل خریدن با هم جنگ می کردند )

اندره برتون : بنیانگذار مکتب سورآلیسم است و آن را مکتب  را راه رفتن روی  مرز بین خیال و واقعیت توصیف کرده است .

رئالیسم : بر آن بود تا بتواند یک بازنمایی از جهان بیرون را به نمایش بگذارد .

ناتورالیسم : گروهی برای هنر رسالت اجتماعی قائل شدند و بر این باور بودند که هنر باید رسالت اجتماعی داشته باشد نه هنر برای هنر (مثلا امیل زولا رمان نویس فرانسوی و چالز دیکنز) اعتقاد داشتند هنر باید دردهای اجتماعی را به مردم نشان دهد و مردم را از خواب بیدار کند.

رمانتیسیسم : بر این اعتقاد هستند که با زشت نشان دادن جهان نمی توان انسانها را هدایت کرد و بر عکس باید به انسانها آنقدر زیبایی زندگی را نشان داد که زندگی را زیبا ببینند .(happy end)

سورئالیسم : در اثر اهمیتی که دنیای ذهن و ناخودآگاه پیدا کرد ایجاد شد و اگر فروید نبود هنر و ادبیات وارد دنیای سورئالیسم نمی شد .فروید به ما نشان داد که بخش قابل توجهی از زندگی ما را ناخودآگاه ما تشکیل می دهد و ما دوست می داریم بدون آنکه بدانیم چرا ، ما متنفر می شویم بدون اینکه چرایی آنرا بدانیم موافقت یا مخالفت می کنیم ، تصمیم می گیریم در حالی که خودکان هم شاهدی بیش نیستیم .

پس فروید ما را به این سمت سوق داد که بزرگترین چیزی که باید بشناسیم ذهن بشر است و مهم این نیست که جهان چگونه است مهم این است که ما جهان را چگونه می بینیم پس به جای حل کردن مشکل جهان باید مشکل ذهن را حل کرد . بدین گونه بود که سورآلیست ها تصمیم گرفتند خیال را باز نمایی کنند . به همین دلیل بود که این نام را بر آن گذاشتند (خیلی واقعی) چرا که خیال  جزئی از واقعیت است و روی زندگی ما تاثیر می گذارد .

یونگ جزو کسانی بود که به نحوی سورآل می اندیشید و جواب بسیاری از سئوالات را سورآل می دهد . یونگ بر این باور بود که تا زمانی که شما از هستی و چیستی چیزی می پرسید یعنی او وجود دارد و وقتی از یونگ می پرسند آیا زندگی بعد از مرگ وجود دارد پاسخ می دهد تا زمانی که در ذهن انسانها خیالات و افسانه ها و حکایاتی از زندگی بعد از مرگ هست پس زندگی بعد از مرگ هم وجود دارد چرا که وجود این تخیل بر روی زندگی عینی ما تاثیر می گذارد . اگر از او سئوال می شد که روح وجود دارد پاسخ می داد تا زمانی که شما این سئوال را مطرح می کنید وجود دارد زیرا که در بخش مهمی از واقعیت که تصاویر ذهنی ، اندیشه ها و رویا ها ی ما هست روح حضور دارد .به همین دلیل یونگ توهمات بیماران خود را بسیار جدی می گرفت .

آیا حرفهای یونگ برای هزاره سوم کاربردی دارد یا خیر ؟

ابراهام مازلو  و هرم نیازها :

نیاز پایه انسان نیاز فیزیولوژیک است و تا زمانی که انسان گرسنه است دنبال چیز دیگری نیست . و به قول دکتر شریعتی : شوخی غمگینی است صحبت از آزادی برای انسانهایی که نان ندارند .

بعد از نیازهای پایه و فیزیو لوژیک انسان به امنیت می اندیشد و به فکر آینده می افتد و بعد از فراهم شدن نیاز امنیت نیاز به عشق و احترام پیدا می کند و در انتها نیاز آفرینش خویشتن است که به سراغ انسان می آید (self-actualization)  .

نظریه اروین تافلر و مازلو :

عصر شکار سطح نیازهای انسان معادل نیاز فیزیولوژیک است و انسانی که در این سطح وجود دارد امنیت چندان برای او اهمیت ندارد و مفهوم آینده شکل نگرفته .

ولی در عصر کشاورزی نگاه به آینده مفهوم پیدا می کند زیرا که باید بداند کی وجین کند یا کی محصول را درو کند. پس عصر کشاورزی عصر safety  است .( آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه، کلاه خودت را محکم بگیر باد نبرد، تو سر پیازی یا ته پیاز ) همین طرحواره ها نشان از عصر کشاورزی است . پس در عصر فئودالیته نیاز به امنیت مهمترین خواست بشر است  و این در حالی است که در عصر صنعتی عشق و احترام مطرح می شود. خانمی که در دادگاه می گوید بین ما عشق وجود ندارد و قاضی حرف او را نمی فهمد زیرا آن خانم در سطح سوم نیازها زندگی می کند و قاضی در سطح دوم نیازها!

صنعتی شدن که با اختراع ماشین بخار آغاز شد و بسیاری از تعاملات جامعه بشری را تغییر داد . از مهمترین تغییرات رفع تبعیض نژادی و لغو برده داری بود. چرا که هزینه ای که برای نگهداری بردگان باید صرف می شد مقرون به صرفه نبود . همینطور شکل گیری فمینیسم یا دادن فرصت برابر به زنان نیز در این عصر شکل گرفت .

در جامعه صنعتی امنیت (security) زیاد مهم نیست و تفاوت آن با جامعه کشاورزی این است که انسانها در عصر صنعتی نیاز به پس انداز در خودشان احساس نمی کنند و درآمدی که دارند را به راحتی خرج می کنند . پس وقتی نیاز به امنیت ندارند نیاز به عشق و محبت پیدا می کنند (گرسنگی نکشیدی که عاشقی را فراموش کنی) . و نیاز به احترام نیز در این عصر شکل می گیرد .

در عصر اطلاعات که با اختراع دستگاههای محاسبه گر و کامپیوتر شروع شد و انسانها از دانش و مهارت بعنوان سرمایه اصلی استفاده کردند .

ژان پل سارتر : انسان نیست آنچه که هست وهست آنچه که نیست . انسان یک شدن است و مرتب در حال آفرینش خود است پس self-actualization  (خلق خویشتن)  به این معناست که انسان به جایی برسد که برای ساختن خودش هوشمندی و خلاقیت به خرج دهد .

خود شکوفایی یا آفرینش خویشتن در جامعه پست مدرن فقط به آدمی که احساس نا امنی می کند مریض اطلاق نمی شود یا تنها کسی که اعتماد به نفسش کم شده بلکه در جامعه پسامدرن  آدمی که از پتانسیل آفرینش خویشتن استفاده نمی کند بیمار تلقی می شود  . ( کتاب خلاقیت اوشو )

در جامعه پست مدرن  کسی که خلاق نیست مریض است در حالی که در جامعه فئودال کسی که خلاق است مریض است . ( تاریخ دیوانگی میشل فوکو ) در یک جامعه فئودال که در مقابل تغییرات مقاومت نشان می دهند ، می گویند ما سالهاست که ما اینچنین کشت کردیم و این توهین به اجداد ماست که روش کشاورزی تغییر کند .

مشکل جایی است که در یک جامعه مانند  جامعه ما هر کدام از ساختارهای جامعه در یک مرحله است . و داریوش آشوری آن را اسکیزوفرنی فرهنگی نامیده یا روانگسیختگی فرهنگی و انسانها همدیگر را درنمی یابند چرا که هر کدام در یک سطحی هستند . در جامعه ما گر چه فرایند صنعتی شدن شکل گرفته ولی چون بدون زیر ساخت فرهنگی این صنعتی شدن انجام می شود تنها مکانیزاسیون داریم و از مدرنیته و مدرنیزاسیون خبری نیست .

از ویژگی های عمیق فرهنگی ما احساس عمیق ترس است و تا زمانی که در عصر کشاورزی زندگی می کنیم و کارگر ما تفکر صنعتی ندارد و کار برای او به مفهوم نان در آوردن است مدرنیته شکل نخواهد گرفت . این در حالی است که در ژاپن کار فعالیت مقدسی محسوب می شود . برای ژاپنی ها افزایش مدام بهره وری ( کایزن) نوعی مذهب به حساب می آید .

هیستوریست ها کسانی که هستند که  معتقد به اصالت تاریخ هستند (هگل) و می گویند تاریخ یک سیر رشدی دارد مانند انسانها که اول غلت می زنند و بعد چهار دست و پا و بعد راه رفتن یاد می گیرند جامعه بشری هم یک سیر تحولی دارد و از این سیر تحول نمی تواند تخطی کند مثلاجامعه نمی تواند قبل از عبور از مرحله کشاورزی به مرحله صنعتی شدن برود .

مارکس در واقع “هرم تاریخ” هگل را گرفت و آن را وارونه کرد . قاعده هرم را از آسمان برداشت ، روی زمین گذاشت . یعنی به جای اینکه به روح تاریخ اعتقاد داشته باشد به تعاملات اقتصادی به عنوان راهبر تاریخ اشاره کرد.

انسان هوموساپینس اگر صد هزار سال است که می زید نود هزار سال آنرا در عصر شکار زندگی کرده و گرچه به نظر می رسد که از ما دور است اما  بخش عمده ای از زندگی ما و بسیاری از تعاملات ما هنوز ریشه در عصر شکار دارد .

البته انشعابات انسان از ساقه میمون ها یازده میلیون سال پیش شروع شد ، دو میلیون سال پیش انسان “راست قامت” راه می رفت ولی ۲۰۰ هزار سال قبل که موتاسیون ها منجر به ایجاد مغزی شدند که قابلیت خلق زبان را به دست آورد هموساپینس را به رسمیت نمی شناسیم . برای سهولت محاسبه به جای ۲۰۰ هزار گفته می شود ۱۰۰ هزار سال که ۹۰ هزار سال آنرا انسان در عضر شکار زندگی کرده ۹۵۰۰ سال آن در عصر کشاورزی و تنها ۵۰۰ سال است که بشر مسیر صنعتی شدن را پیش گرفته است .

جامعه عصر شکار جامعه ای کمونی بود و همه چیز مشترک بود . با هم می خوردند با هم سکس می کردند و بچه ها هم متعلق به همه بودند . در عصر شکار انسان نیمه فعال زندگی می کرد ولی بعد از عصر شکار ، عصر کشاورزی است و بشر فعال تر شد چون خودش انتخاب می کرد کدام بذرها را بکارد و چه محصولی داشته باشد ، چگونه محصولات را نگهداری کند . در این دوره دامپروری نیز شکل گرفت و تحول تولیدی ایجاد شد که از نظر استیون کاوی میزان محصول تولید شده پنجاه برابر شد و به قول الوین تافلر “موج اول” با شروع عصر صنعتی با کشف  ماشین بخار توسط جیمز وات دوباره محصول نسبت به عصر کشاورزی پنجاه برابر شد “موج سوم”.

بنابراین بشر صاحب این امکانات شد و بیش از آن اندازه ای که نیاز داشت غذا تهیه کرد . بنابراین نیازهای بشر تغییر کرد و الان نیز که چند دهه ای است که عصر اطلاعات شروع شده و سرمایه اصلی انسانها میزان دانش و مهارت آنهاست .

تصور کنید به قصابی رفته اید ومی گویید یک کیلو گوشت گوساله می خواهم و شما اگر به تمام قصابی های شهر مراجعه کنید آنها وزن این گوشت را تایید یا رد خواهند کرد .

( verification or falsification  ) علت اینکه به راحتی می توان آن را تست کرد این است که مسئله quantity (مقدار یا کمیت ) است و این یک مسئله objective است . ولی در یک رستوران می گویید یک غذای خیلی خوب می خواهم و هر چه به شما بدهد قادر خواهید بود از آن ایراد بگیرید و قابل اثبات هم نیست چرا که مسئله quality  (کیفی) است و کیفیت همیشه با ذهنیت (subjective) در ارتباط است .

حال در عصر اطلاعات وقتی می خواهید به کسی محصول بدهید نیاز به این وجود دارد که روانشناسی آن فرد را بشناسید . زیرا که عصر اطلاعات quantity  را تبدیل به quality  کرده و دلیل آن این است که اگر قرار بود محصول را زیاد کنیم دچار بحران زیست محیطی می شدیم و عملا آنقدر محصول داریم که اگر باعدالت توزیع شود هیچ کس در دنیا گرسنه نخواهد ماند .

Quality  به این معناست که قابل سنجش کمی نیست بلکه یک کیفیت جدید است .

پس دیدیم که عصر اطلاعات بجای زیاد کردن محصول مانند تحولی که در تبدیل عصر شکار به کشاورزی رخ داد ، نوع و ماهیت محصول را تغییر داد. مثلا انسان غذای ارگانیک یا لذیذ یا خاطره دار بخورد .(کلوچه عمه مادلن در کتاب” زمان از دست رفته” مارسل پروست ) و در این عصر مارکتینگ بازار یابی نیست بلکه بازار سازی است . مثلا انسان  برای تشنگی نوشابه نمی خورد . بلکه بازار ساز این نیاز جدید را در انسان ایجاد کرده است .

در زمانی که فروش نفت ایران ۲۰ میلیارد دلار است ، درآمد مک دونالد ۴۴ میلیارد دلار است و در آمد فیات ۶۰ میلیارد دلار است و دلیل آن این است که آنها روی کیفیت کار می کنند . مثلا کمپانی تویوتا بودجه پژوهشیش از بودجه پزوهشی کل ایران بیشتر است چرا که این کمپانی می خواهد بازار سازی کند و برای آن باید انسان را بشناسد ، کلید های ذهنی او را و لذت بخشی ها و رنج های  او را بشناسند . رئیس مک دونالد در یک سخنرانی برای دانشجویان گفته بود که کار اصلی من فروش ساندویچ نیست کار اصلی من مستقلات است چون در تمام دنیا بهترین ملک ها را برای مک دونالد خریداری کردند . در واقع مک دونالد کیفیت می فروشد چرا که گوشت و نان  همه جای دنیا بدست می آید .

در واقع تبلیغات در ذهن ما کد هایی را می گذارد و احساس نیاز کاذبی را در ما بوجود می آورد .البته کاذب به این معنا که نیاز اصلی نیست بلکه به صورت مصنوعی ساخته شده است . در تبلیغ “رد بول” نمی گوید اگر تشنه ای “ردبول بخور” می گوید اگر دختر ها به تو توجه نمی کنند “رد بول” بخور . ( بازار سازی )

یونگ راجع به فرایندی سخن می گفت به نام individuation   یا تفرد و آنرا یک سفر میدانست . سفری در میان زندگی به سمت رسیدن به خویشتن و تکامل . و از دیدگاه یونگ برای رسیدن به تفرد انسان نیازمند آن است که به تعادل ظریفی دست یابد و فرد باید تعادلی را میان نیروهای متضاد زندگی حفظ کند .درست مانند بند بازی و دوچرخه سواری که لِمی دارد که بعد از بدست آوردن ، آسان می شود . پس فرایند تفرد فرایندی  سهل – ممتنع است و تا بدست نیامده سخت است .

در واقع این فرایند تفرد همان چیزی است که روانشناسان اومانیست (انسانگرا) به آن “آفرینش خویشتن” می گویند .

ما در دنیایی هستیم که هر کس خیالات ما را تسخیر کند ما را تسخیر کرده و بر همین اساس یونگ بر این باور است که مهمترین دانش در عصر جدید روانشناسی است و روانشناسی یونگ یعنی خیال شناسی .

یونگ : یکی از ویژگی های مدرنیته تخصصی شدن است و کسی نباید در مورد رشته های دیگر نظر بدهد ولی روانشناسی راجع به همه چیز نه تنها حق دارد  بلکه وظیفه دارد حرف بزند .

بودریا ، فیلسوف و زبان شناس سویسی چنین می گوید : حقیقت همان است که رسانه ها می گویند و نمی شود پرسید آیا چنین چیزی حقیقت دارد یا نه . اگر تلویزیون نشان داده است پس حقیقت دارد !

فروید نشان داد که انسان مدرن به همان اندازه انسان ده هزار سال پیش بدوی است و بسیاری از فلسفه های اخلاق بشر را به چالش کشاند . چرا که بسیاری از تصمیمات و انتخابها واعمال ما عملا در دست خودمان نیست .

فروید از ناخودآگاه فردی سخن می گفت یعنی از خاطرات و اطلاعات پس زده ای که فرد هر گاه در موقعیت مشابهی قرار بگیرد آن خاطرات در او زنده می شود و در مسیر روانکاوی زمانی که فرد آن خاطره را از نا خودآگاه به خودآگاه می آورد (به این بصیرت برسد که این رفتار و احساس نتیجه آن خاطره بوده) انرژی آن خاطره از بین رفته و decatexis  (انرژی برداری) می شود .

یونگ هیچ مخالفتی با ناخودآگاه فردی نداشت و  نا خودآگاه جمعی(collective unconscious) را  به تئوری topologic فروید اضافه کرد . و می گوید آنچه در سرنوشت بچه ها بیشتر موثر است زندگی نزیسته والدینشان است . در توصیفی مکان نگر (topographic) از روان ، ( که خودآگاه و نیمه آگاه و ناخودآگاه  به کوه یخی تشبیه شده ) ناخود آگاه جمعی در واقع همان آب دریاست و گرچه ما این کوه یخ را بصورت یک ابژه می بینیم ولی این ابژه با کانتکس خودش در هم تنیده هست .

بنا بر عقیده یونگ  این نا خودآگاه جمعی یک شعور جمعی (جهانی زیستی) است .شعوری که حتی نمی توان آنرا به شعور بشری محدود کرد و حتی تجارب حیوانات و گیاهان و تک یاخته ها و جمادات نیز در تجربه بشری ما دخیل است . از نظر یونگ فروید به این بخش مهم از ناخودآگاه توجه نکرد چرا که فروید نوعی باستان شناسی فردی انجام می داد و یونگ باستان شناسی فرهنگی را برگزید .

یونگ اعتقاد داشت ارتباطی بین رویا های افراد واسطوره ها وجود دارد انگار ما در یک کانتکس مشترک تجارب و شعورهایمان را به اشتراک می گذاریم .

برخی یافته های علمی امروز نشان میدهد که یادگیری میتواند به صورت جهانی منتقل شود مثلا وقتی یک گروه از مردم اگر چیزی را یاد بگیرند ، برای گروه دومی که قصد دارند آنرا بیاموزند ، یادگیری آسانتر خواهد بود گروه سوم نیز به همین ترتیب ….

انگار یک راه نامرئی بین هوش بشری وجود دارد و زمانی که گروهی بتواند به سطحی از آگاهی برسد بدون تعامل کلامی و غیر کلامی به گونه ای در یک مخزن بزرگ آن اطلاعات وارد می شود و دیگران می توانند آن اطلاعات را راحتتر بدست بیاورند .

اینها نشان می دهد که بسیاری از نظریات یونگ گرچه او با متدولوژی علمی به آنها نرسیده است ولی به این معنی نیست که این نظریات غیر علمی اند .

فروید بیشتر خواب را بازمانده روز و ماه و سال گذشته می دانست این در حالی است که حتی آدلر هم معتقد بود  ناخودآگاه یک شعوری دارد که جهت یابی رو به آینده دارد و کمک می گرفت از رویا های افراد برای کمک کردن به آینده آنها .

پس روانشناسی فرویدی رویا را معطوف به گذشته می دید در حالی که روانشناسی آدلری و یونگی بدین شکل نیست .

در این شکل ما از قله به کوه یخ می نگریم :

انگار ما یک خود آگاهی داریم که در محاصره personal unconscious   است . نوک قله خودآگاه است دور آن ناخودآگاه فردی است که خود آن توسط ناخودآگاه جمعی به محاصره در آمده است . و یونگ معتقد است که در ناخودآگاه جمعی ما یک سری طرحواره ها بنام آرکی تایپ یا کهن الگو (سرنمون یا تیپ های باستانی) وجود دارد . این طرحواره ها بصورت میراثی – باستانی مربوط به گونه بشری بشکل فرهنگی وجود دارد و تعامل تجارب خودآگاه ما با تصاویر باستانی آرکی تایپها که در ناخودآگاه جمعی ما قرار دارند باعث می شود که در ناخودآگاه فردی ما عقده (کمپلکس ) تشکیل شود .  پس ما برای فهم یک فرد هم باید ناخودآگاه فردی و هم جمعی را بشناسیم و در مواردی هم با شناخت یک نفر قادر خواهیم بود اطلاعاتی در مورد ناخودآگاه جمعی بدست بیاوریم . تا حدی که یونگ برای حل مشکلات خودش گاهی از رویاهای مراجعین خود استفاده می کرد .(تعاملی دوسویه ازکل به جزء و از جزء به کل)

البته خود فروید هم به ناخودآگاه جمعی واقف بود منتهی نگاهش به آن متفاوت بود و از اصطلاح phylogenic endowment  (میراث نیاکان) استفاده کرد.

این نگاه را لاکان تفسیر کرد و عنوان کرد مردم نظر فروید را بد درک کردند . چرا که لاکان معتقد بود که کسی حرفهای فروید را به درستی نفهمیده است و بعد ریچارد بوتبی درکتابی حرفهای لاکان را تفسیر می (کتاب فروید در مقام یک فیلسوف ، ریچارد بوتبی ، ترجمه سهیل ممی ، نشر ققنوس ). لاکان می گفت وقتی فروید از اید و ایگو و سوپر ایگو سخن راند به گونه ای بیان کرد که مردم با همان باور اسطوره ای – مذهبی ، ایگو را فردی قوی می بینند که باید در تنازع بین شیطان و فرشته درون ما ، تعادل را حفظ کند . و تصور اینکه  درما دو چیز الهی و شیطانی است و ما باید این وسط بجنگیم تا بر وجه شیطانی غلبه کنیم .

لاکان معتقد است که نظر فروید این نبود . فروید در مورد سه دنیا صحبت کرد real – imaginary – symbolic  (واقعی – تصوری – نمادین )  این سه در واقع سه سطح فهم هستند . بدین معنی که ما گاهی چیزی را واقعا حس می کنیم (دنیای رئال) ، گاهی روی این حس اسمی می گذاریم (دنیای سمبولیک) و گاهی فقط تصویری از آن عمل داریم (دنیای تصویری) . پس از دیدگاه لاکان تفاوت اید ، ایگو سوپرایگو در این سطوح شناختی است . ما وقتی در مورد خودمان صحبت می کنیم در مورد یک کلمه صحبت می کنیم و تصویر خودمان را در ذهنمان نمی بینیم و این جهان جهانی است که در دنیای سمبلیک قرار دارد و لاکان می گوید “ایگو” یک توهم زبانی است و مربوط به دنیای سمبلیک . در حالی که سوپر ایگو طرح ها و تصورات ما از دنیاست و مربوط به دنیای تصوری و اید که غرایز ما را در بر دارد در دنیای رئال واقع شده . پس لاکان معتقد است که فروید زمانی که در مورد نوروز می گفت در واقع راجع به زبان صحبت می کرد .

مرد موشی RATMAN:

سربازی که فرمانده او در زمان سربازی تهدید کرده بود که هر کس سر پست نگهبانی بخوابد او را لخت می کنم و باسن او را در یک تشت پر از موش گوشتخوار می گذارم . پس از آن این فرد دچار وسواس فکری شده بود و تصویر آزار دهنده ای می دید که در آن باسن او در تشت موشها قرار گرفته است . فروید تاریخچه خانوادگی او را بررسی کرد و نتایج جالبی دست یافت :

پدر او قمار باز حرفه ای بوده که به زبان آلمانی به آن “اشپیل رت” گفته می شود و به دلیل قمار بدهی بالا آورده که به زبان آلمانی “راتن” گفته می شود و برای رفع این مشکل با دختر

Ratman
spielratte
Raten
heirat

خانواده ثروتمندی ازدواج می کند که به آلمانی “هی رت” گفته می شود .

فروید معتقد است اینکه این فرد اینقدر درگیری ذهنی در مورد موشها پیدا کرده به خاطر تداعی واژه RAT  است .

بر اساس همین مرد موشی فروید بود که جرج اورول کتاب ۱۹۸۴ خود را نوشت و در آن جامعه ای توتالیتاریزم را مطرح می کند که حکومت وقت قصد دارد فکر و رویا های مردم را هم در کنترل خود داشته باشد .

مارکس : انقلابها پیروز می شوند نه به خاطر اینکه قدرت مردم بر قدرت حکومتها برتری پیدا می کند بلکه به این خاطر اینکه حکومتها در واکنش به انقلاب مردم چنان دچار افراط می شوند که خودشان ، خودشان را به زمین می زنند .

سیلونه نویسنده ایتالیایی کتاب نان و شراب و دانه زیر برف می نویسد : فاشیست مثل یک سکوت سنگین است که یک زمزمه هم او را می شکند .

نظام توتالیتر بر فونداسیون ضعف های روانی ما استوار است  و این را جرج اورول در اتاق ۱۰۱ بخوبی نشان می دهد و بر اساس “رتمن”  فروید ، جرج اورول می خواهد بگوید چیزی که عامل قدرت یک نظام توتالیتاریزم است ، نظام زبانی است . به محض اینکه نظامی به سمت توتالیتاریزم می رود کلمه وضع می کند یا کلمات ملی را در موضع جدیدی استعمال می کند (کلمه  رفیق در نظام کمونیستی و کلماتی همچون طاغوت ، حزب الله ،ولایت در جکهوری اسلامی  ) پس نظام توتالیتر با ساخت کلمات قصد دارد تفکر انسانها را کنترل کند .

نوام چامسکی  بر این باور است که زبان دو سطح دارد

۱-    Surface structur

۲-    Deep steructur

Surface  به این مفهوم که وقتی کلمه “رات” در ذهن می آید تصویرموش دیده می شود (به قول فردیناند دوسوسور ؛ واژه ای که حامل تصویر است ) و این کارکرد سطحی زبان است اما زبان از یک کارکرد عمقی هم برخوردار است و همین که کلمه “رات” بکار برده برده می شود انگار از کانال تمام هم خانواده ها و تداعی های  آن نیز عبور می کنیم .

اسپینوزا بر این باور بود که انسان به انتروپومورفیسم (انسان انگاری) تمایل دارد . مثل شاعری که به درخت نگاه می کند و اورا انسانی می بیند که دستانش به آسمان بلند کرده یا کلیله و دمنه و…. یعنی وجهه ای انسانی دادن به ناشناخته ها . اسپینوزا معتقد است انسانها آنچه خودشان هستند را پروجکت کرده اند به دنیای ناشناخته بزرگ .

سه دیدگاه در مورد خدا وجود دارد؛ ۱- خدا یک کلمه است و محصول زبان است .(خدا یک بازی زبانی است. “وینکنشتاین”) ۲- یک فرایند(deism) است ۳- شخص(مذاهب سامی) است .که در مورد سوم اسپینوزا یک فرایند انسان انگار را مطرح کرده است .

یونگ در کتاب پاسخ به ایوب می نویسد اگر خدا یک شخص باشد از کجا معلوم مثل یک کودک نیست و در حال رشد نباشد و از کجا معلوم که حرفهاشو عوض نکنه یا مریض نشه . و پس از بررسی گفته های خدا در عهد عتیق به این نتیجه می رسد که اگر اینها گفته های خدا باشد او دچار اختلال شخصیت است(پارانوئید- نارسیسیتیک) .

و خدا بخش ناخودآگاه خود را شیطان می نامد . و تقصیر کارهای بدی که انجام می دهد به گردن ابلیس می اندازد .در واقع اگر خدا شبیه انسان باشد ، شیطان shadow  اوست .

لاکان بر این باور است که نوروز همان ماشین جهنمی (حذف یک ایده از ناخودآگاه جمعی) است . بدین معنی که آن حرفهایی است که بر زبان ما نیامده و بر تن ما حک شده و در واقع رفتار ما (بدون اینکه به آنها آگاه باشیم ) حرفهای نگفته ما را بیرون میریزد . ولی یونگ بر خلاف فروید و لاکان ناخودآگاه را کلام نمی داند بلکه آنرا بحثی تصویری قلمداد می کند (imaginary) . لاکان بر مبنای ماشین جهنمی در کتاب گروه محکومین کافکا این تمثیل را به کار می برد .

ارتباط زبان و ذهن چیست ؟ کدام کانتنت(محتوا) و کدام کانتکس(فرم) است ؟

در پاسخ به این سئوال باید گفت که پیش از de-constructivism این بود : ذهن فرم است وزبان محتوا . اما پس از نهضت ساختار زدایی در زبان شناسی ، پاسخ این شد که زبان فرم است و ذهن محتوا . (در روانکاوی ، ژاک لاکان ودر زبان شناسی، ژاک دریدا این ایده را مطرح کردند  .)

ارکی تایپ

–         ارکی تایپ یک پیش زمینه به ارث رسیده است برای اینکه به گونه خاصی به جهان واکنش نشان دهیم . ( آزاد، اما درچهارچوب خاص )

–         الگوهای قدرتمند عملکرد و سازماندهی و خلاقیت که در انسان وجود دارد .

–         این آرکی تایپها خود را از طریق رویا ها اسطوره ها قصه ها و هنر خود را نشان می دهند .

 

 

 

در خاطره ای که یونگ از نگاه کردن به کلیسا تعریف می کند می گوید با نگاه کردن به کلیسا انگار چیزی به سرعت از ذهنم عبور کرد و من دچار اضطراب شدم . و برگشت و درمقابل کلیسا تداعی آزاد کرد و دید که خدا را در بالای ابرها در حال اجابت مزاج می بیند که مدفوعی را بر روی کلیسا می اندازد و کل کلیسا را در بر می گیرد و بعد از آن اضطرابش بر طرف شد و از این ماجرا به این نتیجه می رسد که ما یکسری از تصاویر را از ذهن خودمان سانسور می کنیم و آن تصاویر سانسور شده خودش را به شکل یک علامت (اضطراب) در بدن ما نشان می دهد .

محتویات نا خودآگاه جمعی آرکی تایپ ها(کهن الگوها) هستند که یکسری تصاویرند و یونگ با کاوشهای مردم شناسی خود متوجه شد ارکی تایپها یکسری تصاویر در بین اقوام مختلف هستند که دائم در حال تکرار شدنند .

یونگ بنظرش رسید که ما ابتدا به ساکن به این جهان نیامده ایم بلکه یکسری طرح های روانی هم به شکل تصویر در ذهن ما قرار داده شده و این تصاویر برای ما واکنشهای کلیشه ای (stereotype) ایجاد می کند و اینها در واقع فونداسیونهای زندگی ماست و بقیه تصمیمات به نوعی تکثیر یا مونتاژ آنهاست .

آنچه انسانها در تاریخ بشری انجام داده اند در چند جهت بوده یکی در جهت تکثیر اینهاست و اگر اول یک دایره و مثلث و مربع داشته ایم حال بی نهایت داریم و دیگری در جهت مونتاژ و ادغام آنها بوده و حال ما اینها روی هم انداخته ایم و گر چه اینها خلق ماست ولی الفبای اولیه بصورت ژنتیکی و به شکل تصویری (imaginary)  به ما رسیده است . برای مثال اغلب جاهایی را که مردم تقدیس می کردند به شکل دایره ای بوده است .(طواف)

انگار این دایره نمادی از تمامیت است و نماد چیزی است که ما باید به سمت آن حرکت کنیم و بدون اینکه بداند هر وقت با این دایره ارتباط پیدا می کند احساس کرنش و خضوع و فروتنی می کند . امروز هم در نظامهای اجتماعی همین مدل شکل گرفته است ، مدلی که همه به نسبت برابر با مرکز دایره در ارتباط باشند .یعنی نقطه اوج تمدن بشری یا مدینه فاضله آنجاست که به جای ساختار هرمی یک ساختار کروی در قدرت شکل بگیرد .

دو نوع کل سازی داریم یکی هولوگرافیک و دیگری گشتالتی .

کل سازی هولوگرافیک یعنی ساختن کلی که تمامی اجزاء آن بازنمودی از کل آن است (هر کدام از اجزاء سازنده باز نمایی از کل باشند)

 

 

 

 
ولی گشتالتی ساختن کلی است که منتزع و آبسترکت از اجزاء سازنده خود است یعنی اجزاء سازنده دایره هستند ولی کل ساخته شده یک مربع است (مجموعه ای که جمع جبری اجزاء با هم متفاوت است ) یا کل بیش از جمع جبری اجزائش است .

 

 

 

 

 
به نظر می رسد ذهن انسان هر دو نوع ساختار سازی را دارد گر چه بر اساس نظریه جهان هولوگرافیک “مایکل تالبوت” جهان به شکل هولوگرافیک ساخته شده ، اما آفرینش ذهن از ماده با مسیر گشتالتی بوده است (کتاب شناخت روان “فابیومارکزی” )

در واقع ماده ذهن را ایجاد کرد و تفاوت آنها در این است که ماده محدود است در زمان و مکان است ولی در ذهن بی زمان و بی مکان است . ذهن در شرایط خاصی ماده را می آفریند و ماده در شرایط خاصی ذهن را بوجود می آورد .

بهترین سمبل آن می تواند همان نماد تائو باشد .

اوشو: هنرمندان سه گونه اند ۱:

– آنهایی که تکنسین هستند و فقط از ابزارهای هنری استفاده می کنند .(سطح خودآگاهی)

۲- کسانی که درگیری های درونی خود را استفراغ می کنند و بیرون میریزند .(سطح ناخودآگاه فردی)

۳-  هنرمندی که چیزی که از درونش بیرون می آید، خودش قبلا آنرا نخورده است و این اثر مستقل از تجربیات فردی اوست .(سطح ناخودآگاه جمعی)

دایره ای که سنبل تقدس است حتی در نقاشی ها بشکل هاله نور بر سر بزرگان دینی هم دیده می شود . در دهه ۱۹۵۰ موجی از بشقاب پرنده ها مجلات را فرا گرفت و یونگ بر این باور بود که بشر معبد های دایره ای شکل خودش را رها کرده و اینها همان آرکی تایپهاست که از ناخودآگاه جمعی بیرون میزند . در واقع این بشقاب پرنده ها نوعی بازسازی مدرن آنچه که در تمدن های کهن وجود داشته است .

یونگ برخی اعداد را نیز جزو آرکی تایپ ها می دانست .

درفرهنگی که تقدس ، مستقل از اخلاق است خود را در داستان موسی و خضر و رستم و سهراب دیده می شود و این آرکی تایپهاست که عمل می کند .

لائوتسو در کتاب تائو تیچینگ :

سه نوع رهبر داریم : ۱- رهبری که مردم حضور او را حس نمی کنند و فکر می کنند این خودشان هستند که در حال رتق و فتق امور هستند و رهبر در واقع تسهیل گر(facilitator)  است .

۲- رهبری که به مردم می گویند چکار کنند و در نقش یک حکیم است و مردم او را قبول دارند .

۳- رهبری که مردم از ترسشان او را اطاعت می کنند و اگر اطاعت نکنند مجازات می شوند . لائوتسو می گوید این بدترین شکل رهبری است .

استاد فرزانه کسی است که وقتی عمل می کند مردم می گویند به دست خودمان این کار انجام شد و به نظر می رسد که مردم با خرد جمعی عمل می کنند و رهبری در حال هدایت این خرد جمعی است .

 

فیلم هفت سامورایی کوروساوا : در واقع پیام همان پیام سیمرغ عطار است که می گوید

ای سلیمان در میان زاغ و باز / حلم حق شو با همه مرغان بساز

طرحواره ای که به ما داده شده این است که انسان ناقص است و این اجتماع انسانی است که کامل است و زمانی این اجتماع کامل است که هیچ کس را طرد نکند (پلورالیسم)

تئوری آزادی بیان بر همین مبنا شکل گرفته که هر ایده ای  را حذف کنیم بخشی از حیات فکری بشر را حذف کرده ایم .

ساخت برند ها برای فروش بیشتر از آرکی تایپها استفاده می کنند مثلا مرسدس بنز که بر مبنای  ارکی تایپ “زئوس” است و چروکی چیف بر مبنای “آرس” است . کارتونها و فیلم ها نیز چنین هستند .

 

آرکی تایپ ها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
بر اساس کتاب “نمادهای اسطوره ای و روانشناسی زنان  اثر خانم شیمودا دوبلن” (انتشارات روشنگران و مطالعات زنان با ترجمه آذر یوسفی) :

این که شخصیتها را بر آرکی تایپال ببینیم به این معناست که یک سناریویی قبلا نوشته شده و در این سناریو نقشها تعیین شده است و ما که به این دنیا می آییم باید یکی را انتخاب کنیم(محدود) ولی می توانیم همه اینها را با هم ترکیب کنیم(نامحدود) درست همانند رنگها که سه رنگ اصلی و دو رنگ کلی (سیاه و سفید) که بر اساس میزان ترکیب اینها بی نهایت رنگ بوجود می آید .

ارکی تایپهای زنانه را به سه دسته تقسیم می کنند :

۱-    زنان مستقل

A.  آرتمیس

B.  آتنا

C.  هستیا

۲-    زنان وابسته

A.  هرا

B.  دیمیتر

C.  پرسفون

۳-    وغیرو…

A.  آفرودیت

آرکی تایپ های مردانه به هشت دسته تقسیم می شوند :

۱-    زئوس

۲-    آپولو

۳-    هرمس

۴-    آرس

۵-    پوزیدون

۶-    هفاسیتوس

۷-    دیونیزوس

۸-    هادس

زنان مستقل زنانی هستند که ماموریتی در زندگی دارند و طبعا قناعت و رضایتی که از زندگی دارند نا وابسته هستند از مردان ولی زنان وابسته بدون حضور مردان نمی توانند به هدف خود برسند و بدون آنها به رضایت در زندگی دست پیدا نمی کنند .دسته سوم هم بین این دو قرار دارند .

·        آرتمیس:

در یونان الهه ماه و شکار بود ، خواهر آپولو الهه خورشید و فرزانگی که از شکم آناهیتا بیرون آمده بود .زنانی شکار چی هستند پس کم حرف می زند و بیشتر به وسط هدف نشانه گیری می کنند . این زنان شخصیت مستقل دارند ودر کارهای مردانه موفق ترند اینها کارهای زنانگی مثل آشپزی و بچه داری را دوست ندارند . بسیار رقابت مدار هستند و اینها بیشتر با مردان رقابت می کنند این زنان رویای رانندگی و ارتش و خلبانی و… دارند. عملا نیاز به ارتباط مداوم با یک مرد ندارند و صرفا ارتباطشان با مردها جسمانی است و به مردان به عنوان همبازی های خودشان برای سکس می نگرند . بیشتر جسمی هستند و احساساتی نیستند و در فعالیتهای جسمی بیشتر موفقند تا فعالیتهای فکری .

·        آتنا:

در یونان باستان الهه عقل زنانه است . ازنظراینکه مردان در زندگی آنها نقش پررنگی ندارند ، شبیه آرتمیس ها هستند ولی بر خلاف آرتمیس ها که بیشتر جسمی هستند اینها بیشتربه دنبال کار فکری هستند پس اینها شریک مردانند در حالی که آرتمیس رقیب مردان است . چندان ارتباط عاطفی برقرار نمی کنند ، عاشق نمی شوند ، به سکس اهمیتی نمی دهند زنان فرزانه ای هستند (هیلاری کلینتون و شیرین عبادی)

·        هیستیا :

الهه آتش است و اینها نگهدارنده معابد بودند ، به سکس تمایل ندارند و به آنها زنان باکره می گویند . در کارهای خانه داری بسیار قوی هستند از آن لذت می برند و خیلی با مذهب و عبادت و… ارتباط دارند .

·        هرا :  زن حسود و مالک وبازی آنها بازی زناشویی است و تمام زندگی آنها شوهرانشان هستند و با چنگ و دندان از شوهرهای خود حفاظت می کنند و اگر شوهرشان به آنها خیانت کند شوهر را می بخشند ولی رقیب عشقی خود را نابود می کنند . بجز در زناشویی علاقه ای به ارتباط عاطفی و جنسی با مرد ندارند . حتی بچه های آنها نسبت به همسرانشان از اهمیت کمتری برخوردارند.

·        دیمیتر: اینها مهمترین رسالتشان مادری است و اگر به مرد علاقه دارند به عنوان پدر بچه هاست . توقعی برای خودشان در زندگی ندارند. ارتباط جنسی برای آنها برای رسیدن به مادری است . تنها رضایت آنها در نقش مادری است .

·        پرسفون :  این زنان دختران خوب پدر هستند . مهمترین رابطه با پدر یا پدر نما است و همیشه برای انتخاب یک مرد شباهت به پدر و رضایت پدر از همه چیز برای آنها مهمتر است . البته نقشه ذهنی آنها از پدر مهم است (   پدر نماد یا(father figure  به همین دلیل مردانی انتخاب می کنند که از خودشان بزرگتر هستند ، جا افتاده تر هستند.

·        آفرودیت : زنی است عاشق کننده و بعد از رسیدن هم دوباره با عاشق جدید داستان جدید را آغاز می کند . دنبال گریز و خطر و هیجان در رابطه عشقی است .

اینکه در چه جامعه ای بیشتر کدامیک از این تایپ ها وجود دارد جنبه فرهنگی دارد . مثلا امروزه در امریکا زنان آرتمیس تایپ بسیار تحسین می شوند و این در حالی است که در جامعه ایرانی اینگونه زنان چندان مورد توجه قرار نمی گیرند.

البته باید گفت کمتر انسانی است که بطور خالص یک آرکی تایپ داشته باشد .

مادر ترزا : هیستیا + دیمیتر

·        زئوس:   به دنبال قدرت و حکومت و رهبری هستند ، تمامیت طلب ، ثروت طلب ،پدر خوانده هستند . در رابطه با زنان تعدد طلبند ، عاشق نمی شوند ، داشتن چیزی (زن و ثروت) ویژگی آنهاست(کلکسیون)استالین

·        آپولو:  نقطه مقابل زئوس ، آرکی تایپ اخلاق و خدای موسیقی است ، به درست و غلط و وظیفه فکر می کنند نه به منفعت ، اهل اندیشه و تامل و عقلانیت ، دلبستگی عاطفی و نیاز جنسی کمی دارند .  شبیه به آتنا هستند و بهترین ارتباط را با آتنا ها برقرار می کنند . همچنین می توانند با هستیا ها نیز ارتباط برقرار کنند .از همدیگر چیزی فرا می گیرند و با هم دیالوگ دارند .مانند میر حسین موسوی

·        هرمس : این ها آرکی تایپ حرکت هستند در یونان باستان کفش بالدار دارند و خدای حامی مسافران بودند و در مصر باستان معادلشان پریاپوس ودر روم باستان مرکوری معادل هرمس است . خدای بازرگانان هم بوده اند علامت هرمس عصایی است که مار دور آن پیچیده چرا که خدای شفا بخشی هم بوده اند . ولی در عین حال یک هرمس بد خدای دزدان و راهزنان هم بوده است .در واقع هر کس حرکت می کند (چه بازرگان و چه دزد) از نظر هرمس مورد حمایت است .کسانی که ذهن مردم را به بازی می گیرند میتوانند هرمس تایپ باشند و با کلام قادرند تسخیر کنند و جادو کنند . هرمسی ها بسیار خلاقند و اگر آنها را در محدوده قرار دهند مخرب می شوند ولی اگر فضای کافی در اختیار داشته باشند سیستم را از نابودی نجات می دهند.ایده های خوبی به ذهنشان میرسد ولی محدودیت را نمی پذیرند .از نظر عاطفی هم بسیار مواج هستند و تنوع طلبی جنسی در آنها زیاد است . مانند مولانا ، پائولو کوئیلو

·        آرس :  کهن الگوی سرباز وحشی و جنگ است واز این جهت شبیه به آرتمیس ها هستند که به کارهای فیزیکی و بدنی علاقه دارند . به نبرد با قدرت جسمانی خیلی علاقه دارند . اینها بهترین ابزار برای سوء استفاده زئوس ها هستند. در جنگ ها اینها به قهرمان تبدیل می شوند ولی بعد از جنگ اراذل و اوباش می شوند .(فیلم اولین خون) چگوآرا ترکیبی از آرس و آپولو است . روابط عاطفی ندارند ولی سکس بدون عواطف را دوست دارند.

·        پوزیدون : خدای دریا و زلزله و طوفان بوده اینها برای خراب کردن رهبران خوبی هستند و توان ساختن ندارند .(احمدی نژاد)

·        هفاسیتوس : مردان کار هستند خدای آهنگری و صنعت بود و همه زندگی آنها کار است . اگر در جایگاه خود قرار بگیرند به ستون جامعه صنعتی بدل می شوند و اگر در جایگاه خود قرار نگیرند به سندرم باکستر(قلعه حیوانات) تبدیل می شوند یعنی سرم به کار خودم باشد و کاری به کار هیچ چیز ندارم .(تکنوکرات ها) روابط عاطفی و روابط جنسی ضعیفی دارند .

·        دیونیزوس : خدای نماز و شراب هستند و علامت تیر روی قلب علامت دیونیزوس است ( مجنون) شوریده حا ل و عاشق مسلک هستند و آنچنان سکس برای آنها مهم نیست  این افراد مدیر خوبی نیستند می توانند شعر بگویند ولی قادر به چاپ کتاب خود نیستند مثل حسین پناهی  و استاد شهریار (باید یک آتنا مدیر برنامه آنها باشد تا آثارشان تبدیل به یک محصول قابل ارائه شود )

·        هادس :   پادشاه جهان زیرین هستند برعکس زئوس که پادشاه جهان رویین است .کسانی هستند که قدرتهای متافیزیکی دارند و به طریقی نامحسوس بر روی مردم اثر می گذارند . در گمنامی زندگی می کنند ولی قدرتهای زیادی دارند (شمس تبریزی) مولانا در وضعیت هرمس – آپولونی خام قرار داشت و شمس او را از یک کانال دیونیزوسی عبور داد و آپولو هرمس پخته شد . غزلیات شمس در حالت دیونیزوسی که تحت تاثیر هادس قرار گرفته سروده شده ولی در مثنوی به حالت هرمس آپولون باز می گردد .برخی معتقدند یونگ یک هادس تایپ بود .

در افسانه های یونان باستان آمده است که هادس که زیر زمین زندگی می کرد وقتی پرسفون را دید او را ربود و پرسفون اسیر هادس شد و تبدیل به ملکه جهان زیرین می شود .

در ارتباط زنان و مردان این مسئله مهمی است و بسته به اینکه چه کسی در مقابل چه کس دیگری قرار بگیرد سرنوشت زندگی آنها متفاوت خواهد بود .

دیدگاه نئویونگی این است که ازدواج در صورتی خوشایند است که زوجین در بازی های مکمل هم قرار بگیرند و اگر در بازی های تعارض دار قرار بگیرند زندگی شیرینی نخواهند داشت .

(کتاب تنها راه ، انتشارات فرهنگ و زندگی ترجمه کتاب marriage: dead or alive )

در افسانه های یونان باستان بدترین ارتباط مربوط به زئوس و هرا است . هرا حسود و مالک و زئوس تملک طلب بود و هر روز هرا زئوس را با یکی از خدایان می دید . در حالی که هرا با آپولون زندگی خیلی خوبی دارند یعنی آپولون درگیر مشکلات فلسفی و هرا نیز مالک اوست و از او حمایت می کند .

آرس با آرتمیس هم زندگی خوبی دارند . هر دو از سکسشان بدون دلبستگی به یکدیگر لذت می برند . اما اگر یک آرس با آفرودیت ارتباط برقرار کند ۰فیلم فارسی که فردین به نجات آفرودیت می آید .یا مردانی که زن خود را می کشند در واقع آرس هایی هستند که با آفرودیت ارتباط برقرار کرده بودند . در حالی که آرس با آرتمیس مشکلی بوجود نمی آورد .

آپولو با آتنا و هستیا و هرا و دیمیتر و پرسفون می تواند رابطه خوبی داشته باشد اما آرتمیس و آفرودیت به هیچ وجه آپولو را تحمل نمیکنند .

پوزیدون عملا با هیچ کس نمی سازد ، دیونیزوس به درد ازدواج نمی خورد چرا که عاشق خوبی است ولی قادر نیست زندگی را مدیریت کند . دیونیزوس همبازی خوبی برای آفرودیت است .

پرسفون ها با هر کانون قدرتی سازگارند .

هفاسیتوس با زن دیمیتر زندگی خیلی خوبی دارد چرا که دیمیتر پدر خوبی برای بچه ها می خواهد .

Individuation

تفرد

تفرد سفری است از میان زندگی به سمت رسیدن به تمامیت و خویشتن حقیقی و برای رسیدن به آن باید تعادل بین نیروهای متضاد ایجاد کرد .

–         تعادل در بین  بین خیر و شر   GOOD-EVIL

–         تعادل بین خدا و شیطان GOD-DEVIL

–         تعادل بین درون گرایی و برون گرایی EXTEROVERT-INTEROVERT

–         تعادل بین مردانگی و زنانگی درون MUSCULIN-FEMININE

–         تعادل بین احساس و تفکر THINKING-FEELING

–         تعادل بین تولد و مرگ BIRTH-DEATH

–         تعادل بین مادیات و معنویات ANIMAL-SPIRITUAL

 

اوشو : مکتب من materialistic-spirituality  است مثل یانگ و یین که در شکم هم هستند

فلسفه را به دو دسته تقسیم می کنند ۱- آریایی – اروپایی ۲- تائویی(چینی)

در فلسفه آریایی – اروپایی تاریخ فرد را خطی می نگرد وحرکت از نقص به کمال یا از جزء به کل است . این درحالی است که فلسفه تائویی ، چرخشی است و فرد از یک نقطه به نقطه دیگر نمیرود بلکه به شکل اسپیرال با هر رفت و برگشت تغییر سطح می دهد .

کتاب سینابس سایکیا تری چاپ ۱۹۹۸ بخشی داشت به نام  brain and behavior (مغز و رفتار) یک بحث مهم در مورد تجزیه و تحلیل بیداری وجود داشت ، مرحله ادراک ما سه مرحله داره :

مرحلهsensation ، ( حس )

مرحلهperception ، ( ادراک )

مرحله apperception ، ( دریافت )

خوب sensation  چه وقت اتفاق می افته وقتی که از یک منبع نور اشعه های نور می آیند و می خورند به شبکیه چشم و اون رسپتور های نورانی شیکیه رو تحریک می کنند و در واقع نور تبدیل میشه به ایمپالس الکتریکی .این مرحله رو میگیم sensation . حالا این اتفاق توی شنیداری هم می افته ، توی بویایی هم می افته،از این نقطه تا کورتکس بویایی اتفاقاتی که می افته ، یعنی این ایمپالس ها میره تالاموس ، یه تجزیه و تحلیلی میشه ، یه فیلترینگی در واقع میشه  توی تالاموس ، و یعد میره تو کورتکس   بینایی که توی لب اکسی پیتال هست،این مرحله رو بهش میگن perception.یعنی زما نی که منبع نور توی پس سر ما یک الگوی تحریک الکتریکی ایجاد کرد ، این میشه perception .

اما این قسمت مهم قضیه که یونگ بهش اشاره می کنه این مرحله است ، که این ادراک میاد با محتویات حافظه که در هیپوکمپ قرار داره مقایسه میشه و بر اساس اونها در کرتکس ثا نویه بیداری که تو قسمت پاریتال هست یه الگو شکل می گیره .این الگو با الگوی قبلی متفاوته، مثلا شما می دونید که از نظر دستگاه نوری چشم هر چه که من اینجا می نویسم شما باید اونو معکوس ببینید،در حالی که شما معکوس نمی بینید ، شما اونو درست می بینید . یه الگویی ما اینجا داریم به نام الگوی کامل شدن، یه تحقیقی راجع به این من ذکر می کنم خدمتتون که این الگو رو بهتر بدونید چطور هست.

می دونید که برای اینکه ما قادر یه دیدن باشیم باید که کره چشم ما مرتب باید در حال حرکات ریزی باشه،برای اینکه اگر که این حرکات ریز وجود نداشته باشه اعصاب ما habituation یا عادی سازی براش اتفاق می افته.مثلا به محض اینکه شما وارد اتاق میشید ممکنه که ویز ویز مهتابی رو متوجه بشید ولی بعد از مدتی دیگه صدای ویز ویز مهتابی رو متوجه نمی شید.چرا؟ به خاطر اینکه شما به این نتیجه رسیدید که ویز ویز مهتابی حاشیه هست و اون چیزی نیست که شما بهش نیاز دارید ، این عادت سازی باعث میشه که شما ویز ویز مهتابی رو نشنوید.

خوب اگر این اتفاق بیافته بعد از از سی ، چهل ثانیه که من به شما نگاه کنم بعد شما رو دیگه نبینم.اما برای اینکه این اتفاق نیافته چشم حرکات بسیار ریز نوسا نی می کنه ، این حرکات باعث میشه که تصویر شما ، همون تصویر سی ثانیه قبل نباشه، یک دهم میلیمتر تصویر میاد و میره ، میاد و میره ، که عادت سازی اتفاق نیافته.

خوب بعد دانشمندان خواستند که بررسی بکنند که ببینند که اگر یک دستگاه منبع نوری رو به کره چشم وصل کنند ، بطوری که اون هم همراه با ارتعاش های چشم حرکت بکنه ،و هر نقطه از منبع نوری ، روی یک نقطه از شبکیه بیافته آیا دیگه عادت سازی رخ میده؟ و مغز هیچ چیزی نمی بینه؟ یک دستگاهی رو طراحی کردند و این کره چشم باشه روی سطح قرنیه یه دستگاهی ساخته شده و یه تصویری رو در واقع انتقال میده که بفرسته به شبکیه. خوب این اتفاق که انتظار داشتند افتاد. یعنی بعد از چند ثانیه نگاه کردن به این تصویر ، یک دوره تاریکی رو مغز تجربه کرد .یعنی اون ابزرور ( اون کسی که مشاهده اش می کردند) بعد از چند ثانیه گفت که دستگاه رو خاموش کردید؟ در حالی که دستگاه روشن بود و داشت تصویر می فرستاد به شبکیه . این اولین اتفاقی که انتظار داشتند.ولی بعد از چند ثانیه گفت ، نه ، دوباره روشن شد.( در حالی که دستگاه همون دستگاه بود).این دفعه که روشن شد اما تصویری متفاوت رو می دید.یعنی تصویری رو که مغز براش قابل فهمه رو می دید . که بهش میگن complementary pattern  ( الگوی کامل شدن). مغز تصویری رو می بینه که بهش عادت داره.خوب ممکنه که شما بگید که این تجربه چندین ساله ما در هیپو کامپ باعث این شده…اما دیده اند که بچه ها هم از بدو تولد هم که به ظاهر حافظه شخصی ندارند ، اما انگار که یک حافظه جمعی دارند ، یکی از نمونه این است که بچه ها از بدو تولد به چهره آدم بیش از هر تصویر دیگری توجه نشون میدهند.دوم اینکه توی چهره آدم به چشمها بیش از هر جای دیگری توجه می کنند.توی صدا ها به صدای زنان بیش از صدای مردان توجه نشان می دهند.

یعنی ما یک حافظه ژنتیکی داریم که ابتدا به ساکن نمیاریم به دنیا همانطور که توی مسایل فیزیولوژیک هم هست مثلا از توی شکم مادرمیاد دنبال پستان ما در می گرده ، مکیدن رو یاد داره کسی به ما یاد نداده، رفتار ها به نظر میاد که یهpattern ژنتیکی داشته باشند.و یک بحسش هم همین بحث ادراک و دریافت از زمانی که زمان نوزادی ما هست که با یه برنامه داره پیش میره .

ما در واقع دو نوع غریزه داریم ، غریزه بقاء، و یک غریزه تنوع بقاء،در واقع برای زنده موندن یکی از چیز هایی که مورد نیاز هست تنوعه.چرا؟ برای اینکه اگر که همه ما اگر که گرمایی بودیم ، تا هوا گرم میشد هم ما می مردیم دیگه،ولی گونه هایی بقای بیشتری پیدا می کنند که موتاسیون بیشتر روشون تاثیر میگذاره و تنوع بیشتری دارند.

در نتیجه یه عده سرمایی هستند که وقتی هوا گرم میشه اونا تازه حالشون خوبه ،و یکی از چیز هایی که باعث میشه که انسان با وجود ضعیف بودنش ( از نظر بیولوژیک) چون میکند که پشه اصلا نسبت به وزنش باری که می تونه برداره صد برابر انسانه ، مثلا مگس بر اساس وزنش کاری که می کنه هزار برابر انسانه ،اما اینکه ما با وجود ضعیف بودن بدنی بقاء قابل توجهی داریم ، این به خاطر تنوع ودگر گونی و دایورسیتی که حیات داره.

بنابراین حیات در ابتدا سعی کرده که بقاء خودش رو حفظ کنه ، شروع به کپی کاری کرده، به یه حدی که رسیده انگار که از  تداوم بقاء به عنوان یه بقاء پایه ، یه عنوان یه بقاء سلولی مطمئن بوده، حالا اونو کامل کرده و در اون تکامل نقطه اصلیش تنوعه. هر چه دایورسیتیش بیشتر باشه بقای گونه بیشتر هست .

یادگیری خیلی مهم هست ولی بستر یادگیری رو ژن  تعیین می کنه. کانتکس یادگیری ما  ژن هست.در نتیجه گر چه من آزادم در انتخاب محتوی ،ولی این کانتین محدود کننده آزادی من هست.واقعا ژنتیک اون کانتکسیه که محدود کننده یادگیری ماست .ما همه چیز رو نمی تونیم یاد بگیریم و اون چیزهایی که یاد می گیریم ، انگار که فضای یادگیریش در ژن ما گذاشته شده هست.

آمیب که یکی از ساده ترین شکل های حیاته یه زنجیره ژنیتیکی داره ، مثلا فرض کنیم که این زنجیره سلولیش صد تا اسید آمینه وجود داره،حالا انسان به جای صد اسید آمینه مثلا صد هزار اسید آمینه داره،ولی جالبه که بدونید در بدو تولد ،و به همین نسبت ، توی ژنهای ما هم به همین نسبت ژن بیدار وجود داره، یعنی به یک نسبت ژنهای ما بیدارند. بیش از ۹۰% ژنهای ما لیتینتند، خفته اند، بالقوه هستند.بنابراین همین توانایی پلاستیسیتی و اینتراکتیویتی ما خودش یه پایه ژنتیکه ، یعنی حق انتخاب ما خودش یه حق اتنخابی تو ژنتیک به ما داده شده ، این همون چیزی است که ژان پل ساتر میگه که انسان مجبور به انتخابه.یعنی خیال می کنه که آزاده ، ولی مجبور به انتخابه .چرا؟ چون که اساسآ در فضای ژنتیکی انسان یک فضای بالقوه است نه یک فضای بالفعل.اون چیزی که برای حیات آمیبی اون ، برای حیات نباتی اون لازم بوده ، به همون اندازه فعاله.بقیه اش میاد بر اساس فضایی که داره توش شکل می گیره ، بر اون اساس ژنهایی بیدار میشند و ژنهایی در خواب می مونند.

مثلا شما می دونید که دو قلو های همنام از نظر ژنتیکی یعنی زیراکس همدیگه. دو قلو های همنام از نظر ژنتیکی زیراکس همدیگه هستند ،بیماری اسکیزوفرنی هم یک بیماری کاملا  ثابت شده ژنتیکی هست، اما همین دوقلوهای همنام که زیراکس ژنتیکی همدیگه هستند،همگیریشون ۴۸% هست. در حالی که کاملا یک بیماری بیو شیمیایی در سطح نورو ترانسمیترهای مغز هست ، اما دو تا دوقلوی همنام همگیریشون ۴۸% هست . یعنی کمتر از ۵۰% این دوقلو به دلایل شیمایی لازم هست که همون بیماری رو بگیره ، چرا؟ به خاطر تجربیات متفاوتی که این دو نفر دارند. گر چه هردو ممکنه که توی یک خانواده هم تربیت شده باشند.اما یکیشون ممکنه که سمت راست تلویزیون می نشسته ، و اون یکی سمت چپ تلویزیون می نشسته.یکی طبقه پایین دو طبقه می خوابیده و اون یکی طبقه بالا.

بنابراین بخش زیادی از این ژنهای بالقوه منتظر هستند ببینند چه تجاربی در زندگی ما در دنیا وجود داره ، بر اساس اون تجارب خاموش و یا روشن بشند.

به همین خاطر هم هست که مکاتب ، یا رویکرد هایی که در مورد شفای بیماری ها ، به جای  management بیماریها صحبت می کنه ، حتی  در پاسخ به کسانی که می گند که دچار بیماریهای  ژنتیکی هستند، مثلا یه نفر ژنتیکی هموفیلی داره ، ژنتیکی تالاسمی داره ، این آدم با بیماری ژنتیکی نمی تونه در واقع خوب بشه،  healing  پیدا کنه و      management   بشه ،اونها اعتقاد دارند که در واقع ژنها پدیده ای کاملا داینامیک، زنده ، و متحرک هستند که پلاستیسیتی دارند و در پاسخ به اتفاقات  بیرون ، و از جمله ، انتخاب های ما به بیرون که چیدمانش رو عوض می کنه  ،  ممکنه که حتی بیماری های ژنتیکی رو هم در واقع به همون وضعیت ناقلی تبدیل بشوند و  اون مخزن ژنتیکی رو به دیگران انتقال بده اما خودش اون بیماری ژنتیکیش خاموشی پیدا کنه.

هفته پیش رسیدیم به تفرد، مفصل راجع به این صحبت کردیم که یونگ راجع به انسان هزاره سوم ، برای انسان قرن بیست و یکم ، چه دستاوردی داره ،چه به لحاظ روانشناسی و چه به لحاظ اجتماعی ، و راجع به تفاوتهای نظریه یونگ وفروید صحبت کردیم و به این نقطه رسیدیم که از نظر یونگ ، تفرد ، یا individuation اتفاقی است که باید در زندگی ما رخ بده تا ما انسانهای کاملی بشیم ، در واقع ما قبل از تفرد  نیم انسانیم ،انسان بودن برای ما یک اتفاق بالقوه است و نه یک اتفاق بلفعل ، حیوان بودن ما یه اتفاق بالفعله ، حالا بخشی از ما ممکنه که انسان بشیم و بخشی از ما ممکنه که انسان نشیم.به نظر میرسه که انسان شدن مشکله.

گوردن آرتور روانشناس انسان گرای آمریکا یی و البته المانی الاصل اعتقاد داره که تنها چند در صد مردم به این مرحله self actualltion می رسند که این مرحله ، مرحله انسان شدن  ماست…۲%  یعنی ۹۸% از مردم به این دنیا میایند انسان  بالقوه میایند و حیوان بالفعل میروند و انسان بالقوه و حیوان بالفعل هم میرند.

گفتیم هفته پیش که اینself actualition ، خود شکوفایی اسمش رو مازلو برای یه  چیزی گذاشته که یونگ به اون individuation ( فرایند تفرد) گفته.

خوب یونگ میگه که فرایند تفرد دو بخشه: مرحله اول از تولد تا دوره نوجوانی فضا سازی براش میشه ،یعنی اون اتفاق اساسی که تو رشد انسان می خواد اتفاق بیافته،تا دوره نوجوانی اون اتفاق نمی افته، در واقع تا اون موقع انسان در حال یادگیری مهارتهای زنده ماندن و بقا هست.از ابتدای نوجوانی یک مرحله ای در انسان شروع میشه که ما خیال می کنیم که تو زندگی حیوانات وجود نداره و ممکنه که ما اشتباه بکنیم. یعنی ابزارهای لازم برای مطالعه تعاملات پیچیده اونها رو نداشته باشیم و همانطور که حیوانه  فکر می کنند که ما انسانها قار و قور می کنیم و صداهامون همه مثل هم هست  ما هم فکر می کنیم که کلاغ ها هم غار و غار می کنند و صدا ها هم شیبه هم هست .ولی اگر حضرت سلیمان باشی اونوقت می فهمی که کلاغها قار و قار نمی کنند .

خوب از این مرحله به بعد تازه فرایند انسان شدن ما شروع میشه ، که با یک بحران شروع میشه،یعنی تو زندگی هر وقت که ما دچار بحران میشیم یعنی یه مرحله رشدی وارد شدیم.

در حالی که همین طور که دنده خلاص و راحت برای خودمون داریم می چرخیم و همه چیز بر وفق مراد هست یعنی ما هیچ دوره رشدی برامون پیش نیامده ،شروع دوره های رشدی برای انسان همیشه با بحران همراه هست.

اولین بحران ، بحران نوجوانی هست. که در واقع با شروع بحران جنسی ، بحران نوجوانی رخ میده.در بحران نوجوانی مهمترین چیزی که در انسان موضوع بحران هست ، هویت    identify است.

هویت یعنی چه؟..من کیم؟…اولین بحران اینه که من کیم ؟..قبل از این بحران همه می دونستند که من کیم ! پسر …زری خانم…پسر بابام …همه ماجرا حل شده هست .در شروع بحران نوجوانی ( معلوم نیست که این هورمونها چه فرایندی رو در مغز ایجاد می کنه ، با تغییر شکل و شمایل بدن انسان یه سوال هویتی براش ایجاد می کنه که ما دچار تردید میشیم که من کیم؟..) برای اینکه این من کیم خودش رو جواب بده ، شروع می کنه به استقلال پیداکردن ، و مجزا کردن خودش از اون بستری که توش قرار داره.

یعنی انگار اون خودش رو با این زمینه یکی می دیده و حالا شروع می کنه که خودش رو چیزی منفک ، برامده و متجلی شده ببینه ، یعنی به شکل یه فیگو برای اولین بار مورد توجه قرار داده ، بنابراین دیگه نمی تونه خودش رو با پسر بابام و پسر مامانم خودش رو معرفی بکنه ، برای معرفی خودش یه چهار چوب می خواد دور خودش بکشه ،که برای کشیدن اون چهار چوب عمدآ بعضی از رفتار هایی رو که بهش تحمیل میشه رو رد می کنه ، و بعضی از رفتار هایی رو که براش نهی میشه رو به سمتش میره ، به خاطر اینکه اگر این اتفاق نیافته اون جزیی از زمینه هست.من برای اینکه این دایره رو مشخص کنم باید رنگی متفاوتی داشته باشه ،بنابراین داره شروع می کنه که خودش رو رنگ دیگه ای کردن ،اون با کسی خصومت و دشمنی نداره ، فقط می خواد که خودش رو یه رنگ دیگری بکنه که من کیم خودش رو به راحتی بتونه تشخیص بده . این بحران بحران هویته.

خوب این بحران هویت با لجبازی و با خشونت و با پرخاشگری و با تبعیت کردن اون چیزی که ازش نهی میشه خودش رو نشون میده.یه فرایندی داره طی میشه که اگر اون فرآیند به سلامت طی بشه منجر به این میشه که انسان از یک حیوان بالقوه انسان به یک حیوان اجتماعی بالقوه انسان تغییر شکل بده ، ما میدونیم که دو گونه حیوان داریم حیوانات اجتماعی و حیوانات غیر اجتماعی . مثلا گربه ها حیوانات غیر اجتماعی هستند ، اغلب ما گربه ها رو تنها می بینیم .فقط برای تولید مثل یه دوره ای دوست میشند و یه آمیزش انجام میدهند چند تا بچه می زایند ، نره که بعد از آمیزش مجزا هست میره به دنبال کار خودش ، مادره می مونه بچه هاشو شیر میده ، رفق و فتقشون میکنه و بزرگشون می کنه و اونها هم میرند به دنبال کار خودشون .شما به جز در یک دوره کوتاهی که بچه ها نیاز به مراقبت دارند ، گربه ها رو خانوادگی نمی بینید .همین طور کرگردن ها و همین طور خیلی از حیوانات دیگه….منفرد زندگی می کنند.

انسان تازه در این نقطه می تواند تبدیل به یک حیوان اجتماعی بشود. مثل گرگ ، مثل سگ ، مثل دولفین ، مثل نهنگ. فرق حیوانات اجتماعی با حیوانات غیر اجتماعی این هست که حیوانات اجتماعی گرسنگی لمس دارند . اون جلسه گفتم که اریک برن میگه که انسانها سه دسته گرسنگی دارند.

۱-         food hunger  گرسنگی غذا

۲-      گرسنگی لمس-  touché hanger     نوازش –توجه

۳-      گرسنگی ساختار  structure hanger

خوب حیوان اجتماعی ویژگیش اینه که گرسنگی لمس داره و انسان باز یکی از ویژگیهای ژنتیکیش اینست  که ژنتیکی حیوانی اجتماعی است و این اگر مورد توجه ، لمس ، و ضربه زدن قرار نگیره ، بچه هارو نزنیم به بدنشون ، نبوسیم ، لمسشون نکنیم ، همه مواد غذایی هم که به بدنشون تزریق بشه ، بدون ارتباط با یک انسان بچه ها از گرسنگی لمس می میرند.سوء تغذیه می گیرند ، سیستم ایمنی بدنشون مختل میشه ، و می میرند. می دونید که سالها ..از زمانی که باکتریها کشف شدند ، به این نتیجه رسیدند که خیلی از بیماریها ناشی از باکتری ها هست ، و بنابراین تصور این بود که نوزادان که از بدو تولد هنوز سیستم ایمنیشون رشد نکرده ، بهتره که در محیط های کم باکتری زندگی کنند ، بنابراین بچه ها رو ، نوزاد ها رو از مادرهاشون جدا می کردند.می بردند بخش نوزادان و همه با کفش و کلاه و لباس مخصوص و دستکش اون بچه ها رو می گرفتند ، و بچه ها هر دو سه ساعت فقط یک بار برای شیر خوردن می رفتند پیش مادر هاشون .در واقع این بچه ها لمس نمی شدند.مثلا در روز ده تا بیست دقیقه لمس می شدند.بعد به این نتیجه رسیدند که این بچه ها که در این شرایط ایزوله که دارند رشد می کنند  ، میزان رشد جسمانیشون کمتره و میزان  بیماری عفونی در اونها  بیشتره.و بعد متوجه شدند که بچه ها غیر از غذا نیاز به لمس دارند .بنابراین این بخش ها دیگه بسته شد و از بدو تولد توی بغل مامانشون ، رو تخت مامانشون نگهداری میشند، غیر از بچه هایی که یه بیماری خاصی داشته باشند . مثلا نقص تنفسی داشته باشند ، و نیاز باشه که در یک انکوباتوری ، در یک دستگاه ویژه نگهداری بشوند.

میمون ها هم مثل انسان حیوانات اجتماعی هستند ، مورچه ها هم حیوانات اجتماعی هستند، زنبور عسل هم موجود اجتماعی هست.

یه تحقیقی همه چیز در اختیار بچه میمونها گذاشت و اونها رو تنها گذاشت ، هیچ کدوم همدیگر رو نمی دیدند، اون بچه میمون ها همه مریض شدند و دچار سوء تغذیه شدند.

در زمان فردریک کبیر که امپراطور پروس بود ، خواستند یه تحقیق علمی بکنند و اون اینکه آیا اگر که بچه ها باهاشون کسی حرف نزنه ، هیچ کلمه ای توی ذهنشون نیاد، آیا ژنتیکی زبان می تونند یاد بگبرند ، این بعد از چند سال شروع می کنند به حرف زدن یا که نه…بردند بچه ها رو در جایی گذاشتند و همه امکانات رو هم در اختیار گذاشتند ولی کسی باهاشون حرف نمی زد ، و برای اینکه زبان غیر کلامی هم وجود نداشته باشه ، حتی الامکان کسی پهلوشون نمی رفت ، فقط برای اینکه غذا براشون بیاره ،عوضشون بکنه، ( فکر می کنم که مثلا بیست تا بچه گذاشتند روی این کار).فکر می کنید این بیست تا بچه چه اتفاقی براشون افتاد؟…همشون قبل از دو سالگی مردند. یعنی هیچ کدام به دو سالگی نرسیدند.بنا براین انسان مثل میمون و مورچه جزء حیوانات اجتماعی هست.در این بحران هویت انسان انگار که یه حق انتخاب پیدا می کنه …حق انتخاب گربه شده ، یا گرگ شدن.

اگر این مرحله موفق طی بشه این مرحله رو بهش می گیم  اجتماعی شدن یا سوشیالیزیشن ، انسان یک حیوان اجتماعی است که منافع تیم رو بر منافع خودش ترجیح میده ، و میدونه که وقتی که تیم قوی باشه ، منافع او هم تامین میشه.همون ضرب المثلی که از آدم ها می پرسند که دوست داری سر مارمولک باشی ، یا دم شیر؟…سر مارمولک و دم شیر یه شکلند، مارمولک با اینکه سر هست ، ولی با یه دمپایی له میشه ، ولی شیر با اینکه دمه ، ولی میگند که با دم شیر نباید بازی کرد خطر داره.

بنابراین انسانی که اجتماعی شده ، انسانی هست که ترجیح میده که دم شیر باشه ، تا سر مارمولک. نتیجه اینکه منافع جمع رو بر منافع خودش ترجیح میده ، و میدونه که اون جمع حمایت موثرتری از اون می کنه.همین طور که میگند که یک نفر برای همه ، همه برای یک نفر. خوب با این نگاه به اجتماعی شدن، به جامعه خودمون نگاه کنیم چند در صد اجتماعی شده اند؟…!آدم که اجتماعی شده باشه عبور ممنوع نمی ره داخل برای اینکه زودتر برسه، پارکینگ ممنوع پارک نمی کنه، از سرعت مجاز تخلف نمی کنه، فحش بد نمی ده ،این آدم اجتماعی گر چه به ضررشه رعایت  یه آیین ، یک دستورالعمل جمعی ، اما می دونه که در دراز مدت منافع اون رو تامین می کنه.

یه کتاب هست به نام مدیریت در ژاپن که یک نویسنده آمریکایی بیشتر ساختارهای مدیریتی رو بررسی کرده بود در ژاپن. که دو سه تا خاطره هم تعریف کرده بود . یکی از این خاطرات میگه که تو خیابون راه می رفتم ،  من دیدم که یه آقایی اومد یه ماشین میتسوبیشی هم اونجا پارک بود، دیدم دستمالش رو در آورد و ماشین رو پاک کرد و شیشه هاش رو هم مرتب کرد و دستمالش رو هم تا کرد و گذاشت توی جیبش و رفت ایستاد تو صف اتوبوس ایستاد.گفت رفتم جلو ببینم که این آدم چرا ماشین داره ولی با اتوبوس می خواد بره.و حالا اگر هم که نمی خواد که با ماشینش بره چه لزومی داره که بیاد و ماشینش رو تمیز کنه و بعد تو صف اتوبوس بایسته…میگه که رفتم جلو و ازش پرسیدم که آقا چرا شما با ماشینتون رفت و آمد نمی کنید؟ گفت برای اینکه ماشین ندارم. گفت که من خودم دیدم که شما اونجا اون ماشین……گفت بله درست می گید ،من اونو تمیز کردم ولی ماشین ، ماشین من نیست،گفت که من کارگر کارخانه میتسوبیشی هستم ، دیدم که میتسوبیشی ما ، زشت تو خیابون به نظر میاد ، و این به میتسوبیشی ما آیسب می زنه .دیدم من که وقت دارم ، کاری ندارم ، دستمالم رو در میارم اینو تمیز می کنم ،شیشه هاش رو آینه هاش رو ، گفتم این کار رو می کنم به خانواده کمک می کنم.

اونوقت در ژاپن یه نفر که می خواد خودش رو معرفی بکنه ، مثلا نمی گه که من ، دکتر سرگلزایی از انجمن ….هستم.اگر همچین چیزی بگه مردم میگند که چه آدم اداب ندونیه..! میگه من ، از انجمن هیپنوتیز ، دکتر سرگلزایی .یعنی اول اون تیمی رو که متعلق به اونه رو معرفی می کنه ، یعنی اگر که کسی تیم نداشه باشه ، هویت نداره.بنابراین اگر که خانه دار هم هستند یه NGO خانه داری تاسیس می کنند، و خودش رو معرفی می کنه که من از NGO محله….خانم …..هستم.و یا به سازمانی میگه که اجازه بدید که من هفته ای دو ساعت بیام تایپ های غیر محرمانه شما رو تایپ کنم ، فقط برای اینکه برای معرفی خودم بگم که من از شرکت فلان …فلانی هستم.یعنی انسانی که هویت اجتماعی نداره اصلا به عنوان یک انسان شناخته نمی شه و هنوز حیوان اجتماعی نشده ، هنوز گربه هست.هنوز گرگ نشده.( جالبه بدونید که گرگ ها جزء نادر حیواناتی هستند که عاشق میشند.یعنی فقط جفتگیری نمی کنند بلکه سوگواری می کنند وقتی که جفتشون رو از دست می دهند .و یکی هم نهنگ ها و کوسه هااینجوری هستند.)

یکی از دوستان من فوق لیسانسش رو حدود سی و چند سال پیش می گذروند در سونی ، می گفت که یه واشری عبور می کرد از روی ریل و این ها با پنس باید این واشر رو بردارند و جای بگذارند ،با  این سرعتی که ریل عبور می کنه بعد می گفت که یه واشر کوچک می افتاد روی پاشون ، اونا به سرعت ، که وقت هم از دست نره ، می گشتند که اونو پیدا کنند و اونو بردارند ،بعد فکر می کردم که این یه چیز نانو تکنولوژیه….یه چیز مهمیه …گفتم که این چقدره قیمتش ؟ …گفتند که یه جعبه صد تایش یک ین هست.گفتم پس برای چی شما خم میشید و اینو جمع می کنید؟…کارگره گفت که کمپانی من پول از دست میده. این یه موجود اجتماعیه.

حالا بنابراین ، این مرحله که طی بشه ، میشه سوسیالیزیشن که تازه  هویت پیدا می کنه یه مرحله ،یه نفری هویت اجتمایی پیدا می کنه ، حالا این هویت اجتماعی پیدا کردن باز خودش گیر های زیادی داره ، گیر هاش این هست که ما یک خویشتنی  محقق شده داریم ، خویشتن واقعی ، واقع شده ، real هست.همینکه من امروز هستم ، یه real stat  من هست. این حرفهای کارن هورنایه ،یه چیزی هم تو ذهنمه ، مثلا همه ما می گیم که :رسد عاقلی که بجز خدای نبیند ….بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت …این چیزهای گنده گنده و دور از واقعیت رو کارن هورمای بهش میگه ideal self  یعنی ، خویشتن ایده آل ،یعنی که به ما گفته اند که تو قراره اون بشی.خویشتن آرمانی ،یه خویشتن دیگه هم وجود داره ، یه خویشتنی که مثلا میگند که تو پرایدی …خیلی خوب ولی اگر که پراید فول باشی خوب خیلی بهتره…اینجا به این میگند True self  خویشتن حقیقی.خوب این خیلی مهم هست که

اگر ما برای آدمها خویشتن قابل تحققی ایجاد نکنیم ، خویشتن رو خیلی بالا بگذاریم که الان من در نتیجه این آدم همیشه دچار یک احساس حقارت درونیست.حالا این احساس حقارت رو دو جور نشون میده ، یکی این هست که ابراز می کنه …که مثلا من آدم شکست خورده ای هستم ، آدم ناتوانی هستم ، این عقده حقارتش کاملا رو هست. بعضی از آدمها ،احمق ترند؟..زیرک ترند..؟ ما تو روانشناسی بهش میگم reaction formation یعنی واکنش سازی ، یعنی اون چیزی رو که می خواد پنهان کنه ، عکسش رو رفتار می کنه…یه جایی مثلا بوی فاضلاب میده ، شما نمی رید که اونجا ذغال دود کنید ، میرید عود روشن می کنید ،آدم که وارد میشه دچار یه تعفن معنوی میشه. این تعفن معنوی کاملا متضاد اون رفتار می کنه و به اصطلاح خودش رو خیلی بزرگ نشان میده ، نه به ما ، به خودش .خود بزرگ بینی پیدا می کنه ، که در شکلی که از نظر ژنتیکی معیوبه منجر به هذیانهای بزرگ میشه ، و در شکلی که اون هذیان رو نمی گیره به شکل شخصیت های نارسیسیت میشه.شخصیت هایی که

خودشون رو خیلی زیاد ارزیابی می کنند ، برای مدیریت جهانی طرح دارند ……بنابراین شما می بینید که انسان با این سرنوشت خیلی تلخی داره ، یعنی یکی از اولین چیز هایی که از نظر رشدی ، برای آدم ها لازم هست ، این هست که باید ببینید که ideal self  نرسیدنی …یعنی تشبیه نشه ، که به نظر من میاد که تا زمانی که ما در فرهنگمون ، ادبیاتمون ، در قصه ها و در حکایت هامون ، انسانهایی خطا ناپذیر رو ترسیم می کنیم ، ما دچار یک احساس حقارت درونی خواهیم بود که نمونه اش یا تاکید خواهی افراطی ، خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ، یا از اون ور قضیه من ..من ..دو منم ،بنابراین شما باید نیم من بشید تا با من دو منی بتونیم کنار بیایم.اولین قدم برای اینکه سوسیالیزیشن درست انجام بشه اینه که ما بیاییم ideal self  ها رو این کار کنیم ، بگیم که یه قصه هست ، یه اسطوره هست ، خیلی خوب مثل قصه شنگول و منگول رو اگر که بدونیم که قصه هست و از اون فواید اسطوره ای اون استفاده بکنیم که خوب ، ولی اگر که خیال کنیم که یه انسان کامل ، خطا ناپذیر جامعه ، یه روزی روزگاری ، روی زمین با دو تا پاش داشته راه می رفته ، ما دچار ideal self  میشیم و عملا دچار یه احساس حقارت عمیق میشیم که یا نارسیسیتیم ، یا عقده حقارت داریم ، یا هر دو اینها.یعنی وقتی که در مقابل پایین دست قرار می گیریم ، نارسیسیتیم ، و وقتی که در مقابل بالا دست قرار می گیریم سر به زیر و خاک بر سر .

این ویژگی ناشی از این اتفاقه بنابراین شما ببینید که رشد ژاپن از چه موقعیه ؟…تو جنگ جهانی دوم چه اتفاقی افتاد که ژاپن رشد کرد؟…اولا قبل از جنگ جهانی دوم ژاپن یک کشوری بود که از نظر صنعتی عقب، عقب ماندگی صنعتیش رو برای اینکه جبران کنه ، تبدیل به یک کشور میلیتاریسمی شده بود، یعنی به هر جا که می خواست حمله می کرد …مثلا به کشور کره ، سالها بهره کشی می کردند و این جور چیز ها ، منچوری چین رو گرفته بودند، با روسیه سر جنگ بودند و در داخل هم همه با هم در حال جنگ بودند، آمریکایی ها سه تا بمب انداختند اونجا، که به دنبال اون کلی از اعتبارات سازندگیشون رو دادند و دو تا از نخبه هاشون رو که دکتردمینگ و دکترجوران  بودند رو هم فرستادند تا ساختار اجتماعی اقتصادی ژاپن رو باز سازی کنند ، یعنی یه ژاپن نو را با کمک آمریکایی ها از خرابه های سوخته در آوردند.

اتفاق دومی که افتاد این بود که نارسیسیم امپراطور ژاپن شکست ، امپراطور آمد در پخش مستقیم رادیو ، اعلام کرد که من آدم هستم.قبل از اون به عنوان یک سنت چندین هزار ساله معتقد بودند که ما از خاکیم و امپراطور از آفتابه و اینها خطا ناپذیرند، اینه ولایت دارند بر مردم ، تا زمانی که این اتفاق نیافتاده بود ، ژاپن یک کشوری بود از لحاظ صنعتی ، توسعه نیافته، از لحاظ اجتماعی ،  نا امن،، از لحاظ اجتماعی ، ملوک الطوایفی، و از نظر سیاست خارجی ، میلیتاریستی.اولین حمله نظامی رو ژاپنی ها به آمریکایی ها کردند، از نظر فرهنگی اتفاقی که افتاد این بود که امپراطور اومد به مردم گفت که مردم من هم مثل شما ، آدمم ، خطا پذیرم ، راهنماییم کنید…اگر جایی می بینید که کج میرم جلوم بایستید، من در این جنگ اشتباه کردم ، و مسئولیت این نکبتی رو که بر سر ما آمد رو به عهده می گیرم .به محض اینکه این ideal self  در ژاپن شکسته شد مردم جایگزینtrue self  کردند به جای ولی امرشون ، دکتر دمینگ و دکتر جوران کردند.گفتند که ما قراره بریم جلو تر از مرحله دامپروری و کشاورزی بریم به مرحله صنعتی شدن ، این تکلیف ماست.از اینجا ژاپن ژاپنی شد که همه جا مثالش می زنند .

بنا براین تا زمانی که ما ideal self  رو تو فرهنگمون  داریم سوسیا لایز شدنمون غیر ممکنه.با بالا بردن جریمه های رانندگی ما سوشیالایز نمی شیم.با جایزه دادن سوشیالایز نمی شیم ، اون اول باید منهدم بشه ، خیالمون راحت بشه ، تازه می فهمییم که آدمیم ،این یک اتفاقه.

دومین اتفاقی که برای سوشیالایز شدن میافته اینه که نفر با نفر رقابت نداره ، تیم با تیم رقابت داره.این ردیف از دانشجو ها با اون ردیف از دانشجو ها ، کلمه من تو کار حذف میشه، جزوه ما ، نمره ما ، تکلیف ما، این دو تا اتفاق هر وقت افتاد، اونوقت ، بنابراین ، در واقع پارنگتینگ باید به صورت یک اتفاق بزرگ اجتماعی رخ بده ، وگرنه من امیدی ندارم که برای بچه ام یه اتفاق بزرگی بیافته ، با هر تکنیکی که بشه، اگر که استرالیا می بینید که تریپل پی داره (positive parenting program) برای اینکه از اول این ساختار ها درست شده ، و گر نه مثل این می مونه که توی استخر تعفن معنوی شما هی ..مثلا مهر و جا نماز نثارش بکنید.ما هم جذب همون تعفن می شویم دیگه ، پس اول دو تا اتفاق باید در فرهنگ ما بیافته ، آموزش و پرورش فردی تبدیل به آموزش و پرورش جمعی بشه ، و تکلیف ideal self  ها رو هم روشن کنیم .

یونگ میگه که سوشیالزیشن  که امروز در جامعه مدرن در خیلی جاها  هنوز اتفاق نیافتاده تو اقوام بدوی اتفاق می افتاده ، به جای اقوام بدوی همین افریقا که ممکنه آدم رو زنده بخورندشون ، اما سوشیالیزیشن توشون اتفاق افتاده ، میرید می بینید که اسم گذاری گروهیه، ختنه گروهیه، آموزش گروهیه، غذا خوردن گروهیه، بنابراین چون رشد جمعی اتفاق می افته ، مثل یک تیم می مونند که شاگرد اول ریاضی ، شاگرد اول ریاضی شناخته نمی شه ، مگر اینکه شاگرد اخر ریاضی رو دستش رو گرفته باشه دو نمره بالا آورده باشه.نه اینکه تو بشینی برای خودت درس بخونی وIQ  خدادی هم ، نمرهات بشه بیست ، بقیه همه بشن ۱۵ و بقیه بچه های کلاس هم زیر ده و یک نفر هم نمره ۲ ! اونجا میگه تو در صورتی شاگرد اول میشی که این ۲ رو به ده برسونی و اون وقت میشی شاگرد اول . این اتفاق زمانی که بیافته تازه سوشیالیزیشن واقع میشه ، بنابراین ما الان داریم راجع به یک چیزی صحبت می کنیم که ممکنه که اگر ساختار های سیاسی موجود دوام بیارند تا صد سال بعد اتفاق نیافته.

ما یه چیز هایی توی مملکتون آماس پیدا کرده ، یعنی از جای خودش در رفته و آمده اینجا….آماس شاهنامه داریم آماس قران داریم …آماس نادر شاه افشار داریم ، ما قراره همه اینها رو ببوسیم سر جای خودشون بگذاریم .ما یک باز تعریف نیاز داریم نه یک انهدام، اون چیزی که باید انهدام بشه سیستمیه که مانع باز تعریف هست.

اتفاقآ شما می بینید که یونگ بیش از همه به اسطوره ها توجه کرده ، اما باز تعریف کرده ، گفته که رستم ، رستم نمادینه ، رستمی نبوده که مثل این پرورش اندامی ها که بعد معلوم میشه که شر خرند و دو نفر رو کشته اند.رستم این نیست ، رستم یک نماد طرحواره بشری است ، سهراب نماد یک طرحواره بشری است .در واقع اینها تمثیل هایی از شرایط روانی هستند ما اونوقت خیلی از چیز های انتزاعی رو عینی برداشت کرده ایم ، یعنی مثلا اگر که می گند که شمس از روی آب رد می شد ما خیال می کنیم که یه آدمی بوده که کفش ضد آب داشته و از روی اب رد میشده ، یکی از مشکلات ما این است که خط مرز بین تاریخ و اسطوره کشیده نشده ، تاریخمون اسطوره ایست ، اسطوره هامون تاریخی است.کسی واقعا نمی دونه که چه چیزی واقعا در تاریخ محقق شده و چه اتفاقی در روان بشر محقق شده .

اونوقت ما می فهمیم که مفهوم نمادین رستم چه هست ، علت شکست نمادین رستم چه بود؟چرا باید برادر رستم برای رستم چاه بکنه،  برای اینکه رستم قبلا پسر کشی کرده بود ، داره به نظام های قدرت مداری اشاره می کنه فردوسی، نمی تونه که به سلطان محمود غزنوی بگه و نصیحت کنه ، داره به یک نظام اشاره می کنه که نسل جوان خودش رو فدا می کنه ، برای حفظ قدرت خودش ، نتیجتآ برادر خودش هم براش چاه می کنه .بنابراین اساسآ قرار نیست ما اسطوره ها ، تمثیل ها رو رها کنیم ، جای اونها رو باز تعبیر می کنیم .

پس این اتفاق اگر که بیافته ما سوشیالایز میشیم ، تصور اینکه ما می توانیم یک مدرسه رو به تنهایی توش سوشالایز بکنیم محاله! تصور اینکه ما میتوانیم یک خانواده رو توش سوشیالایز بکنیم محاله، البته اینها حرف های یونگ هست .اگر تمام جامعه ساختار سازی مجدد بشه اونوقت سوسیالیزیشن توش اتفاق می افته .تازه پایان سوسیالیزیشن ، شروع individuation   هست.نتیجه تفرد رو یونگ میگه اینتگریتی یا تمامیت ، پایان تعارض ها، پایان تعارض های درونی ،هم اریکسون اسمش رو میگذاره اینتگریتی و هم یونگ.پس تفرد یک مرحله هست که پایانش اینتگریتی است .سوسیالیزیسمی یک مرحله هست که پایانش به دست آوردن ایگو هست.که ایگو یعنی social identity .

Individuation   حالا  چی هست که ما می خواهیم واردش بشیم؟…تفرد یک سفر ماجراجویانه هست ، یعنی این سفر ، سفری نیست که براش علامت گذاری کرده باشند و آخرش بگند که رسیدیم حالابیایید تفرد اینجاست….خودتون باید قدم به قدمش رو مکتشفانه برید و طی کنید .این journey  کجا اتفاق می افته؟..through life   یعنی از  تو شکم زندگی ، یعنی تو نمی تونی چمدونت رو جمع کنی و بگی که خداحافظ ، من دارم میرم Individuation  پیدا کنم .این اتفاق نمی افته بلکه تو زندگی در درگیری با حوادث زندگی اتفاق بیافته ، مقصدش کجاست؟ تمامیت.wholeness , selfhood رسیدن یه اون خویشتن حقیقی.این میشه Individuation.  چه جوری میشه که ما به این برسیم ؟.

..to reach wholeness the series of opposing forces in life  باید بین نیرو های متضاد زندگیمون بتونیم که یک تعادلی ایجاد کنیم .اون نقطه تعادل ، گفتم مثل اون لم دوچرخه سواری ، که علی القاعده تو از یه طرفی باید بیافتی ، ولی وقتی که لم رو بدست میارید نمی افتید.این اتفاق به ظاهر نشدنی ، شدنی میشه و ما می تونیم که بین نیروهای متضادمون تعادل ایجاد بکنیم.این میشه رسیدن به Individuation. یعنی بعضی از آدمها تو دنیا عاشقند ، و بعضی از آدمها عاقلند، کسی که به  Individuation میرسه ، عاشق عاقله.  بعضی از آدمها حاکمند و بعضی از آدمها مطیعند.کسی که به تفرد میرسه حاکم ، مطیعه.رهبر فرزانه کسی است که وقتی که کار رو انجام میده ، هیچ کس نمی فهمه که کار او بود ، مردم می گویند که این کار را ما انجام دادیم .همه اش به دست خودمان بود ،ولی این رهبر رهبر گمنامی است ، مردم از حضورش خبر ندارند.این میشه حاکم مطیع.شما می بینید که یه کارگر داره کارگری می کنه ، در حالی که این داره برنامه ریزی می کنه ……. هر وقت که دیدید که آدمهای بسیار عاشق، به عقل رسیدند از راه عشق، یا آدمهای بسیار عاقل به عشق رسیدند از راه عقل ، اونوقت شما می بینید که تعادل بین اجزاء متضاد ، همونطور که قاعدآ در یک جا انتظار داریم که نگنجه ، همونطور لایو سودر اون تصویر معروف رسمش می کنه ، سیاه و سفید هر دو با هم ، نه به تنهایی ، سیاه ، نه به تنهایی سفید.هردو با هم تز و آنتی تز با هم وجود داره ، اون نقطه ، نقطه Individuation هست.

این مهمه در واقع توی Individuation که ما به یک تعادلی برسیم، اما تعریف تعادل ، تعریف بسیار دشواری هست.من یه مثال می زنم از مثنوی که ببینید به این راحتی نیست به تعادل رسیدن.

میگه که یک خوامخواری بود ، یه عده ای مرید بودند و یک مرسدی هم بود ، یه روز مریدها اومدند پیش مرشدشون و گفتند که : یکی هست توی ما که اون اهل افراطه ، همه ما یک قرص نان می خوریم و اون دو قرص نان می خوره، اونو دعوت کرد اومد به اتاق و پرسید که چرا دو تا قرص نان می خوری و….گفت که این بچه هایی که توی کلاس شما هستند ، اونا توی خونه شون روزی نصف قرص نان می خورند ، قوت روزانهشون هست، اینها که مفته و نذریه و ….اینها به جای نصف قرص نان یک قرص نان می خورند و تا شب این جوری راه می رند که نصف نان از دهنشون نپره، چون تا خرخره خوردند می ترسند که از دهنشون بریزه بیرون ، اینها شکمشون یه نصف نونه ، ولی ما تو خونمون روزی چهار قرص نان می خوریم ، من امساک می کنم ، نصف شکممم رو گرسنه نگه می دارم ، ریاضت می کشم ، دو قرص نون می خورم ،تا شب هم شکمم داره قار و قور میکنه .

بعد استاد می بینه که بله ، کار ، کار بسیار مشکلی است ،نقطه تعادل یک نقطه استاندارد سازی نیست ، استاندارد سازی در این نقطه اتفاق می افته، که در حالی که تو این نقطه تعادلی اتفاق می افته که کاملا فردیست، برای همین تفرده، شما آدمهایی رو که اجتماعی شده رو می تونید مثل قطعات این سرامیک ها ی زیر پاتون ببینید، می تونید هر کدام رو بردارید یکی دیگه جای اون بگذارید، سرامیک ها شخصیت اجتماعی پیدا کرده اند.اما آدمهای Individuation رو هیچ کدومشون رو نمیشه توی یک جا گذاشت. نمیشه که گفت که لیوناردو داوینچی ما را بس! نمیشه که مثلا رباعیات خیام را برداشت و گفت که آخر شعر فارسی مثلا حافظه ، دیگه رباعیات خیام لازم نیست.

هیچ فرد individualize  رو نمی شه با فرد یگری عوضش کرد بنابراین انسان اول باید به استانداردسازی برسه ، اما به این نقطه که رسید ، یک تعادلی است ، که هیچ کس از بیرون نمی تونه که نقطه این تعادل روبه شما مشق بده،  در یک سفری از زندگی این بالانس اتفاق می افته .

 

بعضی از تضادهای موجود، تضاد بین خیر و شر ، درونگرایی و برونگرایی ، تضاد بین نرینگی و مادینگی ، تضاد بین تفکر و احساس ، و تضاد بین تولد و مرگ ، و بین جنبه حیوانی ما و جنبه فرا حیوانی ما،

یونگ اعتقاد داره که اینها جنبه های مختلف عملکرد روان است.این جنبه هاچیه؟…میگه که ما عملکرد های روانی مختلفی داریم ، که اینها متضاد هم هستند

-،یکیشون چیه ؟ تفکر انسان ، و احساس ، چقدر میشه گفت عقل انسان؟…..

-یکیشون (  حس  ) sensation   و( شعور- اشراق- بصیرت)  intuition هست

 

 

Think                                                                    sensation

Introversion                                          Extroversion

 

feeling                        Intuition

 

و همین طور در درونگرایی و بیرونگرایی ،   extroversion    و   introversion

یونگ میگه که هر کدوم از آدمها همه این عملکرد ها رو دارند هیچکدام مطلقآ و صد در صد نیست و هیچکس هم صفر در صد نیست.اما توازن بین اینها وجود نداره.

یکی احساسش خیلی بارزه حرف می زنی اشکش در میاد، پر از احساسه کیف می کنی که اون بخواد که یه چیزی رو توصیف کنه. خوب شخصیت بسیار دوست داشتنیه ولی نمی تونیم که ایشون رو به جای یک مدیر بگذاریم.

نقطه مقابل افراد تفکری ، این افراد همه چیز رو آنالیز می کنند ، تعریف می کنند، درست و غلطش رو می چینند.مثلا یه آدم فیلینگی که بره خواستگاری چی میگه؟…میگه به دلم نشسته…می پرسی که چند سالشه؟ …یه نگاه اندر سفیه می کنه و میگه که ….از شما انتظار نداشتم …مگر آدم می خواد که با تقویم شناسنامه ای ازدواج کنیه؟!تو کجا درس خوندی روانپزشک؟..!! بعد می پرسی که قبلا هم ازدواج کرده؟…مبهوت نگاه می کنه و میگه …نکنه تو از اون آدمهایی هستی که فکر می کنی که هر کس فقط یکبار باید ازدواج کنه …..اینکه اومد خواستگاری شغلش چیه؟…لگد می زنه و شما رو پرت می کنه و میگه که نمی دونستم که ماتریالیسم هم هستی.میگی پس تو چه می دانی ؟…میگه که غمش در نهانخانه دل نشیند…به نازی که لیلی به محفل نشیند . ما زابلی ها میگیم که جمعه تب می کنه شنبه عرق می کنه و شماها می گید که جمعه عاشق میشه و شنبه فارغ میشه.

حالا نقطه مقابل think  یه، عینک هم زده،  رفته خواستگاری می پرسید که رفتید خواستگاری چطوری بود ….میگه که من یادداشتم باید نگاه کنم ، بعد برای شما توضیح میده ، میگه که عرضم به حضورتون که من در ۵ بارم چهار نمره ای …نه  ببخشید چهار بارم ۵ نمرهای جمع بندی کرده ام …۱- گلش …چ.ن خیلی مهمه که خوشگل باشه؟…یا بد گل باشه…۲- –  ننه باباش …۳— بهر حال آدم با باد هوا که زندگی نمی کنه …پولش…..۴—تحصیلاتش….دانش –فهم و شعور  میاد …میگه که در زمینه گل …عرض کنم که چشمهاش درشت بود …اما دماغش عمل کرده بود …و درسته که الان من میپسندم …اما ژنش که هست…من باید هر روز یه بچه رو کول کنم ببرم رینوپلاستی ….باباش یه کارخانه داره ولی من تحقیقات کردهام و دیده ام که ۲۲% سهام  مال خودش نیست…فرشهاشون ماشینی بود …خیلی بده …دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه آزاده ، ولی تعهد اگر بدن که تا آخرش خانوادهاش خرجش رو بدند اینو بهش OK میدم.( من اینارو داشته ام از خودم درنمیارم) حالا مشکل اینجاست که یه مراجعه داشتم خانم دکتری بود که هر سه خواستگار شده بودند ۷۵/۱۸ .گفتم که حالا من یک سوالی دارم ، کدومشون رو بیشتر دوست دارید ؟…یه ۲ نمره هم بذار برای اینکه خوشت میاد…

در یک دوره تاریخی ما یک چیزی داشتیم به اسم ریلیزیوپیتی مساوی با اسپیریچوالیتی، یعنی اینه دو تا دایره بودند که با هم همپوشانی داشتند توی یک عرصه تاریخی بودند..در یک تحول تاریخی اجتماعی ، این مدل این جوری شد، یعنی اسپیریچوالیتی باقی موند، از هم انفکاک پیدا کردند ، یه چیزیاین وسط  مثلا هم پوشانی شد.یعنی ما سه جور آدم داشتیم ، آدمهای مذهبی غیر معنوی ، آدمهای غیرمعنوی مذهبی ، و آدمهای مذهبی معنوی ، امروز در عصری هستیم که این ماجرا این جوری شده، یعنی اساسا امروز اگر که کسی مذهبی باشه نمی تونه معنوی باشه ، و اگر که معنوی باشه ، نمی تونه که مذهبی باشه .یعنی امروز اصطلاح محال و  پارادوکسیه ، یعنی روشنفکر دینی. مثل جمهوری اسلامی می مونه، مثل این میمونه که حالا پایین ، بالا.حالا از  دیدگاه تایویی شما می تونید که همه چیز در هم باشه ، فلسفه هگلی ، اما منظره  اجتماعی امروز ، انسان اگر مذهبی بمونه نمی تونه اسپیریچوال بزنه و برعکسش.این تفاوت این هست.

خوب عرض کنم خدمتتون که یکی felling و  thinkingبود که براتون مثال زدم ، جنبه دیگه sensation و  intuition هست .

sensation  تنها با چیزهایی ارتباط برقرارمی کنه که کاملا ماتریالیستیکه  و جزء به جزء،  ارتباط پیدا می کنه می کنه، انسانی که sensation بالا داره ، انسانی است که دنیاشو  بوها ، رنگ ها صداها، نواها، لمسی،‌ زبری ، خشکی ، اینها پر می کنند، اینها آدمهای سن شنی هستند.نقطه مقابل آدمهای intuition هستند،آدمی که میره بیرون و میاد میگه که برداشت کلی من اینه که شرکت ورشکست میشه ، نمی تونه هم بگه  که بابت چه چیزی ورشکست میشه، اصلا نمی تونه سنشنال به شما بگه .اگر که یادتون باشه ، خانم مارپل ،نوشته خانم آگاتا کریستی نمونه نمایی این شخصیت ایتیوشنال بود ، می رفت فضای جرم رو می دید و می اومد بیرون و می گفت که یه چیزی جور در نمیاد، خودش هم نمی دونست که چه چیزی جور در نمی اد ، یکدفعه یه جایی مثلا یک میز چوبی  می دید و میگفت که فهمیدم بدو بدو می رفت و معلوم میشد که از اونجا یه  چیزی رو فهمیده که از اون تکه از  پازل ناقص بوده ،با دیدن ایندیویتوعی  یه چیزی تداعی شده ، اینو بهش میگویند که افراد ایندیویشنال،  اینها در واقع  برعکس هم هستند .

باز افراد درونگرا داریم که ، یعنی از جمع فاصله می گیرند با تنهایی و انفرادی ارتباط برقرار می کنند ، افراد برونگرا داریم.  یعنی افرادی که بدون جمع ( این با سوسیالیزیشن فرق می کنه ، یعنی افراد درونگرا افرادی نیستند که سوشیالاز نیستند، در ساختار اجتماعی کارهای انفرادی رو انجام میدهند) اگر قرار باشه که تو یه اتاق باشه قصه بنویسه ۱۴ ساعت می شینه و قصه می نویسه، ، قصه نوشتن کار اجتماعی است و مخاطب داره ، اما افراد برونگرا( اکستراورژن ها) نمی تونند که توی یه اتاق تنهایی بشینند و قصه بنویسند،  ولی اینتروورژنه ۱۴ ساعت تو تنهایش کار می کنه ، کار اجتماعی هم می کنه ، ولی کار درونگرا می کنه .

خوب اون ارکی تایپ ها که هفته پیش گفتم یادتونه که زئوس و آفرودیت و …..اینها رو شما می تونید که توی این ماجرا قابل فهم تر کنید من دو سه تا مثال می زنم ، بقیه اش رو شما خودتون مثالهاشو پیدا کنید.برای مثال زئوس تایپ ها چه جور آدمهایی هستند؟..اقتدارگرا ، حاکم ، قدرت طلب، توسعه طلب ، جاه طلب.افراد thinking و  extrovert، شما می تونید هر کدوم از اینها اینتروورتش رو ببینید ، اکستروورتش رو ببینید.SENSATIONAL INTROVERT ، SENSANTIONAL EXTROVERT . افراد تینکینگی اکستروورت میشوند  زئوس تایپ.

آفرودیت تیپ ها چی کسانی هستند؟…افراد فیلینگی اکستروورت .حالا اگر که فیلینگی اینتروورت باشه میشه چی؟…دیونوزس ها..، دیونوزوس ها فیلینگی ، اینتروورت هستند.

حالا همه شخصیت هایی رو که هفته پیش گفتم شما دربیارید، معلوم میشه که ارکی تایپ ها توی کارکردهای روانیشون چه جوریند.

Individuation      ،   اون تمامیت و اینتیگریتی که توش وجود داره این هست که اون آدمی که به شدت تینکینگی هست از شدت تینکینگیش کم بشه و به فیلینگش اضافه بشه.یونگ اعتقاد داره :

Increase in one area (for example think) means decreasing another (for example fell)

یعنی آدمی که خیلی زیاد تینکینگی هست ،یه جای کار داره میلنگه و اونهم تو جاهای احساسی است. خیلی چیز ها رو آدم نمی فهمه ، وقتی که میگی این آدم خوشش میاد که ۷۵/۱۸ هست این آدم اصلا نمی فهمه ، اصلا دانلود نمی شه این برنامه تو مخ این آدم،این آدم زمانی تفرد پیدا می کنه ، علامتش اینه ،( اصلا کاری به تکنیک های مسیر تفرد نداریم) که براش قابل فهم بشه چیزهایی رو که فیلینگی هست وآدم فیلینگی ، دو دو تا چهار تا رو ، یک قرون دو زار رو که از دست نده، این میشه اکی والانس شدن.

یک قصه خیلی قشنگی داره پایولو کولیو که حالا نمی دونم مال خودشه یا از جایی برداشت کرده……قصه یک جوانی است که میره پیش یک خردمندی و میگه که من می خوام که به Individuation برسم ، این خردمند یه لیوان آب میده دستش و میگه برو دور این باغ اطراف بگرد و برگرد و مواظب هم باش این آب نریزه ، این میره دور باغ اطراف و می گرده و برمی گرده و مواظبه که آب نریزه ، برمی گرده و میگه که بفرمایید آب خدمت شما …می بینه که آفرین آب نریخته، ( مثلا چای توی نعلبکی نریخته )  بعد استاد می پرسه که : آیا درخت ها رو هم دیدی؟ میگه که بله….می پرسه که چه درختی بود؟…شکوفه داده بود؟ میوه داده بود؟ میگه که والا من حواسم نبود….استاد میگه که برگرد دوباره لیوان رو بردار و  برو بچرخ و این دفعه ببین که درختها چی بودند؟…پرنده ها چی بودند ؟ رفت و آمد و خندان و گفت ، عجب میوه هایی بودند، عجب شکوفه هایی بودند و عجب خرمالویی و ….اینجا هسته انار افتاده و اونجا خرمالو افتاده و ….خرگوشه اونجا …عجب دنیایی ..! استاد گفت که از لیوانت چه خبر ؟..دید که نعلبکی پر چای هست و لیوان خالیه….گفت اهان …هنر زندگی این هست که شما تمام باغ رو ببینی و حواست به اون لیوانت یا استکان چای هم باشه…با یک  استعاره خیلی قشنگی  Individuation    یونگی رو بیان میکنه .

اگر که می خواهید کهsensation رو خوب بفهمید کتاب های تولستوی رو بخونید.وقتی که می خواد یک صحنه رو توصیف کنه میگه که پرده های اتاق اناکارنینا که به رنگ مخمل قرمز بافته شده بود و…کنار تخت انها که از آبنوس روغن خورده فلان بود و …..بوی غذا …میخواد رابطه انا کارنینا و کنت رو بگه …ولی از رو تختی و …همه چیز توصیف می کنه…. هر کسی که این جوری تعریف می کنه یک حادثهای رو یک رویدادی رو اونوقت شما می فهمید که این sensation  هست.اما نقطه مقابلش هم می بیند که میگه که سهام بالا میکشه برو بخر  .

یعنی ما دو جور آدم داریم که کارشناس سهام هستند یکی آدم تینکینگی که می نشینند پنج سال گذشته رو نمودار می کشند و میگویند که این نموداره سقوطه…عرض کنم که این سهام دارو سازی….در سه ماه آینده سقوط می کنه و شما هر چی داری بفروش .اینها با think  عمل می کنند. ولی آدمهای intuition  این جور نیست…میگه که …بوش به مشام میاد….که این سهام افت پیدا می کنه .از من می شنوی برو بفروش …

یونگ میگه که اینها در یک تعادلی باید قرار بگیرند ، اصلا تعادل به این معنی نیست که همه اینها حداکثر عین هم میشوند…چون در اون صورت ما یک شخصیت استاندارد خواهیم داشت.اما از این جو و شکاف بزرگی که بین اینها هست جلوگیری بشه ، یعنی یک آدم intuition  هم می تونه از یک لقمه نانی که می خوره لذت ببره …و یه آدم sensation هم می تونه  بعضی چیز ها که قابل لمس و بوییدن و دیدنی هست رو بفهمه.این اون فضای اکی والانسی هست که این وسط پیش میاد.

طرح تفردی که یونگ ترسیم می کنه میگه که تفرد زمانی که اتفاق می افته تمامیت ناخوداگاه فردی در خودآگاهی قرار می گیره ، یعنی آدم می فهمه که کدوم انتخابش ،( لحظه به لحظه)  ناشی از عقده حقارت بوده، ناشی از عادت بوده، کدومش ترس بوده ..سقراط میگه که “خودآگاهی یعنی آگاهی از نیات اعمال در لحظه وقوع ” والا خیلی از آدمها بعدآ میاند و فکر می کنند و یا پیش درمانگر فکر می کنند که به خاطر اینکه من خیلی طرد شده بودم ، باعث شد که باز هم فکر کنم که این آدم می خواد ترکم کنه ، و برای اینکه طرد نشم به صورت افراطی این کار رو کردم ، و در واقع همین کار باعث شد بیشتر طرد بشم.

یونگ این جوری میگه که هروقت که تمامیت ناخودآگاه شخصی شما در خودآگاهی قرارگرفت ، ( این چهار تا هم چهار تا فانکشن روان است ،felling,  thinking, sensation, intuition )  اونوقت شاید به تفرد رسیدید اونوقت چنین نیست که آدم تفرد یافته مسلط بر ناخودآگاه جمعی بشه ، ناخودآگاه جمعی خیلی بزرگتر و عظیم تر از این است که ما بر ان مسلط بشیم، همیشه ناخودآگاه جمعی در واقع بر ما مسلطه ، او روی ما تاثیر میگذاره ، تفاوت رویا دیدن یه فرد individualize با یک فرد غیر individualize این هست که اون چون از ناخوداگاه شخصی خودش اطلاع نداره ، ناخودآگاه فردی بر او مسلطه، روی رفتارش تاثیر می گذاره و به صورت سمبولیک هم تو خوابهاش تاثیر می گذاره.پس اگر که احساس گناه می کنه خواب می بینه که پلیس اومده ببردش .

اما آدمی که در Individuation   قرار داره ، این بر ناخوداگاه فردی خودش کاملا ، آگاهی داره ، تسلط داره .بنابراین انچه که ازش ناآگاهه ناخوداگاه جمعی است .اونوقت رویای این میشه رویای جمعی. یعنی رویایی که می بینه پلیس منو گرفت برد، یعنی احساس گناه دارم ، می فهمه که این سمبوله از یک اتفاقی است که در سطح گونه داره می افته، بنابراین اینو می تونه در سطح یک راهنما یک رسالت انتقال اینو به دیگران اعلام کنه .

باز پایولو کولیو تو کتاب کیمیاگرش ، اونجا که سانتیاگو براش مکاشفه ایجاد میشه که دو تا قرقی دارند با همدیگه می جنگند و میره میگه که شب به باغ شما حمله می کنند می خواد که اینو بیان بکنه .  به قول یونگ یعنی حمله های  ناخودآگاه به خودآگاه ، حمله های ناخوداگاهه جمعی به خوداگاهه  ،  می بینه و داره این تصاویر رو بالا میاره .

به صورت سمبولیک این فرایند رو با شکل های مختلف بیان می کنند یونگ بیشتر دوست داشت که با ماندالا بیان کنه ، اون دایر های متحدالمرکز و اون مربع ها رو اونجور بیان کنه ، خیلی از جاها به صورت یک تخمی بیان میشه که در واقع قراره جوجه ای سر از تخم در بیاره ، یعنی چیزی در درون ماست که بعد از درون ما  جوانه میزنه و میاد به بیرون و بعد چه اتفاقی میافته وقتی که جوجه داره میاد بیرون؟…تخم از بین میره.گرچه تخم مرغ در واقع ضروری ست برای ایجاد جوجه ، ولی وقتی که جوجه رشدش به وقوع پیوست ، دیگه تخمش از بین میره.  مولانا در یک قصه قشنگی اینو بیان کرده ، اون قصه که میگه “مرغ خانه تصمیم گرفت که با شتر دوستی کنه ، و شتر را به خانه اش دعوت کرد بی خبر از اینکه وقتی که شتر وارد خانه اون بشه ، دیگه خانه ای باقی نخواهد موند. بنابراین این فرایندی که رخ میده ،اینه که  اون من محکم اجتماعی که اسمش ایگو هست ، از بین میره .

حیلت رها کن عاشقا ، دیوانه شو دیوانه شو            اندر دل آتش درای ، پروانه شو پروانه شو

هم خویش را دیوانه کن ، هم خانه را ویرانه کن      وانگه بیا با عاشقان ، هم خانه شو هم خانه شو

یعنی زمانی تو می تونی که این هم خانه ای رو تجربه کنی که دیگه خانه ای نداری     . این فرایند Individuation هست.چینی ها با یین و یانگ بیانش می کنند ، یعنی دو تا چیز متضاد که از درون هر کس ، ضد خودش داره می جوشه و اون تائو ، این هماهنگی وجود این دو تا در کنار هم هستند.ماری که پوست می اندازه ، اینهم یکی از استعاره ه و سمبل های این ماجراست . ماری که پوست می اندازه ، پوست قبلی رو رها می کنه و به پوست یعدی میره.یا کرمی که پروانه میشه ،هم کرم می میره ، هم پیله اش داغون میشه ، تا پروانه بیرون بیاد . این استعاره ه انگار میخواهند که پیام Individuation  رو به ما برسونند.و خیلی تاکید هایی هم در واقع روی اعداد خاص و مقدسشون داره که هفته قبل اگر خاطرتون باشه یه ریزه راجع بهشون صحبت کردم.

یونگ یا این تضاد هایی که از شکم هم می ایند بیرون ، دایره ای که از شکم مربع میاد بیرون ،مربعی که از تو دایره میاد بیرون،دایره تمامیت نیاز به یک چهار چوب داره، اون ایگو هست ، یعنی آدمی که ایگو هنوز پیدا نکرده به self  نمی رسه ، آدمی که هنوز سوشیالاز نشده به Individuation نمی رسه

یه استعاره خیلی قشنگی رو لائوتسو  تو کتاب لائو تچینگش بیان می کنه میگه “ما از فضای خالی اتاق استفاده می کنیم در حالی که چهار دیوار هست که فضای خالی این اتاق رو میسازه ، ما از فضای خالی کوزه استفاده می کنیم ، در حالی که دیواره های کوزه هست که فضای خالی این کوزه رو میسازه”

یونگ ، ماندالا ها را این گونه بیان می کند که؛ماندالا از درون  چهار چوب یه چیزی بیرون میاد و طلوع می کنه و آن چیزی که  بیرون میاد دیگر از جنس آن چهار چوب نیست.  خوب اسم اینو میگذارند  self یعنی من برتر،  اگر که ایگو رو اسمش رو بگذاریم من،    اینو( self ) رو ، اسمش رو بگذاریم من برتر .

در چین باستان مذهبی بوده که  اسمش دایسم است . در شرق نه منظورم خاور میانه که همیشه تفکر یونانی درش نفوذ داشته  نیست، در چین و شرق دور ، تفکر مذهبی همیشه تفکر د ایسمی بوده ، تفکر د ایسمی یا تفکر وحدت وجودی .

ما در شرق پیغمبر نداریم ، خردمند داریم .آدمها رو به آسمان نمی ایستند، رو به درون می ایستند.یعنی اساسآ چیدمان ایدیولوژی شرقی چیدمان دایسمی است.

د ایست یعنی چی؟ د ایست یعنی نوعی تفکر که خود زندگی رو خدا می دونه ، خود جهان رو خدا می دونه ، و نه اینکه خدا فردی باشه از بیرون ،به عنوان یک سازنده بیاد جهان رو با کاردستی ساخته باشه،  بلکه همون جور که بهار ، تجلیش، شکوفه و درخت هست ، همون طور که زمستون ، تجلیش در سرما هست ،جهان هم تجلی یه چیز برتر ، یه چیز فرا ما ، بهتره که خدا هم ندانیم ، این کلمه هیچ وقت در مکتب د ایست در سمبولیکشون جای نداره،یک همچین فضایی هست ، بنابراین اون تعادل ، اون جنبه مذهبی که شما می بینید مکتب د ایستیه ، مکتب د ایستی یعنی  یک تعادلی بین آسمان و زمین ،بین  سرما و گرما ، بین رطوبت و خشکی ، بین نرینگی و مادگی ، بین خشم و بخشش ، این تعادل وقتی که برقرار هست ، اون تعادل میشه کمال ، آن کمال اسم یونانیش میشه ” خدا”لااقل در مورد مذهب شرقی صحبت میکنیم ، شما باید این سیستم عامل ذهنتون رو تغییر بدید اگر باور های مذهبی شرقی بخواد با زبان غرب بیان بشه  غیر قابل فهم میشه ، باور ها و تفکرات مکاتب غربی هم اگر که به زبان شرق بخواد بیان بشه غیر قابل فهم میشه، چون اینها دو تا سیستم عامل متفاوت هستند شما در سیستم عامل ویندوز می تونید که برنامه office داسته باشید ، اما آیا در سیستم عامل پورترند یا داس ، می تونید که office داشته یاشید؟

در سیستم عامل مکتب غربی یک نرم افزاری به اسم “خدا” قابل نصب هست.در سیستم عامل فلسفه یا تفکر شرقی یا د ایسم اساسآ نرم افزاری به نام خدا قابل نصب در این  نیست .شما  اگر که یه همچین نرم افزاری قابل نصب باشه ، یا اون نرم افزار  ساقط میشه ، یعنی عملکردش ، یا اون نرم افزار سیستم عامل شما رو خراب می کنه و یا اون نرم افزار سیستم عامل خودش رو Auto run  می کنه میده بیرون.

اینها استعاره های است که از نظر یونگ هر وقت که می خواهند که راجع به self صحیت کنند، با این استعاره ها بیانش می کنند.جام مقدس،حالا راجع به جام مقدس که خیلی باهاش اشتغال ذهنی داشت یونگ و نهایتآ نتونست رمز گشایش بکنه .در اون کتاب خاطرات رویاهاش که اواخر عمرش نوشته آخر میگه که من سر از این ظرافت هایی که سمبولیک جام مقدس هست در نیاوردم .و تقریبآ پنجاه سال بعد از فوت یونگ این استعاره رمز گشایی شد که من بعدآ براتون خواهم گفت.

ققنوس چگونه متولد میشه؟… به جای آمیزش با یه جنس مخالف ،با آتش آمیزش میکنه و در آتش خود سوزی می کنه ، می میره ، تخم جدید از  خاکسترققنوس سر می زنه .این ققنوس ، یا پرنده افسانه ای، افسانه  self هست. جام مقدس  ،  دایره ،و کراس (صلیب)  اون هفته خیلی توضیح دادم در موردش که یکی از سمبل های self هست . بخصوص ماندلا ، یونگ خیلی به ماندلا علاقه داشته،و باز ، باز شدن ، باز شدن رو در بعضی اسلاید ها شما خیلی قشنگ می بینید .قشنگ ترینش رو خیام میگه:

چندی به کودکی استاد شدیم                      چندی به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید              از خاک بر امدیم و بر باد شدیم

در واقع اگر که شما یونگ رو نفهمید ، هیچ وقت این بیت خیام قابل راز گشایی نیست.

دوباره در کتب کیمیاگر پائولو کوئیلو نهایت رشد سانتیاگوکجاست؟  اونجا که راهزنان می گیرندش و بعد کیمیا گر میگه که رفیق من می تونه که تبدیل به باد بشه ، و اونا باور نمی کنند ، بعد سانتیاگو میشینه با جهان ارتباط برقرار می کنه و بعد طوفان برقرار میشه. این سمبلی از این مرحله self هست . در واقع پائولو اونجا می خواد بگه که سانتیاگو به self رسید و فرآیند Individuation اون تکمیل شد.همان فنا شدن برای بقای مجدد.

یکی از افسانه های قشنگی که به صورت سمبولیک فرایند Individuation و self رو بیان می کنه ، افسانه جادوگر شهر زمرد یا افسانه عود است .این دخترک رو باد بلند می کنه و به یک سرزمینی می بره که در اون سرزمین در واقع چیز های ناتمام رو باهاشون برخورد می کنه ، شیری که شهامت خودش رو از دست داده، مترسکی که عقل نداره، و آدم آهنی که قلب نداره، و این فرد همه اینها رو دور هم جمع می کنه و به قول شیخ عبدالرحمن جامی “هر که ناقص آمد اینجا شد تمام” .یعنی همه ناقص ها رو دور هم جمع می کنه و به تمامیت می رسه .حالا چرا اون دختر بچه اینجا این تمامیت رو انجام میده ، خودش یک رمز گشایی مفصلی داره، اینکه دختر داره اینو انجام میده نشون میده که بر خلاف مرحله سوسیالیزیشن که باید با یک انظباط و دیسیپلین و منطق ورزی مردانه صورت بگیره ، در مرحله  Individuation ما نیاز به یک منطق زنانه ، منطق شرقی ، و در واقع منطق انعطاف پذیر داشته باشیم .بنابراین برای رسیدن به post modern که منطقی زنانه داره ، ما لزومآ باید از مدرنیته عبور کنیم ، اینو میگویند “هیستوریتیسم “اون چیزی که هم هگل وهم مارکس بهش اعتقاد داشتند .ما باید از مراحل تاریخی خاصی عبور کنیم که اریک اریکسون هم درسطح  روش روانشناسی فردی آورده ، تحت عنوان  نظریه ژنتیک که ما نمی توانیم از پله دوم بپریم به پله هشتم ، ما تا زمانی که مدرن نشیم نمی توانیم  post modern  شویم و تا زمانی  که  تقدس زدایی نکنیم ، مدرن نمی شویم ، بنابراین پست مدرنیسم برای دویدن سوی آن چیزی است که برای ما مقدور نمی شود ، مثل کفشی میشه که باید اول پامون کنیم ، خودمون رواسیر کنیم ، تا بعد آزاد شویم تا بتونیم توی سنگلاخ و توی علفزار و توی همه جا بریم .ابتدا اون اسارته لازمه ، اون عقلانیت رشنالیتی یونانی می طلبه ، و بعدش اون آزادیه میاد که به تعبیری می تونیم بگیم که نشنالیتی زنانه ، یا شرقی هست.

دومین چیزی که در اینجا وجود داره، این دختر بچه هست ، یعنی  صداقت کودکانه وجود داره ، با نفع طلبیدن، با حساب دو دو تا کردن ، چی  به نفع منه ، چی برام خطرناک نیست ، با این حسابها کسی به تفرد نمی رسه.با یک صداقت کودکانه باید وارد ماجرا بشه، و اون بچه گربه ای هم که همیشه همراه این بچه هست ، نشان دهنده اون غریزه حیوانی است.ما غریزه حیوانیت خودمون رو هم اگر که یه جایی گم کردیم و ولش کردیم ، عملا این مسیر دچار مشکل میشه .

می بینید که تو یه قصه چقدر سمبولیک بکار رفته ، انگار که یک فشرده و یه کانتکسی توی قصه ها وجود داره که ما باید ، قصه ها رو باز کنیم ، قابل فهم کنیم .فیلم  CONTACT در اون خانمی بود که می خواست که با فضا ارتباط برقرار کنه…علتش هم این بود که مادرش فوت کرده بود و فکر می کرد در بچگی ،که شاید مادر یه جایی در فضا باشه ، بعد که بزرگ شد ، فضا شناس شد فقط برای اینکه اون داستان رو …وقتی که فیلم رو نگاه می کنید به صورت سمبولیک ، یه جایی می بینید که کد های خیلی کوچکه که این کد ها رو خیلی باید بازش کنند تا بهشون نقشه بده.اگر این فیلم رو شما ببینید اون راز گشایی رو به شما نشون میده .

یکی از کتابهایی که حتمآ من پیشنهاد می کنم که بخونید و بعد بشینید توش  راز گشایی بکنید ، کتاب ماجرای خرسهای پاندا و ساکسیفون نوازی که در  فرانکفورت زندگی می کرد –مال ماتنی دیستنیه – نویسند ه مجار ، چند تا کتاب داره که همه ترجمه شده ،دو تا از کتابهاش بسیار سمبولیک هست ، یکی کتاب” سه شب با مادوکس “و یکی هم کتاب ماجرای خرسها و ساکسیفون نواز ی که در فرانکفورت زندگی می کرد .

سوال اینکه آیا کارلو پرودی و یا ماتنی دیسنیه همچین قصدی داشتند که اینهمه مفهوم گذاشتند؟؟ یونگ میگه که هر اثری که ماندگار میشه ، یعنی فراتاریخی ، فراجغرافیایی میشه باید پایه هاش روی ارکی تایپ ها بنا شده باشه ،

یکی از ویژگی های آثار ماندگار فراتاریخی و فرا جغرافیایی شده  ، از نظر یونگ اینه که اونها آرکی تایپال هستند.

حالا دو حالت داره یک سری ما فیلسوف نویسنده داریم ، مثل پایولوفیلو، که میشنه چیدمانهای ارکی تایپی رو برای خودش تنظیم میکنه ، وبعد اونها رو سمبل سازی می کنه، این ها بحثی است که تو روانشناسی هنر وجود داره ،مثلا میگه که من می خوام که این مسیر تفرد رو رسم کنم . سانتیگو میگه که اون کسی که قراره مسافر این مسیر باشه ملکه صدق میشه اون کسی که  راهنماست، اون زن کولی سمبل روان زنانه است ،  فاطمه سمبل انیما است کیمیا گر سمبل کسی است که حالا باید همانند سازی پیدا کنه ،اینهارو چیدمان می کنه و بعد قصه می سازه .

یک سری که قصه نویس ها هم هستند که مثل اینکه یک دفعه هند رایتینگ پیدا می کنند ، یعنی یکدفعه یه چیزی توش می جوشه ، مثل شعر حافظ ( شاید)، بلند میشه از اول تا آخر می نویسه و یه جا هم تموم میشه یعنی هر چه زور می زنه یه بیت هم نمی تونه بیاد . من یه دوستی دارم که تو مشهد ایشون شاعر، و ایرانی هم هست ، ولی فقط به زبان انگلیسی و هندی می تونه شعر بگه ، (دانشجویش رو در هند گذرونده و در اونجا شاگرد مستقیم کیریشنیا و مورتی بوده ) انگار که فرایند درون نگری یه فرایند ، هندی انگلیسی هست. ولی به فارسی یک بیت هم نمی تونه که شعر بگه.و شعر گفتنش هم این جوریه که ما الان تو کلاس نشسته ایم و داریم و صحبت می کنیم ، بعد یک دفعه میگه که دکتر….اومد…!چی اومد؟…در حالی که ما داریم ماکس وبر صحبت می کنیم ، یکدفعه پانصد بیت به زبان انگلیسی میاد ، میگه که یه جا به من بده این پانصد بیت رو بیارم.این حالت رو یونگ بهش میگه تهاجم ناخوداگاه جمعی ،‌یه چیزی تو ناخوداگاه جمعی سر ریز می کنه می ریزه بیرون .اون خودش هم نمی دونه ، پس اینها دو تا فراینده که شما باید تو قصه های ماندگار ، تو اشعار ماندگار اینها رو می بینید.

واما پینوکیو،پینوکیو سمیولیک آدم شدن هست ، یکی از قصه های تفرد هست،شما می بینید که پینوکیو در واقع آدم نیست ،آدم زاده است ، یک عروسک چوبی است که قرارهست این عروسک چوبی یک سفری رو طی کنه تا آدم بشه ، برای اینکه مطمین باشید که کارلا کلودی نویسند این کتاب می دونسته که داره راجع به آفرینش انسان می نویسه ، فقط به همین نقطه دقت کنید که اسم پدر ایشون ، پدر ژپتو هست. و ژپتو ، ژوپیتر هست در زبان یونانی ، پدر در زبان مسیحی ، خداست و ژوپیتر در زبان یونانی خداست.در واقع از یک فرایند تاریخی امپراطوری روم ، امپراطوری مسیحی اسمش رو پدر ژپتو برداشته، و تا آخر هم خود پینوکیو ، کلمه پینوکیو هم ریشه اش در لاتین هست پیکنو ، پیکنو یعنی دم بریده ، یعنی این یک عروسک خیمه شب بازی بوده اما نخ هاش رو بریدند. انگار که همه حیوانات رو ، همه جانوران هم عروسک های خیمه شب بازیند در سطح عالی پینوکیو تبدیل شده به پیکنو ، دم بریده شده .

این فرایند تفرد هم یک فرایند طولانی هست و دو تا از سمبولهاش که من می خوام بهش اشاره کنم که چقدرکارلو کلودی شبیه مولانا فکر می کنه این است که اون کسانی که پینوکیو رو گمراه می کنند چه کسانی هستند؟…گربه نره و روباه مکار ، گربه نره کوره ، روباه مکار شل هست،گربه نره حماقت داره ، فقط می خواد که زود بخوره ، زود بگیره، روباه مکار هم برنامه ریزی داره ،‌این دو تا هم در واقع ادعا می کنند که می خواهند که پینوکیو رو نجاتش بدهند اما در واقع پینوکیو رو گمراه می کنند.

گربه نره نماد غریزه هست ، غریزه کور..بو می کشه ، آب دهنش سرازیر میشه،کوره نمی دونه که کجا داره میره .ما اگر که می خواهیم اینو بفهمیم باید قصه اول  مثنوی رو بفهمیم  که می گوید:

عشق هایی که از پی رنگی بود    عشق نبود ، عاقبت  ننگی بود.  در واقع به رنگ داره نگاه می کنه اما رنگ اصلی رو نمی بینه ، کور رنگی داره ، رنگ مجازی رو می بینه ، این میشه گربه نره.

روباه مکار نماد عقل جزوی ، عقل مصلحت اندیش هست . این باز همونه که مولانا میگه “پای استدلالیون چوبین بود پای چوبین سخت  بی تمکین بود .”تا زمانی که هدایتگر پینوکیو این دو تا هستند ، هی پینوکیو اشتباه می کنه و میخواد که به پدر ژپتو هم یه حالی بده در واقع ، یه کمکی بکنه ولی دچار اشتباه میشه و نهایتآ یه اتفاق خیلی مهمی میافته ، این اتفاق خیلی معنا داره ، اونهم اینه که بالاخره پینوکیو به خانه برمی گرده ، اما وقتی که به خانه برمی گرده پدر ژپتو گم شده.این بار پدر ژپتو به دنبال پسرش رفته و گم شده ، تا به حال پسری که خودش رو گشته و پیدا کرده ، حالا باید یک دور دیگه بگرده و پدر رو پیدا کنه.

براتون گفتم که یونگ اعتقاد داشت که اگر بر مبنای عهد عتیق ، برمبنای تورات ما می خواستیم که خدا رو می خواستیم  بشناسیم ، ادعاهایی  که او در مورد خودش کرده که میشه گفت قرآن هم کپی برداری همون هم هست، خدایی که موجود هست ، خدایی پارانویید ، نارسیسیستک  ، بسیار شخصیت خود شیفته و پارانویید داره ،  به  شکل کودکانه ای نسبت  به خودش  نا خود آگاهه و اسم شدوی خودش رو گذاشته ” شیطان ”  اونوقت فرانسیس … اون قدیس مسیح حرف خیلی قشنگی زده ،میگه که وظیفه انسان این نیست که بر شیطان غلبه کنه که نزد خداوند برگرده،  و وظیفه انسان این است که شیطان رو به درگاه خداوند برگردونه یعنی خداوند ناآگاه  ، پارانویید ، نارسیسیستیک رو به بخش نا خودآگاه خودش آگاه بکنه ، یعنی گونه بشر انگار اومده که خدا رو رشد بده .یک همچین فضایی ،که نمونه اش می بینید که کارلو کلودی هم به همین اعتقاد داره ، چون نهایتآ خدا رفته همون جا که یونس رفت ، تو شکم ماهی ، خودش هم رفته همون جا گیر کرده ، و حالا  انسان میاد این دفعه او رو در میاره و رشد میده و وقتی که این اتفاق افتاد انسان تبدیل به انسان می شود .

حالا اینجا دو تا روایت داریم ، بعضی میگند که از بالا آب باید بریزیم پایین ، و بعضی هم میگند که از پایین باید آب بریزیم به بالا ، خوب دو تا روایت وجود داره بعضی روایت ها خطیه از روایت Individuation.

گفتم که غربی ها وقتی که می خواهند که شرق رو بفهمند ، اشتباه می فهمند ، و شرقی ها هم که می خواهند غرب رو بفهمند اونها هم اشتباه می فهمند ، ما هم که ….اسم خودمون رو می گذاریم شرق ولی همه چیزمون برگرفته از منطق غربیه ، از ملا صدرامون گرفته ، شیخ شهاب الدین سهروردیمون ، همشون از سقراط و ارسطو و افلاطونی ها یه برداشتی کردهاند و اسمش رو گذاشته اند فلسفه اسلامی ، یک کلمه تو فلسفه اسلامی پیدا کنید که تو فلسفه افلاطونی و …نیامده باشه ، اونوقت اینی که شما ترجمه عربی کرده اید که اسلامی نمی شه دیگه .   به محمد ذکریای رازی میگویند که دانشمند اسلامی در حالی که محمد ذکریای رازی در بحث فلسفی میگه که هم معاد و هم نبوت غیر عقلانی است.اما کسی اینو جایی نمیاره ، اما الکل رو که کشف کرده میشه دانشمند اسلامی ، خود ابن سینا هم که دانشمند اسلامی شده می دونید که در زمان خودش کاملا محکوم به ارتداد بود ، که اون شعر معروف رو گفته :

کفر چو منی گزاف آسان نبود     محکم تر از ایمان من ایمان نبود

در دهر چومن یکی و آنهم کافر      پس در همه دهر یک مسلمان نبود

وقتی که می خواهند که راجع به ایران اسلامی صحبت کنند ، راجع به خیام صحبت می کنند ،خیام بد بختی که سیصد سال بعد از مرگش ، رباعیاتش مخفی بود در حالی که می دونید که خیام اجازه دفن در قبرستان مسلمانها پیدا نکرد وجنازهاش رو به دستور امام جمعه سنگسار کردندو بعد در باغ خودش مجبور شدند که دفنش کنند .و همین جایی رو که ما میریم و می بینیم گورستان نبوده.حالا خیام که مسلمان ها سنگسارش می کنند میشه فیلسوف اسلامی ، ابن سینایی که ارتدادش رو ثابت می کنند ، میگند که دانشمند اسلامی ، رازی رو هم کما کان…

چون یونگ با دیدگاه غربی به ماجرا نگاه کرد ،( البته یونگ خیلی چرخش ها تو زندگیش داشت در هر سفری که می رفت ، هندو برمی گشت افریقا و برمی گشت یه تحولی داشت ) ولی برداشتی که از یونگ می کنند یه برداشت خطی است .یعنی از نقطه ای به نام  ایگو عبور می کنیم ، و می رسیم به یک نقطه ای به نام self و این مسیر،  مسیر Individuation هست .بعضی از کتابهای یونگ این تلقی رو ایجاد می کنه که این یک سفری است در یک همچین شرایطی .در حالی که خود یونگ،  بعد از سمیناری که در چنین گفت زرتشت  نیچه ،خودش  برداشت خودش رو یه ذره شروع کرده به اصلاح کردن ، ولی اینو روی کاغذ  نیاورده ، فقط در بین سوال و جوابها یی که توی اون سمینارش بوده ، معلوم میشه که یونگ هم در اواخر عمرش در واقع به دیدگاه دایره ای و حلقوی چینی رسیده بوده،در اون دیدگاه ، ایگو و self خطی به هم نمی رسند،ایگو میشه self و این self میشه ایگوی حرکت بعدی ، دوباره اینجا میشه self این ، دوباره میشه ایگو و دوباره این میشه self ….یعنی حرکت رشد ، یک حرکت مارپیچی

 

 

و اسپیرال هست ، حرکتی که هیچ وقت توقف نداره، یعنی فرایند Individuation یه فرایندیه که شروع میشه و پایان نداره ، تا پایان عمرمون این فرایند ادامه پیدا می کنه .

حالا بعضی از آدمهایی که  کلآ تائویی به مسئله نگاه می کنند ، که هرچیزی ضد خودش رو در خودش داره ، میگند همین هم که شما تقسیم می کنید،  حرکت خطی و حرکت حلقوی رو ، باز هم دارید خطی نگاه می کنید  برای اینکه وقتی که شما اسپیرال رو در نظربگیرید کافیه که یه مقطع از اسپیرال رو بردارید،  میشه خطی ، و وقتی هم که خطی رو نگاه می کنید ممکنه که در درون این ، کل اسپیرال داره می چرخه ، بنابراین اینکه بگید  که اسپیراله یا خطی به نحوه نگاه شما برمی گرده ، همون اصل عدم قطعیت هایزن برگ که برای شما راجع بهش صحبت کردیم که همیشه ما یه جوری در حیرت باقی می مونیم ، می بینیم که طبق  تقسیم بندی عطار از مراحل رشد ، مرحله ششم ، یعنی مرحله یکی مونده به آخر عرفان صوفی ،در واقع مسئله حیرت هست که بعد از اون مرحله فنا هست.  یعنی انگار که مهمترین مرحله رشد مرحله حیرت هست ، حالا اون زمانی است که شما نیستید و اثر شما در جهان به یادگار می مونه .

به قول دکتر خانلری

“لحظه ای براوج آن جهان سقف کبود               نقطه ای بود و سپس هیچ نبود ”

یعنی در واقع تا زمانی که تفرد زندگی انسان تمام میشه ، اونوقت به فنایی می رسه که توش یه بقای  مجددی وجود داره ، یا به قول عطار در کتاب منطق الطیر :

“چون شوی در راه حق مرغ تمام حق بماند ، تو نمانی والسلام ” یعنی آن زمانی که دیگه حافظ سفر زندگیش تمام میشه ،و فنا میشه اون روز بقای جاودانه تفکر اون و آرکی  تایپی که او به سطح خودآگاهی ما آورده ادامه پیدا می کنه .

بنابراین نهایت راهی رو که ما می تونیم که در سفر مادیمون طی بکنبم ، حیرت هست .باز شیخ عطار میگه که ” کار دنیا حیرت است و حیرت است    حیرت اندر حیرت اندر حیرت است”

بنابراین اگر که همچنان در حیرت و حیرت زدهای بدون که سر جاتی  و آن زمان که به یقین میرسی بدون که به مقصد نرسیده ای .برای همینه که انیشتن میگه که : مذهب من مذهب باور نکردنه ،مذهب من مذهب به یقین نرسیدنه، هر زمانی که من به یقین می رسم ، می دونم که بی مذهب شده ام .

بنابراین اگر که از این دیدگاه نگاه کنیم می بینیم که هیچ وقت به آخر خط نمی رسیم.

این اون کتاب بسیار برجسته یونگ هست که منتها  چون به صورت صحبت کردن در مورد چنین گفت زرتشت نیچه بوده ، به عنوان یک کتاب محسوبش نمی کنند ، چون موضوع کتاب اساسآ نظریه خودش نیست ، بلکه داره چنین گفت زرتشت نیچه رو شرح میده. و در لابلای پرسش و پاسخ هایی که انجام میده نشون میده که در اوخر عمر به اسپروچوآل ، در واقع هر  self پایان یک ایگویی است ، و شروع حرکت به سمت یک self دیگر رو آورده . یکی از چیز هایی که در سخنرانیهای یونگ بارز است این است که یونگ بسیار طنز آمیز صحبت می کرده ،با کنایه و ایما و اشاره ،بنابراین باید یه هفت هشت دور بخونید تا بفهمید که چه می خواسته بگه.توی این کتابش( این سخنرانی که در واقع کتاب شده، این سمینار هم چهار سال ، هفته ای یک بار ادامه داشته که خانم دکتر سپیده حبیب هم ترجمه فوق العاده ای هم کرده اند، و انتشارات کاروان هم منتشرش کرده ) کاملا اینو دیگه مطرح می کنه ، تو این کتاب میگه که

“اگر که کسی احساس رسیدن کرد ، یه بیماری داره. اسم اون بیماریش تورم روانی یا  باد کردن روانی است .هر وقت که کسی احساس کرد که من اون نجات دهنده بشریت هستم ،این دچار تورم روانی شده ،‌این با اون دیدگاه خطیش فرق می کرد ، تو اون دیدگاه خطی آدمی که به  self  می رسه تجلی خداست ، بنابراین ولایت تشریحی و تکوینی بر همه موجودات و سنگ و بز و این جور چیزهارو داره .اما در این نگاهش گفته که هر کسی که احساس کرد این ولایت رو داره دچار  psychic inflammation   شده ، این مسیر ، مسیری است که دائمآ در حال حرکته و کسی که احساس رسیدن به اون می کنه مریضه.اونوقت توضیح داده که چی باعث میشه که بعضی دچار inflammation psycho بشوند؟ آیا اینها ژنهاشون خرابه؟..آیا اینها IQ  پایین دارند؟ این آدم داشته خوب حرکت می کرده …اما در یک نقطه به inflammation psycho میرسه و به خودش اجازه میده که تق بزنه یه آدم بی گناه رو …. میگه چی میشه که این ایجاد میشه ؟ و بعد میگه که این inflammation psycho یک پاتولوژی اجتماعی است .

چه پاتولوژی اجتماعی؟..در اجتماعی که مردم مسیر تفرد رو طی نمی کنند ،خودشون شهامت مسیر تفرد رو ندارند ،یکی که در اون اجتماع مسیر تفرد رو طی می کنه ، مردم اون رو متجلی می بینند ، تمام خودشون رو در اون ، به قولی تمام انرژی روانیشون رو تزریق می کنند به اون ، عکس اون توی ماه می بینند، آب دهن اونو  روی چشمشون می مالند،کفش اونو لیس می زنند،و بعد میگه که این روان تودهای ، اسم اینو میگذاره روان تودهای ، یعنی ، توده ای که در مسیر Individuation  نیست ، اینها اون انرژی روانی رو که مثل یک جوجه ای از تخم می خواد که سر بیرون کنه ، و نمی تونه که سر بیرون کنه ، این انرژی تزریق میشه به یک انسانی که اون وسط رهبره، قهرمانه ، دانشمنده،ادیبه و جلوتر از بقیه است ، اون  دچار inflammation psycho میشه و اونوقته که این آدم میشه خطرناک ترین موجود در زمین.

در واقع هیتلر ، هیتلر نبود ، هیتلر یه رهبر موفق بود که هیتلرش کردند،.رضا شاهش کردند، همه این کار ها رو دیگران کردند ، چرا ، برای اینکه در یک جامعه ای که معروف به Individuation  نیستند ، روان توده ای است که inflammation psycho ایجاد می کنه .

تورم روانی اینگونه ایجاد میشه که ، جمعیت میلیونی ، باید بروند تو مسیر تفرد ، نمی روند تو مسیر تفرد،یا نمی فهمند، یا نمی دونند ، یا می ترسند ، یا اون روباه مکارشون مصالح لحظه ای شون رو در نظر داره ، و یا اون گربه نره غرایز قلبیشون رو در نظر داره ، این جوجه ای که از تخم نمی گذاره که بیرون بیاد ، سقط جنینش می کنید ،  به قول فیزیکدانان هیچ چیزی نابود نمی شود ، هیچ چیزی بوجود نمی اید، تنها از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شود.اینها تو شکم همدیگه دارند ایجاد می شوند. قانون ارتباط و انرژی .اون جنین سقط شده روانی میلیونها آدمی که مسیر تفرد رو طی نکرده اند ، انرژی خودش رو ، حق حیات خودش رو اعانه میده ، واگذار می کنه به یک شخصیتی که اون شهامت داره ، قهرمان رو تبدیل می کنه به یک  قهرمان فرا بشری . اوسره  رو تبدیل می کنه به اسطوره ، حالا هر فرهنگی یه اسطوره هایی داره که به نظر خودش فنا ناپذیرند، خطا ناپذیرند،معصومند ،  و او هر دستوری که بده میرند و اون کار رو انجام می دهند و این میشه خطر اجتماعی ، میشه  آلمان هیتلری ، میشه  ایتالیای موسیلینی  ، میشه امپراطور ژاپن  زمانی که امپراطورش فکر می کرد که ..، که میشه ایران اتمی ، اینا به خاطر رفتار روان توده ای است که باعث inflammation psycho شده.

اشو اعتقاد داره که self قابل تحقق است . هر چند که ایشون هندی هست و شرقی ، ولی به این فرآیند داره خطی نگاه می کنه ، میگه که انسان یک بالقوه است.اما بالفعل هم در میاد ، اما میگه  در کیا بالفعل در میاد ؟.در ..بودا و مسیح.. اشو میگه که اینها نمونه ای از افرادی بودند که به self   رسیدند. اما اروین یالوم روانکاو آمریکایی تو کتاب مامان و معنای زندگی که خانم دکتر سپیده حبیب به خوبی  ترجمه کرده  کاملا قابل فهمه ، انگار که ما انگلیسی رو داریم می فهمیم .

خوب تو این کتاب ، مامان و معنای زندگی که اروین یالوم فلسفه اگزیستانسیا لیسم رو در فرایند درمان در این کتاب یه جمله ای داره که به نظر من شاه بیت غزل این کتابه ،   و   میگه که آنان که برای ما اسطوره شده اند  خود گرفتار  اسطوره بوده ا ند.یعنی اساسآ رد میکنه که مسیح و بودایی ، جدا از حکایت ها، به عنوان یک انسان دو پا ، انگونه که در حکایتها مانده اند وجود داشته اند.همون چیزی که شاهنامه میگه

“رستم یلی بود در سیستان    منم کردمش رستم داستان ”

میگه رستم داستان با اون یلی که در  سیستان بود اینها دو تا هستند ، در واقع یک  تمثیل بود ، خود شاهنامه بعد از کلی حرف از رستم آخرش  به مردم این پیام رو می ده که نکنه که بخواهید قبر رستم رو پیدا کنید و یه ضریح هم بر روش بسازید  و یه گنبد هم بالاش بگذارید و فکر کنید که… ، نه ، رستم یلی بود در سیستان ، منش کردم رستم داستان  .

اروین یالوم میگه که نه مسیح و نه بودا که ما اسطورشون کردیم واقعی نبودند  خود اسطوره ها درگیر اسطوره هستند. و لین کازانتاکی ، رمان نویس یونانی  تو کتاب مسیح باز مصلوب که ” آخرین وسوسه مسیح ” که مارتین اسکورتیزی هم فیلمش رو ساخته ، به شکلی خیلی قشنگ و فوق العاده اینو نشان میده.نشون میده که مسیح در لحظه به لحظه تصمیم گیریهاش ، دغدغه مند بود، گرفتار بود، منتظر نشانه می گشت ، منتظر یکی که بیاد بگه که کجا برم می گشت که این دقیقآ برخلاف تصویری است که کلیسا از مسیح به عنوان یک شخصیت اسطوره ای نشان میده وخوب  طبیعتآ هم واتیکان  این فیلم رو تحریم کرد، طبیعتآ هم این فیلم فروش چهار پنج برابر کرد ،مردمی که مدرنیته رو تجربه کرده اند، هر چه رو که کلیسا گفت که نرید، یعنی به نفع ماست که نرید، رو چون کلیسا یک نهاد پیش مدرن هست و برای حفظ خودش مجبوره که در مقابل رشد ما بایسته ،بنابراین نشانه گرفتند  و هر چه  که کلیسا میگه نکن ، مردم میگن که  اون کار رو می کنیم .

خوب توی این فیلم وسوسه مسیح یه صحنه اش فوق العاده قشنگه ، اون صحنه که مسیح حاضر نشد بر دار بشه ، با همون کسی که به او دلباخته بود بالاخره ازدواج کرد و هفت هشت تا بچه پیدا کرد و یه بچه این دستش و یه بچه اون دستش و ….داره راه میره تو بازار  می بینه که بله ، یکی از اون حواریونش ایستاده و مردم رو دور خودش جمع کرده که بله.. مسیح بردار شد ، و ….. میگه عجب پررویی هست ، میاد میگه که منو می شناسی ؟…اون هم انگار نه انگار که اونو می شناسه ، دست اونو می گیره ومیکشه پایین ، میگه که مگه تو منو نمی شناسی؟..!میگه که من که توبه نامه دادم و انصراف دادم از دار اومدم پایین! میگه که من راجع به تو صحبت نمی کنم ، من راجع به مسیحی که مردم به او نیاز دارند صحبت می کنم .مردم نیاز دارند که مسیح بر دار شود، از دار فرود آید، برآسمان عروج کند، مردم به اون نیاز دارند .

چرا مردم به او نیاز دارند ، چون روان توده ای دارند ، و تا مردم روان توده ای دارند ،   (همون جامعه نخبه کشی ) یعنی عملا جامعه داره یکی رو نخبه می کنه ، یکی رو هم دیکتاتور می کنه ، یکی رو هم قهرمان شهید.این جامعه تا ساختارش این هست ، یکی میشه رستم ، یکی دیکتاتور دروغگوی مقدس، و یکی هم میشه سهراب، صادق ، شهید ، به دست پدر کشته شده.

 

بعد مسیح میبینه که راست میگه اون و پشیمون می کنه مسیح رو و آخرش میگه که حالا می خوام که به صلیب کشیده بشم و دوباره فیلم فلاش بک می زنه و اون دوباره مسیح هست که دیگه حاضر نیست از صلیب پایین بیاد ، چون به این نتیجه می رسه که با این فضایی که مردم دارند ، نیاز به این دارند که خلاصه یکی باشه که پاش پول بریزند .این ماجرا رو توی این فیلم و این کتاب خیلی قشنگ می بینید .

نکته جالب اینجاست که تمام دیکتاتور ها تلاششون این بوده که یه چهره فرابشری از خودشون بسازند، از خودشون مجسمه می اختند، تصاویر ۵ متر در دو متر می ساختند .می بینید که در خیابان تصویر ۵ متر در دو متر مثلا …در خیابان است ، چرا اینها این چیز ها رو می ساختند؟ مجسمه بزرگ…می خواهند که گنده جلوه کنند،فرا بشری جلوه کنند .

این آقایی که داره با صدام حسین دست میده و هر دوی اینها ساقط شدند ،اسمش هست  نیکلای چایکوفسکی که رهبر رومانی کمونیستی بود ، به سبک استالینی رومانی رو اداره می کرد ، جالب اینجاست که انقدر این دیکتاتور شدیدی بود که رابطه اش با همه قطع شده بود و آخر سر روس ها هم نمی پذیرفتنش …و روسها هم باهاش قطع رابطه کرده بودند.این نیکلای چایکوفسکی  مدیران برنامه تلویزیونی موظف بودند که برنامه اش رو  چند بار باز بینی کنند، که نکنه که وسط یه فیلم خودش رو خارونده بشه، عرقش رو پاک کنه، عطسه کنه، چرا؟..! چون می خواستند که وجهه فوق بشری داشته باشه.یک بار توی یکی از فیلم ها از دستشون در رفت و نشون دادند که آقا داره دماغش رو می گیره…،اون کارگردان بنده خدا گم و گور شد.

این فرایند فوق بشری شدن ، خیلی فرآیند خطرناکی است ، بنابراین آلن دوباتن ، تو کتاب تسلی بخش که در واقع ۵-۶ تا فیلسوف رو انتخاب کرده ،و اونها رو به عنوان اینکه ما حتمآ باید میراث اونها رو تو بشریت زنده نگه داریم ذکر کرده ، یکیش” میشل دو مونتنی” هست. میشل دو مینتنی فیلسوف فرانسوی ، یه رساله نوشت درباره خود، درباره زندگی خود، “بیوگرافی من” بعد فکر می کنید که به چی اشاره کرد؟..کباب خوردم ، آروغ زدم،آبجو خوردم ، دیشب تا صبح دستشویی رفتم،یبوست مرا فرا گرفته است . من می خوام که یه الگویی برای بزرگان بسازم  می خوام که به بزرگان بگم که چهره بشری خودشون رو به یادگار بگذارند که مردم یادشون نره ، بفهمند که در فلان تاریخ ، آقا به علت یبوست مزمن روغن کرچک خورد، تاثیر نکرد و فلوس خورد و شکمش کار کرد .بنابراین میراث میشل دومونتنی این بود که هرچه که شما بزرگتر میشوید، باید حواستون باشه که وجه بشریتون رو بیشتر نشون بدید، بنابراین یکی از کارکرد هایی که رسانه ، در کشورهای مدرن داره ، اینه که لو میده که بله آقای سارکوزی با معشوقه اش اینجوری ….آقای برلوس کنی دختر باز بود…. آقای کلینتون با  مونیکا رو هم ریخته بود، به نظر میرسه که اینا چرا خودشون رو خراب می کنند؟..دشمنان ازش سوء استفاده می کنند ، چرا اینها دارند برای مخالفینشون خوراک درست می کنند ؟

رسانه یکی از تکلیف هاش این هست که از فرابشری شدن صاحبان قدرت جلوگیری کنه،نشون میده که در یک مغازه مثلا به دنبال  قلاده سگ برای دخترش می گرده ، این از اسطوره شدن و دیکتاتور شدن داره جلوگیری می کنه ، ما جلوی پرده رو می بینیم، کارکردش رو نمی بینیم  و میگیم که این که خیلی بده اگر که رسانه این طور باشه که اتاق خواب همهمون میاد رو .نه اتاق خواب اونهایی میاد رو ، که نزدیک به اینه که اسطوره بشوند،سریع میارند رو میگند که این هم مثل شما .شما بی دل و دین بود آنگاه که لقب فرزانه نهادیم ..اسطوره زدایی می کنند.

محسن مخلباف هم در فیلم فریاد مورجه ها به  همین ماجرای  اسطوره  اشاره کرده، اونجا که اون مسافر ها به دنبال perfect man می گردند،” مرد کامل ” .توی فیلم فریاد مورچگان نشون میده که آدم هایی که به دنبال perfect man می گردند..شاه بیت فیلم اونجاست که میگه که :

آدم به حقیقت  رسیده فاشیسم میشه.آدمی که تصور رسیدن بکنه فاشیسم میشه ، حالا در هر جایی که می خواد باشه، فاشیسم خانواده میشه ، فاشیسم قبیله میشه ، فاشیسم شهرش میشه ، فاشیسم جهان میشه.

ژان پل ساتر : انسان بودن یعنی دغدغه داشتن

اگر انسان  روزی دید که دغدغه نداره ، ومیگه که من رسیدم ، من این راه کمال را طی کردم و رسیدم ،

گر به اقلیم عشق رو اری          همه آفاق گلستان بینی

هرچه بینی دلت همان خواهد    هرچه خواهی دلت همان بینی..

.من خیلی شادم …من چه آروممم…من چقدر خوشحالم ، میگه بدون که اون یه جایی توی راه گیر کرده توی یه چاله ای که مثل اون کرمه که:

“چنان کرمی که  درسیبی نهان است   زمین  و آسمان اوهمان است ”

انقدر زمین و آسمان اون بدبخت کوچک شده که احساس رسیدن به نهایت داره می کنه .

پرسونا یعنی اون چهره اجتماعی که ما به دلیل ضرورت و مقتضیات اجتماعی مون به چهره مون زده ایم، خیلی از آدمها برداشتشون از نظریه یونگ این است که اون زمانی که ما از ایگو به سمت self  حرکت می کنیم ،باید پرسونامون رو کلآ بیندازیم بیرون،در حالی که خود این بیرون انداختن پرسونا،یکی از چیزهایی است که خود عامل میشه که تورم روانی اتفاق بیافته. پرسونایی که ما برای ارتباط با اجتماع ساخته ایم ،این چیزی نیست که در مسیر تفرد ،لازم باشه که بیرونش بیاندازیم.اگر این پرسونا را ما بیرون بیاندازیم دچار یک بی هویتی میشیم و برای جبران اون بی استفاده افراطی و آماس روان پناه می بریم.

یک فیلم خیلی قشنگی اینگماربرگمن داره،به اسم پرسونا، فیلم فوق العاده قشنگی هست نشون میده که یک کسی که پرسونای خودش رو، و یا همون من خوش رو ، هویت اجتماعی خودش رو از دست میده ، چه جوری خودش رو با دیگران قاطی می کنه ،نیاز پیدا می کنه که یه کسی مریدش بشه ،تا او از کانال مرید بتونه زندگی اجتماعی پیدا بکنه.در واقع ما یک اصطلاحی در روانشناسی داریم که میگم               “in proxy” یعنی وکالتی ، یعنی بعضی ها کسی رو مامور می کنند که زندگی نزیسته اینها رو بای پروکسی زندگی کنه.مثل پدر ی که دوست داشته پزشک بشه اما شرایط اجتماعی اجازه نمی داده حالا تمام فشار خانواده رو می گذاره بر دوش بچه که این باید پزشک بشه ، اون بچه در واقع پزشک نمی شه ، اون بابا پزشک میشه ، بای پروکسی ، از طریق وکالت .اون بچه در واقع وکیل زندگی نزیسته ی والدین است.

اینجاست که یونگ میگه که زندگی بچه ها چیزی نیست به جز زندگی نزیسته ی والدین . می خواهید ببینید که این بچه چه مسئله ای داره ؟…باید ببینید که باباش تا کجای کار رفته و کجای کار رو نتونسته بره ، تا وقتی  این ماموریت  بر دوش این آدمه ، این ادم رو نمی تونید که تغییر بدید.

خوب کسانی هم که مرشد و مراد یه عده ای میشوند و یه حلقه ای رو دور خودشون جمع می کنند و بالاخره اون مقلد و تابع واهل بیت این آدمها می شوند اینها کسانی هستند که پرسونای خودشون رو گذاشته اند کنار و بعد نیاز به این دارند که مرید ها جایگزین پرسونای اونها بشوند.

ما دو نوع همانند سازی داریم  و تو همانند سازی دو تا اصطلاح داریم ،

Identification ( همانند سازی )یکی الگوی ما میشه، الگو برداری که اشکالی نداره چونIdentity  (هویت ) ما بر اساس  Identification  شکل می گیره ، اما این  دو جور  ممکنه که شکل بگیره .یک شکل سالم و یک شکل ناسالم. شکل سالم رو ما بهش میگیم  (internalization)” درونی سازی ” شکل ناسالمش رو میگیم(interojection) ” درونی فکنی ”

درون فکنی یعنی چی ؟..یه زمانی ماکسیست ها همه  سبیل استالینی می گذاشتند این اینتروجکشن بود یعنی استالین رو به عنوان پیغمبر مارکسیسم لنینیسم روسی ، چنان محوش شده بودند که سبیلشون رو مثل اون می کردند ، لباس مثل اون می پوشیدند، این میشه اینتروجکشن. اشتباه اون رو هم تکرار می کنند. در واقع اونا زندگی نمی کنند  ، اون داره زندگی می کنه از کانال اونها.حرف زدنشون مثل اون میشه اصطلاحاتشون مثل اون میشه .این فرایند پروجکشن یک فرایند بیمارگونه ایست .اما در درونی سازی ما میایم از فرض کنید که استالین ، یه چیزی رو می گیریم ، از فروید یک چیزی را می گیریم ،از یکی دیگه یک چیزی رو می گیریم و از ننه جون آقای کروبی هم یه چیزی رو می گیریم و از بابا بزرگ خودمون هم یه چیزی رو می گیریم ، اینها رو در یک چیدمانی برای خودمون می چینیم.

شما می تونید بفهمید که از کی ، چی رو گرفته ولی این آدم تجلی اونها نیست بلکه با بخشی از اونها همانند سازی کرده .این میشه اینترنالیزیشن که سالمه ولی اون میشه اینتروجکشن که ناسالمه .

مریدها با مراد خودشون اینتروجکشن می کنند .این اشکال داره .اما شاگرد ها با استاد خودشون اینترنالیزیشن می کنند. یونگ یک نمونه اینترنالیزیشن با فروید بود. تا یه جایی با فروید رفت ، یه چیز هایی رو از فروید گرفت و رو پای  فرود ایستاد و از اونجا فراتر رفت.و خیلی از کسانی که به نئوفرویدی معروف شدند مثل اریک فرون و..با پاهای فروید جای دیگه نرفتند با پاهای فروید چهار زانو زدند همون جایی که فروید نشسته بود.مثل ارنک جونز و امثال اینا شدند فرویدی اورتودوکس.

یکی از اون سمبل های اسطوره ای از دست داده پرسونا و آماس خود افسانه ایکاروس هست .شما می دونید که پیکاروس با بال هایی که با موم به بدن خودش وصل کرده بود از زندان خارج شد و تصمیم گرفت که به خورشید برسه ولی وقتی که خیلی خیلی به خورشید نزدیک شد ، خورشید موم بال هاشو رو آب کرد و او به ته اقیانوس سقوط کرد.چرا؟..برای اینکه نفهمید که من یک انسانم و با بال های مومی و حد پرش محدود.

این اون جایی است که مولانا میگه که :

آفتابی که از پی این عالم فروغ          گر کمی نزدیک آید جمله سوخت

آرزو می، خواه                     لیک اندازه خواه

تا یک جایی نزدیک بشو ، انگار که رو به سمت حقیقت مطلق داشته باش  ، هیچ وقت خودت رو با حقیقت مطلق اشتباه نگیر

.برای ما همین بس که رو به سمت حقیقت مطلق داشته باشیم ، دغدغه  دایمی اینو داشته باشیم این دغده مندی هست که نقطه پایان حقیقت ماست . هر جا که به قول فروید  identification with self  بکنی ، بگی که من همان self هستم اونجا ما دچار در واقع یک  بیماری روانی و یه جور نارسیسیم و گراند یوزیتی میشیم.

نمونه ای که در فرهنگ ما از این identification with self  وجود داره چیه؟..من خدایم …جایی خدا وجود ندارد مگر در جبه من… (حلاج)

گفت آن یار که گشت سر او از دار بلند             جرمش این بود که  اسرار هویدا می کرد

اما فقط مشکل این نبود که اسرار هویدا می کرد ، همون باوری که پیدا کرده بود  که من هستم و یا به قول بایزید سلطانی اعظم شآنی خود  را با خدا یکی دانستن و اون چیزی که از حضرت مسیح نقل میشه که من و پدر یکی هستیم ، این ها یک نمونه هایی از identification with self  که در واقع تورم روانی است و منجر به سقوط ما میشه.

یک فیلم خیلی قشنگ دیگه هم باز تماشا کنید ،” فیلم استیگما ” نمونه ای از Identification با  self هست  ، که زنی احساس می کنه که مسیح در او حلول کرده ، یه فرایندی داشتیم ما در مسیحیت ، به اسم استیگماتیزیشن .استیگماتیزیشن یک فرآیند تاریخی است در مسیحیت که احساس می کردند که مسیح در درون جسم اونها حلول کرده ، می گفتند این کانیگیشن مسیح ، یعنی مسیح روح ما رو بیرون کرده ، خودش در بدن ما نشسته ،‌بعد وقتی که این حالت بهشون دست می داد معمولا طبق افسانه های مسیحی همان جاهایی که میخ رو در بدن مسیح کوبیده بودند ، اینه تو دست و پاشون زخم می شده و می گفتند که این استیگماست .یعنی اون زخم بر شانه و دستشون نشان می داد که نشون میده این آدم  مقدس شده اند.این فیلم هم بر اساس همین ساخته شده و زن هم دچار همین زخمها و استیگماتیزیشن میشه و با self همانند سازی انجام میده و فرایند ایکاروس.

تو کتاب یونگ و سیاست که خود یونگ ننوشته ، یه نئو یونگی به نام ولادیمر والتر داینیک نوشته ، در واقع تحلیل کرده که، چگونه  نظام های توتالیته مثل نظام هیتلر ، مثل نظام استالین ، بوجود میاد،  و به این نتیجه میرسه که در واقع این همون فرایند inflation روانی است که ناشی از روان توده ای است که باعث این ماجرا میشه.

نقش استاد که در افسانه ها به صورت کیمیا گر ، به صورت جادوگر ، به همچین صورت هایی تظاهر پیدا می کنه ، این هست که به شاگرد ، به مرید ، شهامت اینو بده که راه خودش رو پیدا کنه . اگر که استاد شاگرد رو به دنبال خودش بکشونه،استاد دچار تورم روانی است و شاگرد هم دچار  روان توده ای است. اونوقت اینتروجکشنی اتفاق می افته که استاد پرسونای خودش رو از دست میده و داره ” بای پروکسی”  با مریدان خودش زندگی میکنه .

نقش استاد کم کم همین جور که گفتم به صورت جادوگر ، معجزه گر ،‌جادوگر ، شعبده باز ، خوشو نشون میده این شهامت دادن هست که پایولوکولیو تو کتاب ساحره پورتوبلو اینو قشنگ توضیح داده . که یه استاد چه باید بکنه و چه نباید بکنه و همین طور اینو تو کتاب فریدا  این ماجرا رو خیلی قشنگ توضیح داده. و این ماجرای مولانا و شمس ، یک نمونه از رابطه مرید و. مراد هست .

داستان خضر و موسی ، داستان خضری بود که می خواست که موسی بدون سوال کردن پشت سر او راه بیافته و در واقع هر کار که اون دلش بخواد می کنه .

اما یه نمونه قشنگ همانند سازی سالم رو تو فیلم ریش قرمز ، توی این فیلم ریش قرمز ….دقیقآ نشون میده که یه شاگردی میاد دنبال استاد ، ولی این استاد اجازه نمیده که شاگرد تبدیل به کپی از خودش بشه،غلط هاشو و اشتباهاتش رو می گیره ، الگو هایی رو بهش میده ، اما اجازه میده که اون راه خودش رو همچنان طی بکنه.

خوب ممکنه که شما بپرسید که استاد معنوی یونگ چه کسی بود.ممکنه که این تو ذهنتون بیاد که یونگ یه استاد معنوی داشت یا نه .یه نویسنده ای به نام فیلیپ کوپن در مقاله ای که راجع به  automatic writing of  Jung   صحبت می کنه ، یعنی اون چه جور دست به قلم بر می داشت و بی اراده می نوشت ،( البته این فقط  در مورد اون کتاب هفت موعظه برای مردگانش به نظر من وجود داشته ، و کتاب سرخش ، این دو تا کتاب این اتفاق براش افتاده ) می نوسیه که همه به عنوان یک روانشناس آزادمنش، لیبرال که خیلی راحت اجازه می داده که هر چیزی  در روانشناسیش وارد بشه می شناسند ،اما به این توجه ندارند که یونگ بیش از اینکه یک روانشناس باشه ،  یونگ رو به عنوان یک عارف ، یک کیمیاگر،که  مسیر عرفانی رو می رفت  باید نگاه کنیم ، میگه که یونگ رو اینجوری باید نگاه کنیم . و اینکه استاد معنوی یونگ کی بود ، میگه که خود یونگ اعتقاد داره که استاد معنوی من کسی نبوده که در دنیا فعلآ حضور داشته باشه بلکه ، فیله مون یکی از استاد های خردورزی یونان باستان ، که توی اسطوره های یونان باستان هم صحبت فیله مون هست  هست ، میگه که فیله مون استاد من بوده و من از طریق این هند رایتینگ ها جواب سوالاتم رو می داده و اینجور چیز ها…که البته تو کتاب نظریات شخصیتش اولت و شون گفته اند که مثل اینکه یونگ در آخر عمرش سایکوتیک شده بود. علت سایکوتیک شدن هم این بود که آخه آدمی که ادعا می کنه که یکی  از یونان باستان منو هدایت می کنه و دست منو می چرخونه خوب این یه آدم سایکوتیکه دیگه…وبرای همین میگند که یونگ رو باید به شکل یه عارفانه مسیر یونگ رو دید و نه یه مسیر ساینتفیک .

اما شدو چیه ؟… شادو بخش تاریک خویشتن ناخوداگاه ماست،اون جنبه پست و کمتر خواستنی شخصیت ماست که شما دوست دارید که خاموش و خوابیده نگهش دارید.اما یادتونه که قصه هفت سامورایی رو براتون تعریف کردم هفته پیش،اما در ساختار تمامیت  روانی ما هم همانطور که در ساختار اجتماعی باید هفتمین سامورایی هم با وجود کله شقی هاش هم باید وجود داشته باشه در ساختار سامورایی وجود ما که در واقع شادو هست ، باید در اینتیگریتی وجود ما تحقق پیدا کنه و بیرون بیاد . در غیر این صورت باز هم ما شش تا سامورایی داریم و سامورایی هفتم تحقق پیدا نمی کنه .توی اسطوره های عرفانی ما هم شما می بینید که یونس در شکم ماهی فرو میره تا به اوج برسه ، می بینید که رستم در درون چاه آویزون میشه تا  در واقع به تفرد برسه ، اصلا نمونه هایی است از اینکه آدم باید شهامت اینو داشته باشه که اون بخش نخواستنی خودش رو هم زندگی کنه .

من کتابی دارم به اسم خودت را دوست داری ، یه نمونه ازاجزای  گشتالزی رو به صورت داستان واره نوشته ام که توش” شادو” قراره که بازیابی بشه، اونو بخونید این مثال توی ذهنتون میاد، اون جنبه هایی از ما که سالها در تربیت ما  برای تشکیل پرسونای ما گفته اند که این نباش…درست نیست که این باشی ، اما از نظر یونگ همونی که از درون ما زده بیرون که این نباش..، حسود نباش ، خسیس نباش ، پرحرف نباش ، دلقک نباش ، همه اینها باید مثل اون هفتیمین سامورایی در جای خودش قرار بگیره .

برای رسیدن به تمامیت هیچ چیز رو ما نباید نابود کنیم ، بیرون بیاندازیم و ازش استفاده نکنیم .شادو می تونه توی رفتارهایی از ما که خارج از کنترل خودمونه تظاهر کنه ، مثل اعتیاد، مثل رفتارهای تخریبی ، خوش رو نشون بده ، که انگار ما همه زورمون رو می زنیم تا اون دفع کنیم ولی انگار که زورمون به اون نمی رسه  . و اگر که اینجوری خودش رو نشون نده به صورت پروجکشن خودش رو نشون میده ، یعنی اینکه دیگران ….همه رو متهم می کنه به این ماجرا ، مثلآ فرض کنید که یه آدمی که بسیار پول دوسته ، اما بهش یاد داده اند که نباید که پول دوست باشی راجع به هر کسی که صحبت می کنه ، میگه که متاسفانه خیلی پولکیه..!خوب درسته خیلی ها ممکنه که پولکی باشند اما این آدم در هر وضعیت مبهمی پولکی بودن رو کشف می کنه. حرفها و گمانهاش همیشه این توش هست.

این پروجکشن در واقع یه نمادی از این هست که ما چیزی رو در درون خودمون مخفی کرده ایم .بنابراین برای اینکه ما پروجکشن رو بشناسین ، ما باید قضاوتهامون رو درباره دیگران ثبت و ضبط بکنیم. یکی از دوستان من که می خواست فرایند یونگی رو مطالعه بکنه  یه دونه از اینها(MP3 PLAYER)  رومی گذاشت تو جیبش  صبح تا شب ..تمام روز خودش رو ضبط می کرد…و شب می نشست این ها رو گوش می کرد …تا ببینه که راجع به مردم صحبت می کنه ، چه مایه مشترکی رو به هرکسی که خوب نمی شناسه نسبت میده …پروجکشن نسبت به خودش رو کشف کرد ، اون پروجکشن کشف شده ، سایه اش بود.

همینطور سایه توی رویا ها و فانتزی ها و ، اون چیزی که ما ازش می ترسیم ، رویای هیولا..رویای یک ببری که دنبال ماست و ما همه جا داریم ازش فرار می کنیم ،و یا یه قاتلی که داره ما رو گیر میاندازه و ما داریم ازش فرار می کنیم ، این کابوسها نشان دهنده اینه که ما شادوی خودمون رو تحت فشار قرار داده ایم .و اون شادو موقعی که ما قدرت کنترلش رو نداریم ، و ایگوی ما نیم فلج شده ، یعنی تو رویا خوش رو نشون میده و یا توی فانتزی های هدایت شده  یا که حالا در موردش صحبت می کنیم که چیست…این بخشی است که در واقع از درون ما میاد بیرون ..تو رفتار ما ، تو فانتزی های ما و تو رویا های ما ست و ما رو تحت تاثیر قرار میده .

میگند که بعضی از آدم ها دچار ساجسشن میشند، ساجسشن یعنی تسخیر شده ، جن زده و یا دیوانه …یعنی دیو زده …می گفتند که جن و دیو او را تسخیر کرده….جن و دیو اسم دیگه شادو بوده.چیزی رو که مرتب سرکوبش کرده ،حالا در یک شرایطی ایگوش ضعیف شده …مثلا در شرایط گرسنگی …تشنگی…خستگی …یا توی یه شرایط ضعف بیو لوژیک…براش پیش اومده این شادو خودش رو بیرون میده و این رو می گفتند که دیوانه شده …تسخیرش کردهاند. اما اون چیزی نبود ، غیر از شادویی که در واقع سرکوب شده بوده و اون فرد رو در بر گرفته بوده و تسخیر کرده و اونی که می خواسته هیچ جا شادوی خودش رو نگذاره بیرون بیاد ، حالا همه جا شادو داره حرکت می کنه و از بدن اون برای ابراز خودش استفاده می کنه .یکی از جاهیی که شادوی ما خودش رو نشون میده ….دشمن….یعنی هر چیزی رو  که مشکل داریم میگیم که دشمن اینگونه هست ….دشمن اون….دشمن ، در واقع می تونه که به نحوی شادوی خود ما باشه ، این به این معنی نیست که اساسآ دشمن خارجی وجود واقعی نداره… ولی اینکه هر کسی رو که مبهمه وضعیتش ، ما نمی فهمیمیش ، اونو دشمن می دونیم و تمام انگیزه های ناخودآگاه خودمون رو بعد به او نسبت می دهیم …این شادویی است که ما پروجکشنش کرده ایم به دیگران.

این خانم اسمش هست دیوی فور و کتابهای زیادی هم ازش به فارسی  ترجمه شده ،” نیمه تاریک من” کتابی به نام the shadow effect  کتاب رو دیوی فور به تنهایی ننوشته ، کتاب رو دیوی فور و چوپرا  باهم این کتاب رو نوشته اند و بنیاد فرهنگ و زندگی چاپش می کنه تا چند وقت دیگه…نظر دیوی فور اینه:  که هر چه که ما یک چیزی رو بیشتر پنهان می کنیم ، هر چه رو که ما حساسیت داریم که مردم نفهمند…مردم نبینند ، اگر اینو ببینند مردم چی در مورد ما فکر می کنند ، این نماد های سرکوب در بزرگسالی ماست که درون فکنی یک والد ،منجر به ابن میشه که  امروز هم ما در حال نگهبانی از اون  باشیم .هر چه بیشتر ما سعی کنیم که این پنهان کاری ها رو بکنیم شادوی ما بیشتر تقویت میشه وبه همبن خاطر هست که در واقع  اعتراف کردن می تونه که یک سنت خوب باشه.همان طور که می دونید قدم سوم و یا چهارم گروههای خودیاری و امثال این است که هر چه که در درون خودت داری با خودت ، خدای خودت و یک انسان دیگه درمیان بگذار .یه جا نگران قضاوت مردم نباش ، هر چه که تو ذهنت میاد ، هر تمایلی ، هر ترسی و هر …بریز بیرون و بگذار که این شادو بیاد بیرون و قدرت خودش رو از دست بده که فروید به این قدرت از دست دادن میگه دیکاتیتزریسم،‌یا نیرو برداری روانی .مسئله هنوز هست ، اما انرژی خودش رو از دست میده.

براتون اون هفته گفتم که یونگ نظرات فروید و ژان لاکان  رو که بیشتر نوروز رو ناشی از   بخش سمبولیک روانی ما می دونست و زبانی می دونست  که بعد  راجع به  کتاب  جرج ارول (۱۹۸۴ ) و گروه محکومین براتون مفصل صحبت کردم ، گفتم که یونگ در واقع بیشتر نوروز رو در بخش imaginary  ( تصویری ) روانی ما می دونست ، اون موقع که خودش از مقابل کلیسا گذشت و دچار اضطراب شد و بعد برگشت ببینه که چه چیزی درون ذهنش باعث اضطراب شده..بعد یک تصویر سرکوب شده وجود داشت و اون تصویر این بوده که خداوند بالای ابر نشسته و در حال اجابت مزاجه و یه تکه مدفوع بزرگ می اندازه که کلیسا رو در خودش مدفون می کنه.وقتی که این تصویر رو یونگ از ناخوداگاه خودش در میاره ، بعد می بینه که اضطرابش فرو کش می کنه و دیکاتیزیس پیدا می کنه و در واقع به نحوی رسالت بعدی یونگ رو هم شادو خودش بهش نشون میده ، یعنی بخشی از رسالتی که یونگ در آینده انجام داد ، کشف شادوش بود که در واقع از نوجوانی خودش رو نشان داد.

تاریخ مصرف خدا گذشتن ، اینو داستایوسکی تو کتاب برادران کارامازوف ، توی اون قصهً مفتش بزرگ و روشن فکران  رذل می تونید بخونید که داریوش مهرجویی هم این کتابو تو یک کتاب خیلی کوچک بازنویسی کرده، اسم کتاب هم روشنفکران رذل و مفتش بزرگ که نظام توتالیتار رودوباره تحلیل یونگی کرده ، یه کتاب خیلی جالب و خیلی هم کوچولو هست.

خوب یکی از چیز هایی که یونگ بهش اعتراض داشت ، تو الهیات یهودی ، مسیحی ، اسلامی ، یعنی الهیات سامی ، خاورمیانه ای ، این هست که میگه در یونان باستان تصویر های خداوندی تصویرهایی بودند کاملآ ناقص ، یعنی یونانیان باستان خداوند رو هم مثل ما دچار دغدغه ، سردرگمی ، تردید ، چند گانگی شخصیتی ، تعارض و کانفلیت و نواقص درونی می دیدند.برای مثال خدایانی که هفته پیش راجع بهش صحبت کرده ایم ..زئوس که خودش رو واسه قدرت میکشت، اون یکی پوزیدون که در واقع همه جا رو تخریب می کرد…هرمسی که اون چوب شفابخش دستشه همه جا می خواد که حرکت کنه …این آفرودیت بلا و هرای حسود…و همه اینها هر کدوم یه نقطه ضعفی داشتند، در واقع در تصویر خدا هم نقص رو می دیدند و بنابراین چون اون ایگو آیده اد یل  نهایی نهاییشون هم ناقص بود ، بنابراین هیچ وقت دچار توهم کمال نمی شدند.انگار همین درگیری هایی که در بین ما هم هست همین درگیری ها هم تو شهر خدایان هم وجود داره.

در واقع یونگ نظرش این هست که این روایت یهودی ، مسیحی ، اسلامی که از خدا وجود داره و خدا رو واحد کرده ، باعث این میشه که ما یک خدای واحد، اما دمدمی مزاج ، غیر قابل پیش بینی و ناخودآگاه  و نوروتیک داسته باشیم ..در واقع با این تصویراز خدا ، الهیات خاور میانه ای انسان رو دچار درگیری درونی  با خودش کرده و در حالی که در فرهنگ یونانی –رومی این درگیری توی بیرون از او بود ، توی آسمونها بود، که ترکش هاش به اون می خورد .

بنابراین  انسان رومی –یونانی، مثل  انسانٍ  با مذهب خاورمیانه ای، دچار تعارض و درگیری درونی نبود. نیچه هم به همین مسئله  رسید  منتها نیچه ریشه این قضیه رو  در زرتشت دید، چون این جوآلیتی خدا رو زرتشت  بنیان گذاری کرد ، بعد موسی از اون گرفت و..اگر که وجود داشت ..چون می دونید که میگند که از لحاظ تاریخی عیسی اصلا وجود نداشته باشه و موسی ممکنه که کلآ یک شخصیت تخیلی باشه… بعد محمد از اون کپی برداری کرد ،  میگه که این بدعتی که درواقع از زرتشت  گرفته شد در الهیات  ، یه روزی زرتشت باید برگرده و خوش بدعت  خودش رو درست کنه و در کتاب چنین گفت زرتشت نیچه در همین جهته.

داستان زرتشت که برگشته و می خواد که این جوآلیتی خدا و شیطان رو از بین ببره و یه وحدت وجودایجاد کنه که میشه دیوانه  ، اونوقت نیچه دیوانه (یعنی نیچه انقدر که درگیر خدایان شد که دیوانه شد و سه سال آخر عمرش رو هم در بیمارستان روانی به سر می برد که باز اروین یالوون تو اون کتاب و نیچه گریست خودش راجع به این ماجرا صحبت می کنه و البته نه از دید یونگی) .

این هم کتاب پاسخ به ایوب  کارل گوستاو یونگه که توش روانکاوی کرده خدای مقدس خاورمیانه ای رو، که این یک شخصیت نارسیستی پرسونالیتی داره ، و نروتیکه و ای کاش یه درمانگری تو آسمان باشه تا این پدیده رو درمان کنه .

خوب شادوی ما رو بیرون زدن شادوی ما رو در این فیلم قوی سیاه بصورت سمبولیک خیلی قشنگ ترسیم کرده، ناتلی پورتمن یه آدمی است که داره به شکل آدم خوبه زندگی می کنه …همون جور که مامان می خواد…اما یک نقطه بحرانی تو زندگیش می رسه که که اگر  شادوی خودش رو بازیابی نکنه دیگه از اون نمی تونه جلوتر بره ، در واقع به انرژی سیاه ، یا قوی سیاه نیاز داره که اونجا در واقع  با بیرون آوردن شادو ی خودش به فنا می رسه ، آخر فیلم وقتی که از اون بلندی پرت میشه و انگار که می میره توی اون مسئله فنایی است که  شادوش اجازه داده که  بیرون بیاد  ، پس بنابرای تعارضش دفن میشه و به وحدت می رسه ، و انگار که اون تعارض که رفع میشه اونهم نقشش توی فیلم تموم میشه و به فنا می رسه.

اما نقطه مقابل این ، یعنی زمانی که ما شادو ی خودمون رو سرکوب می کنیم و اون رو پروجکشن می کنیم به دیگران .باز توی فیلم خیلی قشنگ نشون میده ، ادوارد نوتن نقش یه فرد کاملآ سرکوب شده رو بازی می کنه که سایه خودش رو به آقای بردپیت پروجکت می کنه و هرکار ی که خودش می خواد انجام بده که سرکوب شده در عین اینکه  به نحوی به گرو و مرشد اون تبدیل شده همه اون نیاز های خودش رو پرو جکت می کنه منتها سایه او هست ،  در واقع یک گرویی است که یه نقطه سیاه هست که تو فیلم ارباب حلقه ها ، اون سه گانه ارباب حلقه های .(..فیلسوف انگلیسی ) تو اون فیلم دقیقآ می بینید  که یه گرو سفید داریم و یه گرو سیاه داریم ، گرو سیاه اون راهنما یی است که  به ما قراره که اجازه بده که ما شادوی خودمون رو بهش خوداگاه بشیم، گرو سفید در واقع اون راهنمایی است که می خواد self رو که قراره بهش برسیم رو نشون میده ، هر کدام از اینها می تونند که کمک بکنند به اینکه ما اونو به یکگانگی برسیم ، می تونند هم  برعکس ، باعث این بشه که  ما با پروجکشن و ساجکسیشن و امثال این مواجه بشیم.

باز یکی از فیلم هایی که خیلی قشنگ ساجکسشن توسط  شادو رو نشون میده ، فیلم جن گیر هست ، که توی این فیلم جن گیر در واقع این دختر خانمی که در درونش یک شیطان ، یک دیوی تسخیرش می کنه و این کارهای شیطانی انجام میده ، در واقع انگار که یه شادو هست ولی یه شادوی خانوادگی .این بچه هنوز کوچکتر از اینه که شادو داشته باشه یکی از چیز هایی است که یونگ به ژنوگرام  فضای خانواده خیلی توجه داره، گاهی اوقات تجلی شادوی خانواده در یه نفر، انگار بار رسالت پیدا می کنه که یه  خانواده که  همشون پارسا و پرهیزکار و خوشنام هستند ، اونوقت یه بچه ایجاد میشه از اونهایی که مهمون میاد خونه اش ،یواشکی  گوشواره های بچهٌ مهمان رو در میاره ومیره می فروشه و بر می گرده خونه اون شادوی کل خانوادهٌ سرکوب شده است که اینقدر سنگین میشه.

میگه یه آدمی داشت تو خیابان روی دستش راه می رفت و وق وق می کرد ، یه نفر بهش رسید گفت که برادر عزیز  آخه تو چرا اینکار رو می کنی ؟ گفت که من دیوانه ام ! من دیوانه ام ! گفت بلند شو بلند شو منو که میبینی  ۱۵ ساله که دیوانه ام و از این کار ها هم نمی کنم بلند شو و جو زده هم نشو…این نشون میده که ، بعضی ها اون شادوی سنگینشون رو که نشون میدهند ،  شادوی شخصی  خودشون نیست ، شادوی خانواده است که یکی اینجامیشه  escape goat   . بز فراری یه سنتی بود توی بنی اسرایئل، سونامی می اومد ، بازار بورس بهم می ریخت …انگار که اینهمه بلا که سرمون میاد دست خودمون نیست ، از اسمان نفرین شده ایم و می گفتند که چکار کنیم ؟ می گفتند که یه صندوقی بگذاریم و بگردونیم و هر که به اندازه گناهی که می کنه رد مضالم بریزه توش ،خوب یه نفر مثلآ حرف بد گفته بود…یه سکه ای می انداخت  و همین طور به ترتیب هر که بسته به کار بدی که کرده بود ..تا اینکه صندوق پر پول می شد…می رفتند می شمردند به اندازه اون پول می رفتند  از رمه دار ها بز می خریدند و اون بز ها رو توی صحرا ول می کردند.این بز ها رو گرگ می خورد و اعتقاد داشتند که با فدا شدن و قربانی شدن این بز ها گناهان ما پاک میشه و ما دیگه ، سونامی و مشکل اقتصادیمون رفع میشه.این این بیچاره بود بز فراری ، در حالی که این بیچاره خودش فرار نکرده بود ،‌فرارش داده بودند

.در خانواده درمانی این اصطلاح مهمی است این escape goat زمانی گفته میشه که ساختار خانواده بیماره ، اما همشون دارند نقش سالم بازی می کنند ، شادوی همهً اونها جمع میشه از سوراخ یکی میاد بیرون ، که اون روی دستش راه میره ، وق وق می کنه  و دیوانه ها هم مونده اند که ما هم ۱۵ ساله که معتادیم ولی دیگه گوشواره از گوش بچه مهمونمون باز نکردیم بریم بفروشیم ….تو چی شد که این جور شدی …!هروًیین آدم رو خراب می کنه ولی نه اینقدر خراب. نمی دونید که هروًیین به تنهایی خراب نکرده ، هروًیین در اتصال با یک شادوی سنگین خانوادگی و بار قبیله ای ،‌او رو تحت تآثیر قرار داده ، بنابراین این بچه یک بچه معصومه که شادوی  خانواده به صورت پاتکشن داره در این بچه خوش رو نشون میده .

در واقع اما شادو جزءغیر ضروری نیست ، شادو، گر چه به ظاهر سیاه هست ، اما میخواد که بخشی از خودمون رو عریان به ما نشون بده. شادو بخشی از ماست که آینه ای می خواد در جلوی ما قرار بده  که ما  بخشی از خودمون رو ببینیم و اگر که ما چشمامون رو ببندیم روی اون تصویر ، اونوقت اون شادو ما رو تسخیر می کنه تا خودمون رو بگیریم .

کارل یونگ میگه که در واقع پروجکشن ماجراش اینجاست ، پروجکشن روشی است که ما دنیا رو تغییر میدیم تا اون چهره ناشناخته خودمون رو در واقع در دنیا ببینیم ، اون چه که در درون من سرکوب شده ، در دنیای بیرون من متجلی میشه و خودش رو نشون میده.

فرانک الکساند :  پزشک مجارستانی که تئوری خود را براین پایه گذاری کرد که انسان موجودی چند بعدی است و مدل  bio psycho social  را ارائه کرد که بعد ها عده ای به این سه تا بعد بعد spiritual  (معنوی) هم به آن اضافه کردند . این نظریه انسان را موجودی چهار بعدی می داند .آمیب ها موجوداتی تک بعدی هستند فقط بعد بیولوژیک دارند ولی گرفتاری انسان این است که هر کدام از این پایه دچار مشکل شود بقیه هم بالطبع مشکل پیدا می کنند .

غذا خوردن اگر برای رفع گرسنگی باشد بیولوژیک است ولی اگر غذا خوردن تنوعی باشد و برای تفریح غذا بخوریم بعد روانی دارد و اگر قرار بگذاریم که دور هم جمع شویم و چیزی بخوریم بعد اجتماعی پیدا می کند .گاهی هم ما لذت می بریم که به کسی غذا بدهیم و او را سیر کنیم که این هم بعد معنوی آن است .پس یک رفتار سطوح مختلفی دارد و بستگی به این دارد که ما چگونه و به چه هدفی آنرا انجام دهیم پس این ابعاد بصورت چهار حیطه در زندگی انسان نیست بلکه بصورت دوایر متحدالمرکزی هستند .

مسئله دیگر جنس ابعاد است . برخی فکر می کنند جنس این ابعاد با هم متفاوت است (مثلا در آیورودا ) ولی از از منظر نظریه بیو سایکو سکچو اسپیریچوال این ابعاد ارتباط شان همانند ارتباط خاک و آجر ساختمان و خیابان می ماند . هیچ نقطه ای نیست که بگوییم  خاک تمتم شد آجر شروع شد و انها را از هم مجزا نمی داندمثلا اگر بیولوژی از بین برود ، عملکرد روانی هم ندارد ، عملکرد اجتماعی و اسپیریچوال هم ندارد .

برای درک این مدل باید با فلسفه گشتالتی آشنا باشیم یعنی مجموعه ای که از جمع جبری اجزاء خودش بیشتر باشذ مثلا در یک ساعت تنها موقعی زمان را نشان می دهد که اجزا به درستی در کنار هم قرار گرفته باشند و اگر این اجزا از هم جدا شوند اگر چه همان هجموعه کماکان موجود است ولی دیگر قادر به نشان دادن زمان نخواهد بود . در واقع تفاوت گشتالت و هولوگرام این است که در هولوگرام هر جزء تجلی کل است و هر کل تجلی جزء یعنی هر کل را باز کنید در داخل آن جزء را می بینید و هر جزء را باز کنید در آن کل را می بینید . ولی در ساختار گشتالتی اگر یک جزء را بردارید کل سیستم بهم می ریزد و بدون آن جزء آن کل ساقط می شود .بنا بر این در مدل بیو سایکو سوشیو اسپیریچوال انسان یک محصول گشتالتی است  که از اتم و سلول و ساختار اجتماعی و… و ما نمی توانیم انسانی داشته باشیم بدون بخش ماتریالیستیک . و بعد از مرگ دیگر وجود نخواهد داشت .

اوشو : انسان یک اسطوره است و ما رو به سوی انسان حرکت می کنیم  وانسان هنوز متولد نشده . شاید همانند ابر مرد نیچه قرار است که بیاید .

پس انسان بیو متولد می شود ، می توانیم بیوسایکولوژیک شویم ، می توانیم بیو سایکو سوشیال شویم (  اگر به سوشیالیزیشن دست یابیم ) همینطور قادر خواهیم بود بیو سایکو سوشیو اسپیریچوال شویم ( اگر بعد از سوشیالیزیشن به indivitualization  برسیم ).

آنیما و آنیموس

اسمی که یونگ برای آنیما و آنیموس انتخاب کرده soal (روح) . یونگ معتقد است روح مرد (آنیما) ، زن است یا به عبارتی بخش زنانه هر مرد آنیماست . و روح مردانه درون هر زن آنیموس است . در واقع soal  جنسیت متضاد درون ماست . و اگر انسان می خواهد به تمامیت برسد باید اتصال با روح متضاد خود را برقرار کند. و این بخشی از سفر تفرد است .

مسئول زندگی عشقی ما همین نیمه متضاد ماست و ما به دنبال نیمه متضاد درون خود هستیم وبه دنبال تجربه آن در بیرون هستیم.

حافظ:

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد  /   آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

گوهری کز صدف مون و مکان بیرون است  /   طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

مقاله در باب عشق دکتر سر گلزایی خوانده شود .

نه تنها در personal uncunscis  ما زن و مرد وجود دارد بلکه در collective uncunscis  ما هم روح زنانه و مردانه وجود دارد و آن همان است که در هنر خود را متجلی می کند . و ما آنرا در داستانها و افسانه ها و اسطوره ها به شکل تکرار شونده می بینیم  . ( هلن در تروا ، داتریس دانته ، حوا ی میلتون ، تهمینه شاهنامه ، لیلی و شیرین نظامی و….) در واقع آنچه در اسطوره ها آمده روایت عاشقانه دو نفر نیست بلکه روایت زندگی عاشقانه بشری است .

گر مرید راه عشقی فکر بد نامی مکن    /   شیخ صنعا ن خرقه رهن خانه خمار داشت

شیخ صنعان که در واقع با آنیمای خود ارتباط می گیرد . همینطور داستان سلیمان و بلقیس .

یونگ ماجرای زنانگی و مردانگی را با الگوی تائویی می نگرد و هر کدام را بخش ناتمام دیگری می داند . چینی ها در این سنبل یین و یانگ زن را با شب و تاریکی و ابهام و راز آلودگی می دانند و مرد را با تعقل، وضوح شفافیت ، قدرت و حرارت می دانند. و در اوج هر زنانگی ، مردانگی و در اوج هر مردانگی ، زنانگی وجود دارد .یعنی در اوج  ، یک مسیر جدید ایجاد می شود که سورن کیرکگارد فیلسوف دانمارکی به آن جهش ایمانی می گوید . یعنی فرد تا انتهای عقل می رود و عاشق می شود . این مرحله جهش ایمانی در اوج عقلانیت ایجاد می شود (سلیمان و شیخ صنعان) .

تفاوت نظریه یونگ با فروید : فروید در مورد زنانگی و مردانگی جور دیگری می نگریست  و penis envy  را در مورد دختر ها و casteration anxity  را در مورد پسر ها مطرح کرد . پس دختر بچه ها با این احساس خیال می کنند ناقص  هستند و نیازمند حمایت(need for support) می شوند و فروید معتقد است که ساختار روان زنانه از همین جا شکل می گیرد و پسرها از ترس اینکه آلت خود را از دست بدهند نیازمند قدرت  می شوند .(need for dominance) و جاه طلب می شوند . اریکسون نیز پس از تحقیقی به همین نتیجه رسید .

 

تعریف هنر از دیدگاه های مختلف :

پیکاسو : هنر دروغی است که از واقعیت قوی تر است .

مورنو:هنر دروغی است که واقعیتی پنهان را آشکار می سازد .

شیلر: هنر نگهبان تبار جهان ایده آل است و وهمی است برای حقیقت مطلق .

کار یونگ در واقع فلسفی – هنری بود . فلسفی (دکارتی) از لحاظ متدولوژی ولی محصول هنری بوجود آورده .

علم از دیدگاه دکارت: می بینم ، تامل می کنم ، در می یابم

علم از دیدگاه پوپری : می بینم ، آزمایش می کنم ، در می یابم

پس در می یابیم که کار یونگ کار علمی (دیدگاه پوپری) نیست .

در جواب این سئوال که آیا یونگ آنیمای خود را دریافت باید گفت که بله با ارتباط با بسیاری از خانمها نهایتا آنیمای خود را دریافت .

اخلاق از دیدگاه یونگ

معرفت بشری  سه بخش دارد : هنر علم و فلسفه و خود فلسفه از سه بخش تشکیل شده است :

۱-    فیزیکس ، جهانبینی(آنتولوژی) ۲- منطق ، لوژیک ( اپیستمو لوژی ) ۳- اخلاق ، اتیکس ( آگزیولوژی)

منطق در جهان دو گونه است ۱- منطق ارسطویی ۲- منطق  تائویی که این دو غیر قابل نسب شدن در یک ذهن هستند.

آنتو لوژی یونگی ، آنتو لوژی هگلی است .

 

 

 

 

 

 
نظام اخلاقی یونگی :

ما دو گونه نظام اخلاقی در جعان داریم یکی نظام اخلاقی کانت (آلمانی) و دیگری جان استوارت میل(بریتانیایی)

اخلاق کانتی : اخلاق امری مطلق است و هیچ قانونی نمی تواند امر غیر اخلاقی تصویب کند (اعدام،سقط جنین) این نگاه به دلیل نگاه افلاطونی داشتن به جهان است (جهان مثل) و چون این جهان متریال تجسدی از آن جهان ایده ال است ، پس باید دید خوب و بد در آنجا چگونه بوده است . پس طبق این نظریه اخلاق امری پیشینی است و پیش از خلق انسان این معیارها وجود داشته است و کار ما صرفا کشف آن معیار هاست . پس اخلاق امری برا زمانی ، فرا مکانی و فرا بشری است .

اخلاق جان استوارت میل: (فایده انگار) از این دیدگاه اخلاق امری نسبی است چرا که امری است پسینی به این معنی که اخلاق قرار داد اجتماعی بر اساس منافع بیشترین آدم ها در طولانی ترین زمان بوده است و بعضی از این قرارداد ها آنقدر مستهلک شده اند که تبدیل به سنت شده اند و انسانها چرایی بوجود آمدن آن ها را فراموش کرده اند . ما باید هر زمان با تغییر مناسبات اقتصادی – اجتماعی اخلاق نو بسازیم .

نیچه از کسانی بود که اخلاق کانتی را در کتاب تبار شناسی اخلاق  زیر سئوال برد و بررسی تاریخی کرد و به این نتیجه رسید که هر چه برای یک گروه در دوره ای خاص زشت بوده در تاریخ دیگری و برای گروه دیگری زیبا شده و هر چه برای گروهی حرام بوده برای گروه دیگری حلال بوده پس این تحقیق نشان داد که اینها فرا زمانی و فرا مکانی نبوده اند . میشل فوکو نیز در کتاب دیرینه شناسی جنون به همین مسئله پرداخت .پس هیچ امر اخلاقیی وجود ندارد که در همه زمانها و مکانها ارزش به حساب می آمده .

اینها البته “فعل” کشتن را توضیح دادند ولی حکمای یونان باستان معتقد بودند که باید “فاعل” را شناخت تا در مورد اخلاقی بودن صحبت کرد . سقراط معتقد بود که انسانی که در مرحله “نمی دانم” بسر می برد فرد اخلاقی است و از چنین فردی هر رفتاری سر بزند فعل اخلاقی است . افلاطون معتقد بود که اخلاق یعنی از خود گذشتگی (altruist) یعنی تا حد امکان به دورتر از خودت رسیدگی کنی و این همان چیزی است که ویکور فرانکل به آن از خود فرا روی (selftransenendatation)  می گوید .

آدام اسمیت نیز نظریه ای دارد در مورد اخلاق و آن این بود که هر کس منافع خود را در نظر بگیرد منافع اجتماعی بر آورده می شود . یعنی منافع هر فرد بیان کننده منافع جامعه است  اما نکته این مسئله این است که منافع خود چیست ؟ اول باید انسان تفکر استراتژیک پیدا کند تا بتواند منافع دراز مدت را تشخیص دهد .

یونگ  در مورد منافع دراز مدت اینگونه می گوید که منافع ما رسیدن به (تمامیت) integrity   از طریق indivituation (تفرد) است . هر چه در یک جامعه تعداد بیشتری از مر دم در فرایند تفرد قرار داشته باشند و نگاهشان به سمت integrity  خودشان باشد ناخودآگاه جمعی منافع جمع را تامین می کند .

 

چهار موج روان شناسی

موج اول روانشناسی که پایه گذار آن فروید بود همان روانکاوی است فروید نوعی جبر گرا بود  به همین دلیل هم  در اواخر عمر از درمان ناامید شده بود و به تحلیل روان شناختی هنر و فلسفه روی آورد  . و معتقد بود آنچه باعث انتخاب ما می شود جبر زیستی(biological determinism) است .

موج دوم روانشناسی بعد رفتاری اجتماعی بود که پایه گذار آن پاولف و اسکینر وواتسون و پاندورا و… اینها نیز همچون فروید جبر گرا بودند اما جبر اجتماعی (social determinism).

موج سوم روانشناسی با هر دو اینها تفاوت داشت و آنهاانسان گرا ها ( اومانیست ها و اگزیستانسیالیت ها )بودند و تفاوتشان با آن دو این بود که معتقد به جبر نبودند .اینها هیج تکنیک درمانی را با خود به همراه نیاوردند و صرفا فلسفه حذف جبر گرایی را اشاعه دادند .

اگزیستانسیالیست ها بر این باورند که ما بین دو ساختار فشار قرار داریم یکی فشار ژنها و دیگری فشار اجتماعی . اما کمی حق انتخاب داریم و وظیفه انسان استفاده از همان اندک آزادی است .اریک فروم را شاید بتوان پایه گذار این حرکت دانست ولی افراد سرشناس این مکتب کارل راجرز ، ژان پل سارتر،ویکتور فرانکل است .

موج چهارم روانشناسی  که کاملا تحت تاثیر افکار یونگ است اگر چه از خود یونگ سخنی به میان نمی آید .این موج اختیار انسان را یک گام جلو تر می برد و انسان و جهان را در یک رابطه کاملا دو سویه قرار می دهد . علی رغم قدرت ژنها و جامعه اما نه تنها باید از آن اختیار استفده کنیم بلکه اگر از این اختیار استفاده کنیم ،قادر خواهیم بود بیش از توان فردی خود هم بر بیولوژی هم بر سوشیولوژی تاثیر گذار خواهیم بود .

یعنی یک نفر قادر خواهد بود ساختار اجتماعی را متحول کند اگر از حق انتخابهای خودش بدون واگذار کردن استفاده کند .همینطور قادر خواهد بود بر روی بیولوژی نیز تاثیر بگذارد ( امروزه در ژنتیک جدید ثابت شده که ژنها نیز داینامک هستند) این نظریه همان طور که گفته شد تحت تاثیر ناخودآگاه جمعی یونگ است .

اما چنین نیست که انسانی شهامت انتخاب اگزیستنشیال و امانیستیک داشته باشد مگر اینکه اتفاق دیگری  رخ دهد تا انسان بتواند با یک ساختار قدرتمند ارتباط  برقرار کند  و آن trans personal psychology (روان شناسی فرا فردی) یعنی انسان فرا تر از یک فرد است .آن فضایی که انسان باید در آن وارد شود تا بتواند این انتخاب اگزیستانشیال را قدرت دهد تا بر روی کائنات تاثیر بگذارد ، فضایی است به نام alter state of consucness ( سطوح تغییر یافته هشیاری) یعنی انسان باید توان این را داشته باشد که از سطح معمول هوشیاری به سطوح تغییر یافته هشیاری برویم . از دیدگاه روانشناسی اگر ما این سطوح تغییر یافته هشیاری را تجربه کنیم  می تواند تاثیر کائناتی داشته باشد ( شاید برخی نیایشها ، خلسه ها و مرقبه ها آن را ایجاد کند ).

در مقدمه کتاب ایچینگ حکایتی آمده که در ناحیه ای از چین خشکسالی شده بود و فردی بود که به باران ساز معروف بود . این فرد بعد از مراقبه ای که کرد بعد از سه شبانه روز باران بارید. بعد از آنکه از او پرسیدند که چکار کردی پاسخ دادمن کاری نکردم من به درون خود رفتم و عدم تعادلی که در سرزمین شما بود و در من نیز ایجاد شده بود را به تعادل برگرداندم و بعد از اینکه خودم را به تعادل برگرداندم طبیعت نیز به تعادل رسید و باران بارید .

منظور از این واقعه این است که در سطوح ویژه ای از هشیاری انسان قادر است با قدرتی بیش از قدرت فردی خودش روی هستی تاثیر بگذارد که به آن ترنس پرسونال گفته می شود . بر اساس این نظریه هر انسانی قابلیتی دارد که اگر به آن دست یابد قادر خواهد بود بر عالم بزرگ تر از خود نیز تاثیر بگذارد .

 

 

 

 

 

جلسه عملی یونگ

Thinking (obj)                                                                             sensation (physical)

 

Introversio                                                                                            extroversion

 

 

Intuition (metaphysical)                                                    feeling (subj)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
این تست watch word(رمز واژه) را مایکل دانیل در کتاب “خود شناسی به روش یونگ” بر

اساس مفاهیم یونگی طراحی کرده است. البته این تست از تست تداعی کلمات یونگ الهام گرفته است .

در واچ وورد باید بدون فکر کردن هشت کلمه در بالای صفحه و هشت کلمه در پایین صفحه نوشته شود . بعد به دو کلمه ، دو کلمه را نگاه می کنیم و هر چه در ذهن ما تداعی می شود را بلافاصله می نویسیم باید به این نکته توجه کرد که قرار نیست ارتباط منطقی بین این کلمات وجود داشته باشد . همین کار را دو به دو تا آخر برای هر شانزده کلمه انجام می دهیم تا به به هشت کلمه برسیم (چها تا بالا ، چهار تا پایین ) . البته باید دقت کرد که این کلمات تکرار کلمه بلافصل قبلی خود نباشند.همین کار را دوباره تکرار می کنیم تا از هشت کلمه به چهارکلمه برسیم . بعد بین دوتای کلمه بالایی و همین کار را با دو کلمه پایین می کنیم . سپس دو تای بالایی سمت راست باهم و سمت چپ هم باهم . بعد چپ و راست با هم و بالا به پایین .

از دیدگاه یونگ شخصیت سه بعد دارد :

۱-    فکر در مقابل احساس (thinking &filling)

۲-    حس در مقابل شم (sense & intuition)

۳-    درون گرایی در مقابل برون گرایی(interoversion & exteroversion)

از منظر یونگ هر انسانی از بین فکر و احساس به یکی بیشتر تمایل دارد (افراد احساساتی در مقابل افراد منطقی) . همینطور در مقابل شم و حس نیز انسانها به یکی بیشتر تمایل دارند (افراد حسی در مقابل افراد شهودی) .همچنین در مورد برون گرایی و درون گرایی هم انسانها به یکی بیشتر تمایل دارند . (افراد درون گرا و برون گرا ).

از نگاه یونگ انسانها بین “فکر” ، “احساس” و “حس” ، “شم” ، یک کارکرد اصلی دارد ، یک کارکرد فرعی . در واقع بین دو محور (فکر احساس) و (حس و شم ) یکی اصلی و یکی فرعی می شود . شاید بتوان اینها را به طول و عرض و ارتفاع تشبیه کرد که طول (اصلی) ، عرض (فرعی) و ارتفاع ، درون گرایی یا برون گرایی است .

دو ترم حسی (sensation) و احساسی (filling) با هم متفاوتند .

sensation  یک اتفاق کاملا جسمی است . شخصیت های حسی ، شخصیت هایی هستند که بیشتر تعاملشان با جهان حسی است مثلا لمس می کنند ، می چشند ، بو می کنند ، اهل فعلیتهای بدنی هستند، کاردستی درست می کنند ، صنعتگر هستند ، ورزشکارند ، باید در طبیعت باشند و در فضای بسته حال درونیشان بد می شود . و نقطه مقابل اینها شخصیت های شمی هستند و ارتباطشان با جهان از طریق مفاهیم کلی و انتزاعی است . مثلا بازار بورس را تحلیل می کند و می گوید به نظر می رسد(به مشامم می رسد) فلان سهام بالا یا پایین برود .

Filling  یا احساسی تعاملشان با دنیای بیرون بر مبنای حس کلی غم ، شادی ، دوست داشتن ، دوست نداشتن ، می خواهم و نمی خواهم است و برخوردشان با جهان ذهنی (sub) است مثلا از این خوشم آمد ازآن خوشم نیامد . در حالی است که منطقی ها برداشتشان عینی (obj)  است مثلا می گویند آنجا چه بود و چه نبود و برای تایید یا رد چیزی دلیل و مدرک متقن نیاز ارائه می دهند و حسی ها برخوردشان لمسی و فیزیکی است .

Thinking (obj)                                                                             sensation (physical)

 

Introversion                                                                                          extroversion

 

 

Intuition (metaphysical)                                                    feeling (sub)

 

کلید حل این مسئله این است که بفهمیم بین این دو محور، کدام محور اصلی و کدام محور فرعی است.

یازده کلمه وسط واچ وورد را “پنجره تفسیری” می گویند .

اول باید دید که این کلمات با چیزی در درون ارتباط دارند یا به چیزی در بیرون

چیزهای درونی : غم ، گرما ، امید

چیزهای بیرونی : صندلی ، مردم ، کلاس

اگر در درونی یا بیرونی بودن کلمه ای دچار شک شدیم می توانیم  دو کلمه قبلی آنرا بررسی کنیم .همچنین می توان از فرد تست شونده پرسید که منظور تو از این کلمه چه بوده است مثلا کلمه موسیقی می تواند درونی یا بیرونی باشد .

زمانی درونی است که حس موسیقایی مد نظر فرد بوده یا منظور او نوعی موسیقی یا ملودی خاص بوده است .البته درون گرایی و برون گرایی بر اساس درجه نیاز به ارتباط بین فردی ماست .

البته برخی شخصیت ها می توانند در مرز بین درونگرا و برونگرا قرار گیرند .

سپس باید دید این کلمات sub or obj  , physical , metaphysical  است .

Physical باید شیء باشد یعنی قابل دیدن ، شنیدن، بوییدن یا لمس کردن باشد یعنی با حواس پنچ گانه بتوان آنرا دریافت کرد. هر چه احساس درونی را مجسم کند همانند تنگی ، بن بست ، روشنی ، امید و… sub  است . و هر چه احساس بیرونی را مجسم کند و قابل اندازه گیری باشد مانند قبض برق، گرانی ، ارزانی ، و… obj است . و چیز هایی که مفاهیم انتزاعی دارند  همچون وجدان ، اصول ، اخلاق ، راه حل و… شهودی است .

مثلا تلاش اگر آمده بود باید دید باید دید این یک حس و احساس است یا تصویر فردی است که در حال تلاش کردن است یا خود کلمه تلاش به عنوان یک مفهوم در ذهن متبادر شده است . همینطور چرخش ؛ اگر چرخیدن چیزی را در ذهن می آورد یا مفهوم انتزاعی را در ذهن می آورد .

مثلا حالت دیوانگی درونی و فرد دیوانه بیرونی است .یا حس نفس کشیدن یا دم و بازدم با هم متفاوت است .

برای روشن شدن بهتر می توان از تداعی آزاد نیز استفاده کرد .یعنی آن کلمه را چندین بار درمانگر ادا کند و درمانجو بدون فکر کردن کلمه ای که در ذهنش متبادر می شود را بیان کند .

عاقل در همان دریایی شنا می کند که مجنون در آن غرق شده است . آنهایی که عاشق هستند اثر هنریشان زندگی آنهاست دز حالی که آنهایی که عاقل هستند و خلاق اثر هنریشان از زندگیشان جدا می شود .

بر اساس نظر مایکل دانیل  پنجره تفسیری در واچ وورد  ؛ کلماتی که در اول آورده می شود خودآگاه است و آن کلماتی که در آخر می آیند ناخودآگاه و آن کلماتی که قدرت ماست در بالا و آن کلماتی که در پایین آمده ضعف ما را نشان می دهد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
Sole : همان آنیما یا آنیموس ماست ( روح) این همان نیمه گمشده هر انسان است و اگر در دست کسی آنرا ببیند ، عاشق او می شود .

Mission :(ماموریت رشدی ، سفر) تکلیف رشدی فرد است . یعنی از گرانیگاه قدرت استفاده کند برای گرانیگاه ضعف خود.

Destiny : سرنوشت یا سلف است .

این تست می خواهد بگوید فرد کجاست ، اگر رشد کند به کجا می رسد و اگر قرار است حرکت کند باید از چه مسیری عبور کنی .

در مورد شخصیت باید گفت کانتکس شخصیت را ژنها می سازند در حالی که کانتنت شخصیت را تعاملات انسان با محیط می سازد . پس کانتنت قابل تغییر است چون تعاملات و محیط دائما در حال تغییر است .

 

گونه شناسی شخصیت(تیپولوژی)

بر اساس نظریه یونگ

 

طراح : دکتر سرگلزایی

 

کارکرد اصلی غالب
کارکرد فرعی غالب
درونگرا/برون گرا
کهن الگو
مثال
فکری
حسی
برونگرا
زئوس (حاکم)
اتاترک /استالین/  رضاشاه
فکری
حسی
درونگرا
هستیا(خانه دار)
گمنام می ماند
فکری
شهودی
درونگرا
آپولون(حکیم)
خیام /فروید
فکری
شهودی
برونگرا
آتنا(فرزانه)
ایندیرا گاندی/ ماگارت تاچر/شیرین عبادی
احساسی
حسی
برونگرا
آفرودیت(شهرآشوب) زنانه

پوزیدون (انقلابی)مردانه
هلن تروا/ مریلین مونرو

چگوارا
احساسی
حسی
درونگرا
دیونیزوس(عاشق)
حسین پناهی
احساسی
شهودی
درونگرا
دیمیتر(حامی)
مادرترزا
احساسی
شهودی
برونگرا
هرا(محافظ)
خانم آکینو
حسی
فکری
درونگرا
هفاسیتوس(صنعتگر)
ادیسون
حسی
فکری
برونگرا
آرتمیس(شکارچی)
دلیله
حسی
احساسی
درونگرا
دیونیزوس(خلاق)
ونگوک /سهراب سپهری
حسی
احساسی
برونگرا
آرس(سربازوحشی)
چنگیز مغول  / تیمور گورکانی
شهودی
فکری
درونگرا
هادس(پادشاه جهان زیرین)
یونگ
شهودی
فکری
برونگرا
هرمس (۰پیشتاز و تکرو)
پائلو کوئیلو/ مخملباف
شهودی
احساسی
درونگرا
هرمس(پیشتازو تکرو)
پائلو کوئیلو/ مخملباف
شهودی
احساسی
برونگرا
پرسفون(ملکه جهان زیرین)
فلورانس اسکاول شین
 

 

نوام چامسکی معتقد است زبان دو سطح دارد :

۱-    Surface structur  (ساختار سطحی ) : این بخش از زبان ساختاری منطقی است و از زمانی که مبدا را شروع می کنیم به انتهای آن فکر می کنیم . مثلا” من نهار خورده ام” برای گفتن این جمله کل ساختارآن از قبل در ذهن گوینده  است . در واقع یک مفهوم نهایی در ذهن گوینده وجود دارد و آن یک تصویر است. این تصویر شامل فرد گوینده و ظرف غذایی است که تمام شده و بعد برای انتقال این تصویر،گوینده آنرا به کلمه تبدیل کرده و سپس در شنونده دوباره به تصویر تبدیل می شود  . همانند اتفاقی که در تلفن می افتد .این فرایند را فردینان دوسوسور ، زبان شناس سوئدی در بیان زبان آنرا معرفی کرد . دوسوسور معتقد بود زبان صوت حامل تصویر است . و چامسکی نیز تحت تاثیر فروید و لکان معتقد بود این چیزی که دوسوسور در تعریف زبان گفته یک سطح از زبان است و نام آنرا ساختار سطحی گذاشت.

۲-    Deep structur  (ساختار عمقی) : در همان جمله “من نهار خورده ام” اگر سه کلمه “من” ، “نهار” و”خورده ام” را از هم جدا کنیم و برای هر کلمه تداعی آزاد کنیم ، کلماتی که تداعی آزاد شده اند را ساختار عمقی می گویند . همه این کلماتی که در تداعی آزاد آمده در ذهن ما وجود داشته اما بخشی از مغز مسئول این است که اینها را سانسور کند تا ما بتوانیم تنها این سه کلمه را کنار هم بگذاریم .در واقع ما در سطح عمیق ناخودآگاهمان آنقدر مفاهیم به شکل شبکه بهم متصلند که ما در آن غرق می شویم و در مقابل چنین شبکه در هم تنیده ای ما در وضعیت نمی فهمم قرار می گیریم و بخشی از مغز این کلمات را سانسور می کن تا ما از نمی فهمم به فهم برساند . ولی در عمق وجود ناخودآگاه ما همه این کلمات وجود دارند و بر روی ما تاثیر می گذارند .

بنابر این در تداعی واچ ورد نیز ما در حال بیرون آوردن ساختار عمقی زبان هستیم .

فردینان دوسوسور معتقد بود زبان از دو جزء تشکیل شده ۱- sinifer  (دال) ۲- signify (مدلول ) به این معنی که کلمه دال است و تصویر آن کلمه ودلول .اما به نظر چامسکی این ها چیزی نیستند جز ساختار سطحی زبان .

 

 

جلسه ۲۰ روانشناسی تحلیلی یونگ – دکتر سرگلزایی  -جمعه ۱۰/۴/۹۰

Robin Robertson یه کتاب در مورد یونگ نوشته که میگه ، شناخت آرکی تایپ ها   زمانی به درد می خوره که شما سناریوی اسطوره ای اون آرکی تایپ هم بدونید و بعد این آدم زندگی خودش رو با شناخت داستان اسطوره ای آرکی تایپ تنظیم کنه .

فرض کنید که مثلآ آرکی تایپ رستم ، یا هرکول یاآرس این کجا تو زندگیش درست عمل کرده و کجا تو زندگیش اشتباه کرده؟اونوقت هر آرسی تو زندگیش با همون دو راهی مواجه می شه ،  و اون می تونه که اشتباه کنه و یا درست عمل کنه .این روش استفاده از آرکی تایپ هست.

دوم روش تفسیری خود مایکل دانیلز هست در روش مایکل دانیل این نیست که براتون آرکی تایپ در بیاره.اینکه دو سال روش فکر کردم این دو تا روش رو می خواستم با هم بتونم انطباقش بدم اینه که شما سر در گم نباشید. بلکه نقطه اتصال اسطوره ای و آرکی تایپال با این کار کرد های روانی رو بتونیم بیان کنیم. .( نموداردر پایان این مبحث آورده شده است.) تو روش تفسیری مایکل دانیلز دو حالت رو بیان می کنه ، یکی اینکه وقتی که بیان میکنه که کارکردهای غالب و مغلوب رو اونوقت روش درمانی او این هست که کارکرد های مغلوب رو ما شروع کنیم تمرین بهشون بدیم …مثل یه قسمتی از بدنمون که معلولیت داره …مثل ” آمبلیوپی ” جریانش چیه…اینکه بچه مادر زاد یک چشمش نسبت به چشم دیگرش میوپ هست .حالا ممکنه که این میوپ خیلی هم کم باشه ، مثلآ  شماره اش نیم باشه …ولی این بچه عادت میکنه که از بین این دو تا چشمش ، با چشم سالم نگاه بکنه بعد از اینکه ۵ سال این کار را کرد عملآ اون چشم  فقط نیم میوپ مشکل انکساری داره اما در سطح perception اونوقت عادت می کنه که این چشم اصلآ وجود نداره ،در نتیجه بعد وقتی که شما درمان هم بکنید اون چشم دیگه بینایی بدست نمیاره. پس میان چکار میکنند؟..میایند با روش هایی نوینی که بدون همکاری بچه می تونند که عیوب انکساری رو شناسایی بکنند، عیوب انکساری رو می شناسند و میگند که مثلآ در هفته سه روز شما چشم سالم رو ببندید تا مجبور بشه از چشم عیوب انکساری استفاده کنه تا اون پدیده ؛آمبلیوپی ،  یا کوری عادتی براش ایجاد نشه.

همین ماجرا توی روان ما هم وجود داره ، یعنی یه نفر که ویژگی thinking) ) قوی داره ، و عملآ شروع می کنه که مسائل رو تینکینگی حل کردن هر چه که با تینکینگی مسئله رو حل می کنه عادت می کنه که کمتر احساس بکنه.تا جایی که مثلآ از احساس خودش آگاهی نداره ، ما یه اصطلاح داریم در ترمینولوژی روانشناسی که بهش میگند که Alexithymia به تعبیر دیگه یعنی فرد خودش هم از احساسات خودش با خبر نیست، نمی فهمه که خشمگینه، نمی فهمه که مثلآ عاشق شده ..هیچ…خوب این حالت تقریبآ یه آمبلیوپی روانی هست.درمانش چیه؟..درمانش اینه که دوباره اون چشم سالم رو ببندند و فرد مجبور بشه از اون چشم ناسالمش استفاده کنه و در اون زمینه تیز بشه ، بنابراین ما یه روشهایی داریم برای اینکه کارکردهای مغلوب رو شروع کنیم به پرورش دادن.

خوب این رویکرد برای این هست که میگه برای ایجاد تعادل یا بالانس ما باید همانطور که دید دو چشمی داریم ، شنوایی دو گوشی داریم ، همانطور هم باید اطلاعات دو وجهی داشته باشیم یعنی ، “Thinking-Feeling ” intuition-sensation” ”  “introversion—extroversion “در واقع در یک نقطه تعادل قرار بگیریم ، اونوقت  میاییم از یک روشهایی استفاده می کنیم در یک نفر که –sensationمغلوب داره  حالا ما اونو چطور رشدش بدیم که در موردش صحبت خواهیم کرد.

روش دیگه ای که روش مایکل دانیلز هست در واقع همون ماجرای تقسیم بندی Topographicهست که ما مثلآ میگم که اینجا مثلآ Mission) ) اینجا shadow)  )اونه  ، اینجاGoru) )اونه ، این که دقیقآ مال خود مایکل دانیزه ، که بیان می کنه ،روش درمان ما ،تجویز ما باید بر مبنای این باشه که بفهمیم که سفر روانی فرد کجاست ، مواظب باشه که شادویش چجوری توش تظاهر پیدا بکنه و  خودآگاه بشه، این ماجرا رو در واقع مطرح می کنه ،و شما از روی این تست میتونید آرکی تایپ رو دربیارید و برید تو اسطوره شناسی و ببینید که این آرکی تایپ داستانش کجاست، و این آدم توی دو راهی های زندگیش چگونه اگر که  عمل کنه بالا میره و چگونه اگر عمل کنه پایین میاد.

 

یونانیان اعتقاد داشتند که خدایان بعد از چند میلیارد سال که روی زمین بازی های مختلف داشتند بالاخره حوصله شون از این بازی سر رفت و به فکر این شدند که بازی جدید خلق بکنند،و اون بازی،  در واقع بازی وکالتی بود، یعنی اینکه به جای اینکه  همین بازی رو خودشون بکنند یک اسباب بازی هایی رو خلق کنند ، و اونها رو به جان هم بیاندازند،بنابراین تصمیم گرفتند که موجوداتی خلق کند  شبیه خدایان ، امٌا فناپذیر. (اونها فنا ناپذیران بودند، اما اینها فنا پذیرند) ، یعنی یک زئوس فنا پذیر ، یک آرس فنا پذیر ، یه آتنای فنا پذیر ، اینها رو خلق کنند و بعد اینها رو با همدیگه به بازی بدند و از این بازی لذت ببرند .بنابراین دو تا از اون واسطه ها ، مثل میکائیل و عزرائیل و جبرئیل و ….که واسطه یهوه هستند برای امورش ،اینها هم دوتا واسطه داشتند یکی اسمش بود پرومته ، یکی هم اسمش بود ایپی مته.

اپی مته اول فکر می کرد و بعد عمل می کرد، پرومته اول عمل می کرد و بعد عملش رو نگاه می کرد و روش کار می کرد.اپیمسه رو ابتدا مآمور کردند که انسان رو خلق کنه، اپی مته رفت توی فکر ، بعد دیدند که یه میلیارد سال شد …دو میلیارد سال شد …اینکه هنوز داره فکر می کنه که….عمل نمی کنه …گفتند پرومته رو هم بگذاریم کنارش تا یه تعادلی ایجاد بشه …پرومته رو تا مآموریت رو بهش دادند بلافاصله انسان رو خلق کرد .

حالا نقطه ضعف هایی رو که وجود داره در انسان که یکی کوره ، یکی شله ، یکی تالاسمی داره ، یکی ام اس داره ، اونا میگند که به خاطر این بود که خلق انسان بواسطه پرومته انجام شد که خوب هول بود ، و یک دفعه انجام می داد و می گفت که اگر که خوبه ، حالا خوبه ، و اگر هم خوب نشده ، خوب فنا پذیره دیگه….بنابراین خدایان یونان باستان بر خلاف خدای یهوه که خودش رو می بینه میگه که مرسی فتبارک الله احسناالخالقین…اونا، در اسطوره های یونان باستان اعتقاد داشتند که خدایان که کارشون رو بواسطه پرومته انجام دادند ، خوب غلط و اشتباه داشت. پرومته عین پت و مت می مونه ،اول خلق می کنه بعد اشکال پیش میاد می بینه که حالا برای رفع این اشکال چه کار کنه ،یه کار دیگه و دوباره یه اشکال دیگه پیش میاد.بعد فکر کرد که این انسان که اینقدر بدبخت و معلول و .ضعیف است رو چکارشون بکنه ؟..اومد از سرزمین خدایان بدون اجازه ، آتش را دزدید و به سرزمین انسان آورد و این کار خدایان رو خیلی خشمگین کرد و به عنوان مجازات قرار شده که تا به ابدیت ،پرومته هر روز مآمور باشه که یه تخته سنگ بزرگی رو ببره سر کوه، شب هم که میشه اون تخته سنگ ول میشه از سر کوه میاد پایین و دوباره فرداش شروع می کنه.( البته این رو تحت عنوان افسانه سیزیف هم ذکر می کنند.)

 

چرا آتش اینقدر در زندگی بشر نقش پیدا کرد…یکی اینکه قبل از اینکه انسان آتش رو کشف کنه گیاه خوار بود.( ما نمی تونیم که گوشت رو خام بخوریم ، نه دوندن هامون شبیه گوشتخوار ها هست و نه آنزیم های گوارشی مون می تونه که گوشت رو هضم و جذب بکنه)و وقتی که انسان آتش رو کشف کرد موفق شد که گوشت رو بپزه ، و وقتی که گوشت پخته میشه در واقع پروتئین هاش قابل جذب میشه و بنابراین منبع غذایی انسان وسیع تر شد و همه موجودات زنده دیگه منبع غذایی انسان شدند و با بوجود آمدن آتش ساعات زیادی رو که در تاریکی مجبور بود که بگیره بخوابه…اون ساعت ها رو می تونست که بیدار بمونه و دور هم بشینه و حرف بزنه و گپ بزنه و تو غار ها نقاشی کنه و آواز بخونه و این جور چیزها…بنابراین انسان با زیاد شدن منابع غذاییش و با ایجاد روشنایی دچار یک چیزی شد به نام “اوقات فراغت”

و ویل دورانت در کتاب تاریخ تمدنش می نویسه :” فرهنگ زائیده اوقات فراغت است.”بنابراین حکومت های توتالیتر که دوست دارند  مردم ، فرهنگ و تمدن نداشته باشند یکی ازشگرد هاشون اینه که مردم خیلی کار بکنند تا اوقات فراغت نداشته باشند.

اینو میخواستم بگم که، اگر که قرار باشه که ما مثل اپی مته باشیم ، خردمندانی باشیم که بشینیم  ششصد سال فکر کنیم برای یک کاری ، اونوقت پرومته ها یک مزیت رقابتی دارند و اون اینه که در زمان کوتاهتر کار رو انجام میدند و به قول چرچیل که میگه  ” تا حقیقت  شلوارش رو بالا بکشه دروغ  دنیا رو فتح کرده ”

بنابراین یکی از ویژگی های خردمندی ،در عقل و در عمل (در تئوری و در پراتیک ) این است که شما بتوانید پیچیده فکر بکنید و به سرعت و ساده تصمیم گیری کنید.شما همه این ها رو بدونید ولی به سرعتی که شیر یا خط می کنید بتونید اونها رو عمل کنید.

خود کلمه تعادل و یا عدل یکی از اون کلماتی است که ما باید خیلی در موردش صحبت کنیم، اگر خاطرتون باشه اون قصه رو که مرید های یه پیری اومدند و شکایت کردند که یکی از این مرید ها اصلآ رعایت نمی کنه و و اهل افراط و تفریط هست و نان زیاد می خوره ،استاد صداش کرده بود و گفته بود که شما عدل رو رعایت کنید چرا دو تا نون می خوری ؟ جواب داده بود که من که خونه مون چهار تا  می خوردم الآن دو تا نون می خورم ، اونها تو خونشون نصف  نون می خوردند حالا دارند افراط می کنند ، پس کی اهل  افراطه و کی اهل امساکه…در واقع این نسبی گرایی  اخلاق رو اینجا مولانا نشون میده و بعد به وضوح هم بیان می کنه:

چون جز بد مطلق نباشد در جهان         نیک و بد نسبی است این رو هم بدان

خوب خود عدل رو می تونیم با چیز های مختلف بیان کنیم ،  یه نفر ممکنه که بگه عدل یعنی هر چیز رو در جای خود گذاشتن ، به این معنا که ” درشتی و نرمی به هم در به است ” یعنی زمانی که شما می خواهید که خشونت بکنید باید خشونت رو درست و حسابی بکنیدوقتی تیغ جراحی دستتون هست شما نمی تونید که با اون تیغ نوازش بدید، با  اون تیغ باید قشنگ تیز  ببرید، وقتی هم که می خواهید مرهم بگذارید درست بگذارید.یعنی عملآ تعادل به این معنا نیست که شما همیشه میونه و وسط باشید مثلآ یه جمله معروفی از مسیح هست  انجیل که میگه یا داغ باشید یا سرد، اگر ولرم باشید شما را قی  خواهم کرد ،یعنی یا چائی داغ می خورید و یا ابجو یخئ می خورید دیگه ،نمیایید که یه چیز ولرم بخورید که بهتون حال بده. وقتی هم که داغ باشید و یا یخ باشید خوبه اما، اگر که ولرم باشید من شما رو قی خواهم کرد .این مفهوم تعادل با اون مفهوم تعادل که ما وسط رو بگیریم ، هم خدا رو می خواد و هم خرما رو ،‌نه سیخ بسوزه و نه کباب ، این دو تا مفهوم با هم خیلی متفاوتند.

بنابراین خود اینکه مفهوم تعادل تو ذهن ما چی باشه، اونوقت ما خیلی از وقتها آدمهایی رو که در واقع  قهرمانها و اسطوره ها ی بشر هستند رو می بینید که ویژگی مهمشون این بود که اتفاقآ افراط می کردند.مثلآ اسطوره ای به نام امام حسین  نه تنها گیر و افتاد و حاضر نشد که بیعت کنه ، تازه به سربازانش هم گفته که شما آزادید هر کدام که می خواهید برید می تونید که برید،خودش رو هم تازه تنها کرده، بعد تازه فرض کنید که زن و بچه اش رو هم آورده اونجا، و خلاصه همه این کار ها رو که کرده اونهم افراطه دیگه …اگر که اسم این کار رو بگذاریم سلحشوری،یه سلحشوری افراطی است توی این کار. هر کدام از قهرمانان دنیا رو ببینید در یک چیزی افراط داشتند .

حالا اگر که این جور باشه مااز یک طرف تشویق میشیم که بالانس و عدالت رو رعایت بکنید و  از اون طرف شما هر کدام از اسطوره های دنیا رو که نگاه بکنید ،ازمرلین مونرو که اسطورهدلبری هست تا چگوارا که اسطوره رزم هست، هر کدام از این ها رو در نظر بگیرید در واقع داشتند که افراط می کردند . بنابراین به نظر می رسه که معنی بالانس شاید این نباشه که ما میگیم که میونه وسط رو داشته باشیم ، بالانس اینه که در زمانی که نیاز به سلحشوریه ، شما سلحشوری رو ته اون رو ببینید ، زمانی که نیاز به دلبریه ، تا ته اون برید.

یعنی هر چه در جای خودش ، درست وحسابیش گذاشته بشه .نه اینکه به قول معروف صد تا چاه که یکیش به آب نمی رسه بیایند یه چاه بزنند .

در مورد بالانس های مردانه و زنانه هم اینجوریه،یعنی اینکه آیا بالانس مردانگی و زنانگی به این معناست که یه نفر نه ویژگی های زنانه رو تا تهش داشته باشه و نه ویژگی های مردانه رو تا تهش داشته باشه، یه نیم مرد و یه نیم زن باشه ، اون جور دیگه نه مردانگیش مردانگی است و نه زنانگیش زنانگی .زنانگی پذیرندگی است ، اجازه نفوذ میده ، بعد شما می بینید که یه نفر یه قدم گذاشته میگید که نه، دیگه بسه،از اینجا به بعد نباید بیاد دیگه ، این چه پذیرندگی است که مثلآ مهمون رو بیاری تو آستانه و دم در نگه داری !و یا برعکس ، مردانگی به معنی نفوذه ، باید نفوذ کنه ، بعد تا دم در بیشتر نمی ره ،میگه که نه ،زحمت نکش ، تو نمیام. این چه جای رفتنه که از آستانه در نفوذ نکنی.به نظر میاد که اگر که معنی بالانس رو این بگیریم نه یه مرد ، مرد هست و نه یه زن ، زن.

شاید ماجرا این جوری قابل فهم باشه که تو کتاب شخصیت های سالمم ، اون نظریه یونگ رو که در مورد زنانگی و مردانگی توضیح دادم  این تصور رو اونجا نوشتم که ، زن در سوشیالیزیشن باید که ویژگی های زنانه رو بگیره  و تا اوجش هم داشته باشه،  و در مرحله individuation هم باید انیموس خودش رو ملاقات کنه و اجازه بده که ویژگی های مردانه بیاد بالا ، و تا اوج خودش هم بیاد بالا. مرد در دوره سوسیالیزیشن ، باید ویژگی های مردانه خودش رو بروز بده ، تا آخرش هم بروز بده ، و در دوره individuation   اونوقت شروع می کنه به اینکه ویژگی های زنانه خودش رو بروز بده اونهم کامل بروز میده .

مثلآ فرض کنید که قهرمان هایی مثل مولانا ، ناصر خسرو ، و امثال اونها ، در یک دوره ای کاملا جاه طلب بوده ،و اوج جاه طلبی و اون نقطه بالای ریاست رسیدند بعد یک دفعه میرند توی فرآیند تفرد و کاملآ زنانه،  و پیامشون پذیرش و تسلیم و رضا و ..هر چه می کنی تو با من بکن ،

رشته ای بر گردنم افکنده دوست            می کشد آنجا که خاطر خواه اوست

اونجاست که می بینی همه این مردانی که به عنوان قهرمان  در ادبیات و در تاریخ  بودند در مرحله تفرد انگار که یه جوری زنانگی خودشون رو به شکلی بروز دادند.  تعادل به این میگند.

کاربرد درمانی اش این هست که وقتی که  فرض بگیرید که یه زنی ، در دوره ای که  هنوز دوره سوسیالیزیشنشه به شما مراجعه می کنه ، اول ممکنه که لازم باشه که شما باهاش راجرزی کار کنید که رل مدلی بشید برای اینکه اون زنانه فکر کردن و زنانه عمل کردن رو یاد بگیره ،در حالی که همین آدم در دوره ای که بحران میانسالی براش پیش میاد ، و پیش شما میاد ، شما باید باهاش آدلری کار کنید که مردانه فکر کردن و مردانه عمل کردن رو یاد بگیره.

برعکس یه مردی که هنوز تو دوره سوسیالیزیشنه  پیش شما میاد شاید لازم باشه که شما باهاش آدلری کار کنید ، اما همون آدم بعد تو دوره individuation  میاد لازم میشه که شما باهاش راجرزی کار کنید .یعنی ماجرا این هست که شما نگاه می کنید که تکلیف رشدی هر مرحله از زندگیش چی هست و درمان رو بر اساس اون تکلیف رشدی تنظیم می کنید.

البته همه اینها که میگیم باز همشون یه علامت سوآل و یه چالش بزرگتر داره  و اون اینه که ارزیابی های ما سوبجکتیوه و هیچ ابزار عینی برای ارزیابی نداریم. یعنی همین که ما میاییم میگیم که آدم تو سن ۳۸ سالگی پیش ما اومده بود با یه بحران هویت ، آیا این یک بحران نوجوانی طول کشنده است  که ما باید اون رو درمان کنیم و یا یه بحران میانسالی است ؟ چون ما که long life  و  longitudiualین آدم رو نمی شناسیم . اون روایت  خودش هم با توجه به اینکه حافظهstate dependent و mood dependent  هست نهایتآ این آدم افسرده هست نهایتآ خاطراتی رو که  برامون تعریف می کنه  همه خاطرات افسردگی زاست ، ولی همین آدم اگر بخواد در حال شادی صحبت کنه تمام خاطرا ت موفقیت را برامون تعریف می کنه.

عملا ما ابزار اینکه ببینیم که یک بحران نوجوانی طول کشنده است  که تا به حال حل نشده و یا یه بحران میانسالی ، اون ابزار چون کاملآ ذهنی هست ممکنه که ما عملآ پروجکت می کنیم نیاز خودمون رو یا مرحله رشدی خودمون رو .  یکی از خطراتی که در درمانگری وجود داره همین هست که شما یه تکلیف رشدی براتون پیش میاد ، ماکه آدمیم ، ما که آّّبٌر آدم نیستیم دیگه ، این تکلیف رشدی هزینه زیادی داره، مثلآ فرض کنید که تکلیف رشدی من این باشه که کل این حرفه رو رها کنم،برم دنبال یه کار دیگه ای ، یه خانم دکتر روانشپزشک توی آلمان هست که ۵۰-۶۰ سال عمرشه یعد از فرض کنید سی سال روانپزشکی ، روانپزشکی رو رها کرد و رفت دوره خلبانی دید.

خوب حالا فرض کنید که یه همچین تکلیف رشدی برای من بیاد ،خوب من اگر که بخوام برم نجاری شروع کنم خوب کلی  شرایط اقتصادی و اجتماعی من بهم میریزه دیگه ، منتها یه تکلیف رشدیه،فرض کنید که در آرکی تایپ من یه چنین چیزی رو ، یه دفعه باید تمام امکانات رو رها کنه و مثل مثلآ ناصر خسرو سر به جستجو بزنه ، خوب این تکلیف رشدی وقتی که برای من هزینه زیادی داره و من انجام نمی دمش.

بعد یه نقشی داره درمانگر که شبیه نقش خدایان باستان می مونه ، به خاطر اینکه می تواند وکالتی بازی کنه،  یعنی بازی رشدی و روانی خودش رو تجویز کنه  به مراجعینش و وکالتی ارضاء بشه. بعد اونوقت می بینید که این آدم هر کسی رو در بحران میانسالی هست میگه که ” خوب شغلت رو ول کن” برو نجاری ! اه چرا؟..میگه که این یه تکلیف رشدیه. تکلیف رشدی خودش رو پروجکت می کنه به مراجعش.

ولی در واقع هر دو نفر رو خراب می کنه ، هم مراجع داره زندگی وکالتی ، عاریه ای می کنه ، به جای درمانگرش داره زندگی می کنه،  و هم درمانگر داره زندگی وکالتی می کنه.

به هر حال یه درمانگر ممکنه که خودش دچار یه بحران میانسالی بشه ،بعد بحران نوجوانی مردم رو بحران میانسالی ببینه ، یه درمانگر ممکنه که خودش دچار بحران نوجوانی طول کشنده باشه ، مثلآ ویژگی بردرلاین پرسونالیتی ها این است که بحران نوجوانی طول کشند دارند ،اونوقت ممکنه که تا آخر عمر این بحران نوجوانی وجود داشته باشه ، یه هنر مندی هست در ایران ، به اسم آقای میر شکاک ، شاعره، ایشون به نظر من وقتی که آثارش رو می خونید دچار یه بحران هویت نوجوانی طول کشیده است.الآن شصت و خورده ای هم سنش هست ولی هنوز بحران هویتی نوجوانی داره ، می تونیم هم بگیم که نوجوان ابدی. حالا عملآ  این درمانگری که خودش در بحران نوجوانی گیر کرده ممکنه که نوجوان ابدی بشند و به علت هوش و حافظه بالا ممکنه که درمانگر فوق العاده خوبی هم  بشه ولی اون در همه داره بحران نوجوانی رو می بینه.

بنابراین چیزی که درمانگر باید حساس باشه ،این هست که گاهی اوقات  ثبت کنه تحلیل های خودش رو ،ببینه که چند در صد از مردمی که دارند پیشش می آیند کانفیلیتشون رو جنسی تشخیص میده؟..چند در صد از مردمی که پیشش میان رو بحران هویت تشخیص میده ؟در درمان آپاندیسیت هم می گویند که این قدر نهایتش مثبت کاذب و یا منفی کاذب داشته باشیم …به هر حال یه میانگینی وجود داره دیگه…اینجا هم باید یه میانگینی که روان پزشکی اجتماعی نشون میده  از نظر آماری ، در دست  ما باشه  گاهی اوقات تشخیص هامون رو ‌مقایسه کنیم که مثلآ من اگر که تشخیص  بحران میانسالی را در اینقدر بیشتر ( مثلآ ۸۰% بیشتر ) مراجعین می گذارم دارم زندگی وکالتی خودم رو به مراجعین منتقل می کنم.این که من گفتم با روش logic و منطقی است .

اما یونگ یه جور دیگه فکر می کرد ، یونگ می گفت که در زندگی پدیده ها میل به تجمع دارند ، بنابراین اگر که شما درمانگری هستید که دچار بحران میانسالی هستید ، اتفاقآ ، بیشترین مردمی که دچار بحران میانسالی هستند به شما مراجعه می کنند.یعنی Synchronicity یعنی جهان بیرون و جهان درون شما با همدیگه میل دارند در کنار هم تجمع پیدا کنند.

 

 

در پاسخ به سوآل اینکه چگونه ما تکلیف رشدی خودمون رو تشخیص میدیم:

رویکرد فرویدی با رویکرد یونگی متفاوته در رویکرد فرویدی ،میگه که شما یه دنیای خودآگاه دارید و یه دنیای بزرگ ناخودآگاه ،شما گاهی اوقات با استدلال منطقی تصمیم می گیرید که نفع من اینه که این شغل رو ول کنم و تو شغل دیگه برم.چون می بینید که دوران کمبود سوخت و گرمای زمین ایجاد شده ، و شما که ماشین تولید می کردید، حالا میایید می بینید که با این اتفاقی که توی دنیا داره می افته من باید شغلم رو عوض کنم و موتور سیکلیت بسازم.این میشه نیاز خودآگاه . یا به این نتیجه می رسید که خوب حالا خانه ام رو هم خریدم و ماشینم رو هم که خریدم ،شغل ثابت هم دارم خوب حالا وقت ازدواجمه دیگه..دیگه می تونم کامل کنم کریدیت هویت اجتماعی خودم رو …این میشه تصمیم خودآگاه .

اما یه موقع هست که شما نمی دونید که چرا دارید بر سراینکه مدیر عامل شرکت باشید دارید با دو نفر می جنگید جوری  که دیگه خون راه افتاده ، نمی دونید ، چرا نمی دونید؟..برای اینکه وقتی که حساب می کنید می بینید که این نقطه ای که شما هستید حقوقتون از حقوق مدیر عامل فقط ۱۰% کمتره ، در حالی که ساعات فراغت و آزادی عملتون ، از اونچه که مدیر عامل ۵۰% بیشتر می باشه. بنابراین منطق میگه که بهتره که تو مدیر عامل نباشی. ولی می بینید که تمام تنتون داره مور مور میشه که مدیر عامل بشید.

خوب اونوقت این ماجرای ناخودآگاه این جوری هست که شما یک داستانی دارید که اون داستان ناتمام مانده و اون داستان ناتمام رو انگار که شما فراموشش کرده اید که مثلآ کلاس پنجم ابتدائی  معلمتون به شما قول داده بود که هفته بعد فلانی مبصر میشه، ولی هفته بعد یادش رفته بود این قول رو داده و هفته بعد به همون قبلی گفته که تو چه مبصر خوبی هستی همین جور تا آخر سال مبصر باش .شما  ممکنه که اصلآ تو این سن ، یادتون نباشه که پنجم ابتدائی ، چه امید ها و آرزو ها بر باد شده.مادرتون رو راضی کرده بودید که کفش نو تون رو بپوشید …دفتر و قلم حاضر کرده بودید..خط کشی کرده بودید ..بد ها ..خوب ها..و بک دفعه معلم اون جوری نظرش عوض شده بود که نه دیگه ،مبصر عوض نکنیم .این داستان مبصر کلاس پنجمه که داره خودش رو نشون میده که شما الان بر  سر مدیر عامل شدن در حال جنگ باشید.

بنابراین از این راه فرویدی ، وقتی که شما چیزی رو با مقیاس های واقعیت  که مهمترین اونreality  هست objectivity   هست ، objectivity   یعنی چی ؟ یعنی که هرکس دیگری هم در این شرایط باشه همون چیز رو براش تجویز می کنید .( اگر حصبه آمده و من تجویز می کنم که  مثلآ الآن باید ما آمپی سیلین بزنیم،  فرقی نمی کنه که من خیلی خوشم بیاد ازش ، یا اینکه  خوشم نیاد ازش .در هر صورت میگم که الان حصبه آمده و تجویز این است).

اما اگر که من برای یه نفر یه چیز تجویز کنم و برای یه نفر دیگه یه چیز دیگه در شرایطی که اون دو نفر در شرایط برابرند ، یعنی من به قضیه  objective  نگاه نمی کنم.و تجویز من reliable و تکرار شدنی نبود و ممکنه که حالم از این آدم بهم بخوره و تجویز من کاملآ متفاوت باشه.خوب فروید می خواد که آدمها رو به این سمت بیاره که داستانهایی رو که پشت این هست رو بدونند ، تا به جای اینکه این داستان روی اونها تسلط داشته باشه و تسخیر اون داستان بشوند و ندونه که چرا ، انگار که با تمام وجودش می خواد که برای مدیر عاملی بجنگه ، وقتی که این داستان پشت پرده کودکانه کشف میشه می فهمه  که، عجب بچه بازی بود. این روشی است که فروید بکار می بره.

منتها یونگ میگه که ما یه چیزی بزرگتر از این ناخوداگاه شخصی داریم به اسم ناخودآگاه جمعی.ما در صورتی می توانیم با این ناخودآگاه جمعی تماس برقرار کنیم که مسیر ناخودآگاه فردی خودمون رو طی کرده باشیم و به این مرز قراربگیریم.یعنی در اینجا باشیم ، البته ما ، اگر که به ناخودآگاه فردیمون هم آگاه نباشیم ، گاهی اوقات با ناخوداگاه جمعی تماس می گیریم ،  در چگونه تماسی قرارمی گیریم ؟.با تماسی که اصطلاحآ بهش میگند” تهاجم  یا invasion “مثل اینکه فردی خواب دیده و خوابش در مورد آینده بوده و دقیقآ تحقق پیدا کرد.مثلآ رتبه خودش رو خواب دیده که رتبه کنکور من مثلآ میشه ۱۱۹۰ سه ماه قبل از کنکور اینو خواب دیده و دقیقآ همین اتفاق می افته ، یک بار در زندگیش این پیش میاد ، یعنی تهاجم می کنه  . اما این اتفاقی که ما می خواهیم که بیافته در تفرد ،این است که فرد بیاد در مرز ناخودآگاه جمعی قرار گیره .     به قول مولانا که میگه :

این سو جهان، آن سو جهان         بنشسته بر  من بر آستان

وقتی که فرد میاد در این آستان قرار می گیره در واقع در یک دیالوگی با ناخودآگاه جمعی قرار می گیره و اونوقت روح اونجا متولد میشه ، تا اینجا ما یک حیوان اجتماعی هستیم ،حیوان با هوش هستیم، یک حیوان منطق دار ،زمانی که ما با ناخودآگاه جمعی توانستیم در ارتباط قرار بگیریم این نقطه تولد روح هست به همین خاطره که میگیم که روح یک اسطوره است.یعنی چیزی نیست که در همه ما وجود داشته باشه ، مثل یه سفر قهرمانی است ، گروهی می توانند که سفر قهرمانیشون روطی کنند و به قهرمانی برسند ، اونجا انگار که روح متولد میشه.یا همون روح القدس در واقع دردرون فرد تلقیح میشه و از اونجا به بعد هست که به قول مسیح ،  من و پدر یکی هستیم اتفاق می افته ، یعنی زندگی ما با ناخودآگاه جمعی در دیالوگ هستند و در داد و ستد قرار می گیره .

از این دیدگاه یونگ میره به سفر های قهرمانی و می بینه که در سفر های قهرمانی ، قهرمان کسی است که جرئت اینو می کنه که در تاریکی فرو بره ، در ته جهنم فرو بره ، و از اون ته جهنم و ته ظلمات هست که شروع می کنه به کشف کردن نور و روشنائی و بهشت.

بنابراین تحلیل یونگ و تحلیل فروید کاملآ متفاوته ، فروید میگه که اینجا رو بفهم تا خودآگاه زندگی کن، یونگ میگه که خودت رو به این جریان خطر بسپار ، بذار که ترا پیش ببره ، گروهی در این داستان غرق می شوند و گروهی می توانند که به این نقطه برسند که از ناخودآگاه فردی عبور کنند که بتوانند تبدیل بشوند به جهان. به جای اینکه منی باشند در مقابل جهان ، اونها جهانی هستند در ابعاد کوچکتر.

بنابراین شما می بینید که اون تکلیف رشدی بر اساس اینکه فروید بخواد جواب سوآل شما رو بده و یا یونگ می خواد که جواب سوآل شما رو بده کاملا متفاوته.

>> گونه شناسی شخصیت  <<(تیپو لوژی ) بر اساس نظریه” یونگ”

دکتر محمد رضا سرگلزایی ( روانپزشک)

 

Thinking –oriented:

کارکرد اصلی غالب
کارکرد فرعی غالب
درون گرایی
کهن الگو
مثال
فکری
حسی
برون گرا
زئوس ( حاکم)
کمال آتاتورک-ژوزف استالین –رضا شاه
فکری
حسی
درون گرا
هسیتا( خانه دار)
گمنام می مانند
فکری
شهودی
درون گرا
آپولون(‌حکیم )
حکیم عمر خیام –زیگوند فروید
فکری
شهودی
برون گرا
آتنا( فرزانه)
ایندیرا گاندی–مارگارت تاچر–شیرین عبادی
Feeling –  oriented :

کارکرد اصلی غالب
کارکرد فرعی غالب
درون/برون گرایی
کهن الگو
مثال
احساسی
حسی
برون گرا
آفرودیت(شهر آشوب ) تجلی زنانه
هلن تروا –مرلین مونرو-( تجلی زنانه)

پوزیدون- انقلابی( در تجلی مردانه) ارنست چگوارا
احساسی
حسی
درون گرا
دیونیزوس(عاشق)
حسین پناهی
احساسی
شهودی
درون گرا
دیمیتر(حامی)
مادر ترزا
احساسی
شهودی
برون گرا
هرا ( محافظ)
خانم آکینو
Sensational:

کارکرد اصلی غالب
کارکرد فرعی غالب
درون/ برون گرایی
کهن الگو
مثال
حسی
فکری
درون گرا
هفاسیتوس( صنعتگر)
توماس ادیسون
حسی
فکری
برون گرا
آرتمیس (شکارچی )
دلیله
حسی
احساسی
درون گرا
دیونیزوس ( خلاق )
ون گوک- سهراب سپهری
حسی
احساسی
برون گرا
آرس (سرباز وحشی)
چنگیز مغول- تیمور گورکانی
Intuitional:

کار کرد اصلی غالب
کار کرد فرعی غالب
درون/برون گرایی
کهن الگو
مثال
شهودی
فکری
درون گرا
هادس ( پادشاه جهان زیرین)
کارل گوستاو یونگ
شهودی
فکری
برون گرا
هرمس (پیشتاز ، تکرو)
پائولو کوئیلو- محسن مخبلباف
شهودی
احساسی
درون گرا
هرمس پیشتاز ،( تکرو)
//                -//
شهودی
احساسی
برون گرا
پرسفون ( ملکه جهان زیرین)
فلورانس اسکاول شین
 

جلسه ۲۱- تحلیلی یونگ –دکتر سرگلزایی –جمعه ۱۰/۴/۹۰

سوال یکی از دانشجویان: فرق بین  intuition و thinking

خیلی فرق می کنه…هردو از جنس تفکرند به این معنی که هر دو آبژکتیوند،سوبژکتیو نیستند ، از این نظر مثل هم هستند.ولی فرقش اینه که thinking جزء مداره ، intuition کل مداره، یا جور دیگه بخوام بهتون بگم مثلآ فرض بکنید که thinking مثل تاکتیک می مونه، intuition مثل استراتژی می مونه.

بنابراین رهبران کلان یک نهاد، یک سیستم باید آدمهای intuitional  باشند تا اون vision) ) یا چشم انداز ، یا اهداف کلی و دور مدت را ببینند بعد اما آنها نمی تونند مرحله بندی کنند توانائی اینو ندارند ، بعد باید بیایند این ویژن رو بدهند به افراد تینکینگی ، که افراد تینکینگی اینو مرحله بندی کنند ، در واقعvision) )را به هدف تبدیل کنند . مثل این می مونه که ما می گیم که چشم انداز ۵۰ ساله آینده ما به نفعمونه که به چه سمتی بره مثلآ به سمت اقتصاد نفتی باشه، به سمت اقتصاد کشاورزی دوباره پیش بریم؟…این ها رو آدمهای intuitional  می تونند که بگند اما اینکه چگونه به این سمت بریم رو باید بسپارند به افراد تینکیگی یا به معنی دیگر ، تکنوکراتها ، بعد اونها مرحله بندی کنند .

به سؤال جالبی اشاره کردند من یه چیز مهمی رو یادم آمد ، اینکه آیا یه نفر آدم می تواند سالم باشه؟…یا نمی تونه که سالم باشه؟..این بحثی هست که هم در جامعه شناسی ،‌تفاوت بین لیبرالیسم و سوسیالیم در اینه ، هم در روانشناسی تفاوت روانشناسی، تفاوت روانشناسی اجتماع نگر با روانشناسی فردی در اینه. آیا من به عنوان یه آدم می تونم مستقل از موقعیتی که توش قرار دارم سالم باشم ، یا نمی تونم سالم باشم.

لیبرالسیم اعتقاد داره که یه فرد به تنهائی می تواند که سالم باشه. بنابراین عملآ میگه که یک جامعه باید جامعه ای باشه که انسانها توی اون به شدت حریم خصوصیشون مورد احترام باشه،و در حریم خصوصی شون می تونند آزادی مطلق داشته باشند. هیچ کس نمی تونه بگه همجنس گرائی به نفع تون هست یا به نفعتون نیست .هر کس باید نقطه سلامت خودش رو پیدا کنه.

ژان ژاک روسو یکی از اولین نظریه پرداز های لیبرالیسم هست ، واعتقاد داره به آزادی مطلق و میشه گفت که بعد از جان لاکان، پایه گذار” فلسفه لیبرالیسم ” ژان ژاک روسو است.  اعتقاد داره که نباید هیچ آدمی به آدم دیگری چیزی رو تحمیل کنه ، بنابراین فلسفه آموزش و پرورشی رو که ژان ژاک روسو میاره این هست که شما نباید مدارس جمعی داشته باشید که مثلآ این سی نفر باید با هم یه مسیری رو طی کنند .انگار که بایستی هر نفر معلم خصوصی داشته باشه ، هر نفر باید طرح های فردی انجام بده و در پاسخ به همین سؤ ال که حالا چه جوری میشه که محدوده اون حریم خصوصی فرد را تعریف کرد میگه که با” قرارداد  اجتماعی”.

این همین ماجرای زندگی بشری هست که چون قراره که یه تصویر  مثلآ ده بعدی  رو تبدیل کنه به یک تصویر چهار بعدی  همیشه پارادوکس توش وجود داره ، مثل یه فرش سر کج می مونه زندگی بشری . بنابراین شما می بینید که بعد از اینکه لیبرالیسم رو تا تهش می بره ، حالا میگند که محدوده این حریم خصوصی رو حالا کی باید تعیین کنه ، میگه که قرارداد اجتماعی!

وقتی که میگه که قراداد اجتماعی می بینید به یه چیز مخالفش میرسه . همان فلسفه تائوئی ، هر چیزی که به اوج خود برسد ضد خود رو ایجاد میکنه ، مثلآ در جبر و اختیار شما این رو می بینید ، وقتی که شما اختیار محورید در اوج اختیار محوری ، شما وارد یه جبر میشید . یعنی به قول اگزیستانسیالیست ها میگن که ما مجبور به  “انتخاب ” هستیم .در اون طرف قضیه کسانی که به جبر معتقد هستند ، نهایتش میگند که:

می خوردن من  حق ز ازل می دانست          گر ،می نخورم  علم خدا جهل بود

یعنی آخر جبر مداری میگه تو هر کاری که می خوای بکن ، باز میافته تو اختیار مداری .این ماجرا این جوریه ، لیبرالیسم میگه یه نفر باید اجازه داشته باشه که هر چه که می خواد باید بشه.خودش ، خودش رو بسازه، اگزیستانسیالیسم در واقع میگه که انسان خودش باید خلق کنه ، نه تنها زندگی خودش رو ، بلکه هویت خودش رو .ولی بعد به این نقطه که می رسه ، ضدش رو میگه که ما مجبوریم به انتخاب کردن.

بنابرای ژان ژاک روسو آخرش میرسی به اینکه، که خوب حالا حریم فردی رو کی تعیین می کنه؟… میگه قرارداد اجتماعی .یعنی دوباره میافته تو یه سوسیالیسم .

خوب روانشناسی هم همین ماجرا رو داشته ، یعنی گاهی اوقات شما در کلینیکال سایکولوژی ،که یکی از نمونه هاش واقعیت درمانی ویلیام گلامر است شما انگار یه جوری به اختیار مطلق اعتقاد دارید که ..طرف میاد میگه که پدر من معتاد بوده ، یا همسرم بهم خیانت کرده ، منو از اداره بیرون کرده اند ، منو از گزینش دانشگاه رد کرده اند ، میگید که  هیچ به این شرایط ربطی نداره ، تو با تمام این شرایط می تونی زندگی سالمی برای خودت بسازی .

در حالی که روانشناسی اجتماعی مثل آلبرت باندورا اصلآ به این اعتقاد نداره و میگه که جامعه هست که تعیین می کنه که شما سالم باشید و یا تعیین می کنه که شما سالم نباشید.یعنی جبر موقعیت.  یعنی فرضآ اگر که هیتلر اون موقعی که تقاضا کرده بود که در دانشگاه هنر پذیرفته بشه ، اگر که می پذیرفتندش داستان زندگی ادولف هیتلر دیگه داستان دیگری می شد و ما شکل دیگری داشتیم از ادولف هیتلر. انگار که ما نمی تونیم که مستقل از جمع سلامتی رو تعریف کنیم.

دیدگاه آرکی تایپال اسطوره ای اینجوری هست یعنی اگر که شما در یک فضائی قرار داشته باشید  که در اون فضای intuitional    در یک تیمی قرار بگیرید که یه نفر توی این تیم تینکینگی هست یه نفر  sensation  و یه نفر هم

feelingبعد در نتیجه شما با یه intuitionیه ویژنی ترسیم می کنید که با تینگینگه اون ویژن رو عملیاتی می کنه feeling  تصویر سوبژکتیو این ویژن رو ارزیابی می کنه و sensation میاد تو میدان و میشه نیروی عملیاتی شما و عمل می کنه ، اما اگر که چهار تا فرد intuition با هم باشید به سلامت دست پیدا نمی کنید یعنی در واقع سلامتی یک چرخش اجتماعی است تا یک اتفاق درون فردی.

فرض کنید که یک آتنا در کنار یک آپولو قرار بگیره ، این دوآلیتی،  یک دو گانه سلامتی ایجاد می کنه . اما اگر همون آتنا در کنار  یک زئوس قرار بگیره ، یک دو آلیتی نا سالم ایجاد می کنه. بنابراین اینکه مثلآ فرض کنید که این کلاس ما منجر به یک حرکت رو به بالا باشه ، رو به پایین بشه ، تک تک افراد ما می تونیم که تعیین کنیم که ، یا کل چرخش این کلاس یه چرخش سالمه یا یه چرخش ناسالمه . در حالی که در دیدگاه روانشناسی فردی ، یا دیدگاه لیبرالیسم ، نه ، این کلاس مجموعآ به سمت افول روانی پیش بره در حالی که  یه نفر در همون فضا به سمت سلامتی پیش بره. اینها دو تا دیدگاهیه که متضاده ولی جالبه که دو تا متضادی که تهش به همدیگه خواهد رسید.

 

خوب بررسی تست آقای …..:

کلید           قفل                  پنجره             دیوار                    سقف             کتاب          دفتر           مداد

 

باز                                 درب                              نور                       کتاب

 

 

بسته                                 پودر                            خواندن

 

سبز                           سیاه                              چراغ

قهوه ای             سفید

 

خوراک                                خوردن                                   شکستن

 
گرفتار                   خواب                                                فوتبال                   مبل

 

 

گربه         پرنده            تخت        درخت                             سیب        کفش              خودکار         صندلی

 

پس از بحث بین خانم ….و آقای …. نتیجه  :

 

نقطه قوت خودآگاه =      بسته
نقطه ثقل قوت روانی =    پودر
نقطه قوت ناخودآگاه =   خواندن
نقطه ثقل خودآگاه =       سبز
ایگو= سیاه          سفر=  سفید

 

= Self             قهوه ای
نقطه ثقل ناخودآگاه=     چراغ

 
نقطه ضعف خودآگاه=     خوراک
نقطه ثقل ضعف=     خوردن
نقطه ضعف ناخوآگاه=   شکستن

 

 

پس از بحث بین خانم ….و آقای …قبل از نتیجه گیری   :

سقراط به این نقطه رسید که نهایت دانستن ، آگاهی به ندانستن است.یعنی اون زمانی که شما فهمیدید که نه تنها نمی دانید ، نخواهید دانست، این نهایت آگاهی یک بشر می تواند به اونجا برسونه. بعدش یه سنت دیگری آمد تا رسید به رنه دکارت فرانسوی ،دکارت فلسفه رو برد به اینکه اصلآ چنین نیست که ما ، نه می دانیم و نه می توانیم که بدانیم.ما ممکن است که ندانیم ولی ابزار دانستن در ما وجود داره ، اسم اون ابزار رو گذاشت intuition که هیچ ربطی به intuition یونگ نداره.

intuition از نظر دکارت یعنی” بصیرت عقلانی ” و مکتب رو میگویند rationalism  یا خرد محوری ، عقل گرائی ، به این معنی که ما ابزار دانستن را داریم اگر که نمی دانیم به این معنا نیست که نمی توانیم که بدانیم، بلکه به این معناست که به ا ندازه کافی از ابزار دانستن استفاده نمی کنیم ، دکترمصطفی ملکیان به تعبیری یک رشنالیسته ، اگر که کتابهاش رو بخونید که میشه گفت یکی از فلسفه دان های خوب و باسواد ایران هست، و در کتاب هاش به این اشاره می کنه که مشکلاتی که در جامعه مدرن داریم به خاطر این نیست که مدرنیته به خودی خود نقطه ضعف داره ، بلکه به این خاطر هست که ما در دنیای مدرن ، به مدرنیته به اندازه کافی متعهد نیستیم یعنی عقل گرائی رو به صورت تبعیضی بکار می بریم ، به صورت تنازلی بکار می بریم. در یک جائی از عقل گرائی استفاده می کنیم و در یک جائی دوباره ولش می کنیم و سوبژکتیو و احساس مدار تصمیم می گیریم .اگر عقل دار همیشه بمونیم مشکلات جامعه مدرن حل میشه.

خوب این دیدگاه ، دیدگاه دکارتی بود که اعتقاد داشت که اگر ما بتوانیم آبژکتیو باشیم ، جدا بشیم از اثری که پدیده ها روی شخص ما میگذاره و آبژکتیو به مسائل نگاه بکنیم و اون  سوبژکتیویتی احساسات خودمون رو مهار بکنیم تادر ارزیابی و قضاوت ما تآثیر نگذاره اونوقت می تونیم که به درست و غلط دست پیدا کنیم.

در واقع یک تفکر منطقی دو تا ویژگی  داره ، یکی آبژکتیویتی و یکی هم آنالائتیک ، انالایز یعنی همه چیز رو ریز ریز بکن ، اگر که از شما پرسیدند که این کلاس مناسب بود یا مناسب نبود ، شما میگید که این سؤال ، سؤال غلطی است از نظر کارتین ( دکارتی ها) شما باید سؤال رو بشکنید ،  بگید که فضا مناسب بود؟ ساعت بندی مناسب بود؟ تسلط علمی مناسب بود؟ نحوه پذیرائی مناسب بود یانه، همکلاسی ها مناسب بودند ؟ همین طور که تو ارزیابی ها وجود داره یه چک لیست به شما می دهند و به جای آره یا نه ، ۱-۲-۳-۴ نمره می دهید تا حد امکان شما بتوانید آنالیز کنید.و تا حد امکان شما اوبژکتیو باشید ، و اگر شما بتوانید که مطلقآ ابژکتیو باشید ، و شما بتوانید مطلقآ بشکنید چیز ها رو به اجزای کوچکتر، همون جور که انیشتن میگه نصف صحبتش اینه ” باید شما بتوانید که همه چیز رو به اجزاء کوچکتر تقسیم کنید ،‌همه مسائل رو بتوانید ساده تر کنید اما نه بیشتر ” اون اما نه بیشترش حالا بعد صحبت داره ، همه مسئله ها را ساده بکنید اما نه بیشتر، انشیتن میگه ” تا حدی هر ابلهی می تواند مسائل رو پیچیده تر کند خردمند کسی است که مسائل رو ساده تر کند” اما نه بیشترش خیلی مهم هست .

دکارت فلسفه رو به این  نقطه عقل گرایی برد و بعد امانوئل کانت آلمانی  آمد آبژکتیویتی رو نقد کرد در کتاب نقد عقل محضش . رنه دکارت به عقل محض اعتقاد پیدا کرد عقل محض باشه می تونه بصیرت کامل از حقیقت به ما بده. امانوئل کانت در کتاب نقد عقل محض خودش این رو زیر سؤال برد و گفت که اساسآ عقل ما امکان آبژکتیویتی رو نداره، ذهن ما اسیر موقعیت هست ، ذهن ما بسته به اینکه فیزیکش و تجارب قبلیش چی باشه،تصمیم می گیره ،در واقع ما تجربه محض اصلآ نداریم که بتونیم آبژکتیو نگاه بکنیم ، تجربه ما مسبوق به سابقه و مصبوغ به صیغه موقعیت اجتماعی هست که ما در اون قرار داریم بنابراین دوباره فلسفه رو برگردوند به نحوی به سقراط. یعنی فلسفه رو به نمی دانم خودش رسوند.

بنابراین ما موندیم بین می دانم و نمی دانم و هگل آمد فلسفه رو به این سمت برد که گفت : ما می دانیم اما چگونه می دانیم، اینگونه که ( در مورد تست بالا) به جای اینکه خانم  حلمی بگه که تفسیر من این هست بعد آقای دکتر محقق بگویند که تفسیر من این هست و بعد من به جای اینکه اینجا حٌکم بایستم و بگم که این درست هست و نه این …بگذاریم که این دو تا با هم دیالوگ کنند، نهایت دیالوگ قراره این بشه که کدام یکی آبژکتیویتی تر و انالیتیکی تر ند تا بیائیم بگیم که حق با توست ،نه ، نهایت کاری که ما باید بکنیم این هست که این دیالوگ ادامه پیدا کند و به قول ژان لاکان جلسه درمان ناتمام تمام شود .

یعنی جلسه ما آخر بحث ما ، نگه که کدوم درسته یا کدوم درستره ، بلکه بذاریم تز و انتی تز ( لفم و مخالفم ) با هم دیالوگ کنند و ما از دیالوگ بین اینها یک فهمی پیدا می کنیم که نه این است و نه آن ،این است ، هم این است و هم این است ، اون نقطه اسمش هست ” سنتز ” بین تز و انتی تز یه دیالوگی ایجاد میشه که اون دیالوگ یک سنتز ایجاد می کنه  ،اون دیالکتیک به قول مارکسیست ها ، اون دیالکتیک  سنتز ایجاد می کنه  ، سنتز می دانم ماست . اما  می دانم این لحظه ماست ،بلافاصله این می دانم امروز من  ، که من از گفتگوی خانم حلمی و آقای دکتر محقق یک می دانم به دست آوردم می دانم این لحظه است بعد که میرم نهار بخورم با دوستی که مشغول صحبته ، این می دانمی که بهش رسید رو که بهش میگم او یک انتی تز در مقابل این می گذاره، حالا سنتز من دوباره میشه تز ، در مقابل یه سنتز دیگه. اگر در پایان نهار من بگم که حق با تو است و او بگه که حق با توست، این سنتز اتفاق نیافته ما در نمی دانم هستیم .  اما اگر در پایان نهار من و او به یک ، نه تو درست میگی و نه من درست میگم رسیدیم ،  اون سنتز  جدید  می دانم این لحظهً ماست .

یعنی نظریه هگلی این هست که حقیقت چیزی نیست مطلق که ما قرار باشه به او نزدیک بشیم به او واصل بشیم و او رو ببینیم و یا او رو بدانیم  ، بلکه  حقیقت یک فرآیند سیال – داینامیک و در جریان  هست که همراه با ما ایجاد می شود .به شرطی که ما دیالکتیک داشته باشیم ، دیالوگ داشته باشیم . اساس فلسفی آزادی بیان هم به جز اینکه اساس اومانیستی  داشته باشه این است چون در تجارب آراء هم هست که سنتز ایجاد میشه و در حالی که فرض کنید که روزنامه اینوری با روزنامه اون وری دارند با هم کشتی می گیرند ، جامعه داره رشد پیدا می کنه ، اما اگر این رشد ی را یه حکمی یه فصل الخطابی یه  ولی فقیهی باشه که در این دیالوگ رو مداخله کنه و بگه که نه تو مثلآ بد داری میگی ، تو برو کنار و با تمام کردن بازی ، ما از می دانم سیال  متحرک داینامیک ، به یه نمی دانم می رسیم به دلیل اینکه خیال می کردیم می تونیم بدانیم به نمی دانم فرو می افتیم.

دیدگاه فرویدی دیدگاه دکارتی بود، دیدگاه منطقی بود ، در واقع کاری که فروید می کرد این بود که یک تعلیق سقراطی ایجاد بکنه ، بعد فیلینگ های ما رو شروع بکنه به کم زور کردن ،همونDe-cathexis  ، همون نیرو برداری، همون که ما کودکانه بودن تصویر خودمون رو بدانیم ، بعد وقتی که فیلینگه سست میشه ،در مقابلش تینکینگه غلبه پیدا کنه و ما به حقیقت  آنالیز شده اوبژکتیو دست پیدا کنیم .و بعد یه  سری منتقدین آمدند و اوبژکتیویتی فروید رو زیر سؤال بردند و اسمش رو گذاشتند افسانه اوبژکتیویتی ، چون اوبژکتیویتی چیز قابل وصولی نیست ، صرفآ با اینکه شما با مریضت وارد دیالوگ نشی و صندلیت رو هم بگذاری اون پشت که تو رو نبینه شما نمی تونید سوبژکتیویتی رو بگذارید کنار ، سوبژکتیویتی همیشه حضور داره ،در همان لحظه ای هم که شما خیال می کنید اوبژکتیو دارید نگاه می کنید بنابراین منتقدین فروید اوبژکتیویتی رو زیر سؤال بردند.

یونگ فلسفه اش فلسفه هگلی بود ، خود یونگ کاری که می کرد این بود که اجازه می داد که تعلیق ایجاد بشه و جلسه درمان اون( کاری که لاکان می کرد )ناتمام تمام بشه و برخلاف فروید که فکر می کرد که در اینترپریتیشنه که درمان اتفاق می افته ، اون می گفت که در خود  free association   که درمان اتفاق می افته ، چرا که ما از  فیگور میریم به سمت بک گراند  formless و گیج کننده و معلق . در نتیجه اگر که ما بخواهیم که با فرم و ساختار یونگی کار بکنیم در واقع باید که بگذاریم افرادی راجع بهش بحث کنند ، دیالوگ کنند و در نهایت هم یه چاقوی لوگوس نداریم که بگیم که کدام تصویر به حقیقت نزدیک تر هست.ولی اجازه بدیم که در ذهن مشاهده گران این دو تا تصویر با هم بجنگند و نا تمام تمام بشه که اونها از حالت سنتز ، و نه تز و انتی تز بسر برند.

نئویونگی ها آمدند فلسفه هگلی را برداشتند و اون رو دکارتی کردند. یعنی تصور کردند که ما می تونیم با ابزار یونگی  ه خط و مرز بگذاریم و مثلآ با گفتن اینکه ایشون آرتمیس تایپ هست حالا در مورد ایشون یه چهار چوب ارائه بدیم . در واقع نئویونگی ها آمدند دیدگاه هگلی یونگ رو به دیدگاه دکارتی فروید نزدیک کردند.

 

من فکر می کنم که اونجا که بسته رو در مقابل باز و بسته گذاشته اند تینکینگی هست ولی این بسته روکه به صورت منطقی پودر رختشویی به شکل بسته بندی است و میشه که روش رو بخونیم ، اسمش رو و مشخصاتش رو تو ذهنشون آمده و من اونجا رو هم یه تداعی  تینکینگی می بینم ، حتی بین پودر و خوردن رو هم من تینکینگ می بینم یعنی یه پودر خوراکی سفیده ، مثل شیر خشک ..بعد به نظر میاد اون وسط  بیشترین چیزی که ما داریم می بینیم تینکینگه . یعنی تینکینگ بیشتر از سنسیشنه.اونوقت ایشون میشوند یه شخصیت  تینگینگ- سن سیشن -اکستروورژن- میشند ” زئوس” . اگر که شما اون ۱۱ تا کلمه اصلی رو بخواهید به تنهایی تفسیر کنید یه جور به تفسیر می رسید،‌و اگر بخواهید به قول مایکل دانیلز اون ۱۱ تا رو دورش خط بکشید و اصلآ اون ردیف بالا و پائین رو پاک کنید ( توی کتابهای مایکل دانیلز می بینید که این اتفاق افتاده و اون بقیه رو اصلآ تو تفسیر نمی اره ) دیدگاه میکل دانیلز اینه که این ۱۱ تا کلید تفسیر هستند، بنابراین اگر که شما این ۱۱ تا رو مستقل از بقیه ببنید خوب بله ممکنه که شما اینتتروورت ببینید، اما اگر که شما در ارتباط با کل شبکه ببینید می بینید که اکسترو ورت هست.

( پس از بحث هایی که انجام شد ولی از اونجائی که من ایشون رو می شناسم ایشون رو آپولون می بینم )  تینکینگی-شهودی- درونگرا.

سؤال : اگر که برای آقایان آرتیمیس که در میاد خیلی سخت تره که به یک آقا گفت که شما آرتیمیس هستید اونوقت چی میشه؟

پاسخ: نئویونگی ها می گویند که نمیشه . ولی میشه گفت که شما آپولونید با آنیمای آرتیمیسی. اینکه شما درآورده اید رو نمی شه گفت که آنیمای ایشون هست ، چون آنیماجاش مشخصه که کجا هست.ولی خیلی جالبه که بدونید که خود یونگ در  کتابهاش اصلآ این سفر های قهرمانی اساطیر رو بهش اشاره نمی کنه ، که مثلآ  بگه که زن آرتیمسی‌، مرد آپولویی این جوریه و ..اصلاهیچ کدوم از این حرفها رو نمی زنه ، فقط به صورت جسته و گریخته مثلآ وسط صحبتش میگه که خوب” نیچه “مسیر قهرمانیش مسیر امتزاج دیونیزوس و آپولون بود و در واقع خلاقیت نیچه از اینجا ناشی شد که توانست که آپولون و دیونیزوس رو به جان هم بیاندازه  در درون .در این حد حتی  خود یونگ در مورد اسطوره ها صحبت می کنه ، بنابراین اینکه ما سفر قهرمانی دربیاریم..؟ خود یونگ دوباره در کتاب انسان و سمبولهاش اونجا که تحت تفرد که خودش نوشته دو تا از فصول رو خودش نوشته و بقیه رو ، نوشته های دستیارهاش  است. و خودش ادیت کرده. تو بحث تفردش که خودش نوشته میگه که اصلآ الگو تعیین کردن برای مسیر تفرد اشتباهه. هم خود یونگ تو قسمت تفرد می نویسه و هم خانم آنیلا لافه ، میگه اصلآ تفاوت بین مسیر سوسیالیزیشن با individuation اینه که مسیر سوسیالیزه تابلوی راهنما نصب شده، جاده کشیده شده ،خط عابر پیاده گذاشته ،  مسیر individuation  یه  مسیر منحصر به فرد برای هر کس هست.یعنی اساسآ نمی شه که شما بگید که مسیر تفرد برای من یه مسیر هرمسی هست ، بنابراین من در زندگیم اینجوری پیش میاد و اینجوریه عملکردم. میگه individuation  به این معناست که به انتهای جاده رسیده اید و به قول  سورن کیر که گارد  گافیلسوف دانمارکی انتهای سوسیالیزیشن و ابتدای مسیر تفرد یک جهش ایمانی لازم داره ، یعنی چی ؟ یعنی اینکه شما به انتهای جاده رسیده اید که ابتدای یک پرتگاهه. جاده رو رفتید ، رفتید، رفتید و رسیدید به یک پرتگاه جاده تمام شده ،  حالا شما چند مسیر دارید ، یکی اینکه برگردید به همون جاهایی که جاده وجود داره ، که گر چه که مال شما نیست ولی امنه. یکی هم اینکه در وسط جاده و پرتگاه بشینید اون بیرون رو نگاه کنید  و برای دیگران روایت کنید که میشه همان درمان وکالتی که با هم صحبت کردیم اونجا که خطره میره ولی از اونجا جلوتر نمی ره و میشینه با دیگران راجع به بعد از این صحبت می کنه.حالت سوم اون حالتیه که سورن کیر که گارد میگه ، حالت جهش ایمانی. یعنی شما با عقل نمی توانید که بفهمید که آیا من از اینجا بپرم ؟…اون زیر مثلآ برای من تشک پهن کرده اند که من خیلی هم حال می کنم که میافتم روی تشک یا اینکه اون زیر پر از سنگلاخ هست و من میافتم و تکه تکه میشم. دو  دو تا مساوی چهار تا جواب نمیده ، عقل شما دیگه در اینجا دیگه جوابگو نیست ، این انجائی است که عرفای ایرانی اسلامی می گند که” آنجائی که عقل به غایت می رسد عشق آغاز می شود. ”  این عشق رو  سورن تیه کیر گارد  بهش میگه که جهش ایمانی ، یعنی شما باید به یه چیزی اعتماد کنید و فکر کنید که چیزی فراتر از من هست که هوای من رو داره  بنابراین من باید خودم رو پرت می کنم .

بنابراین عملآ مسیر تفرد ، مسیر جاده ساخته شده و رد گذاری شده ای نیست .برای اینکه شما از شریعت، یا شاهراه میرسید به کوره راه فردی خودتون یا طریقت ،که شما با طی کردن  اون ، اون وقت  شریعت رو گسترش میدید. یعنی بعد اگر که شما تکه پاره نشید، اگر که شما له نشید،که خود   سورن کیر که گارد    جزء اونائی بود که له شد آخر  از گرسنگی و تشنگی و بی خانمانی توی جوی آب خیابان یخ زد اونوقت بعنوان یه بی خانمان یخ زده پیداش کردند و بعدآ معلوم شد که این فیلسوف بزرگ هست ، یعنی همه چیزش رو هزینه کرد .

بالاخره اگر که شما پیش برید یک قدم شریعت ،یا  شاهراه بشری رو به جلوتر می برید. بنابراین  اگر که ما مسیر یونگ رو تا ته خط طی کنیم تازه منجر به سوسیالیزیشنمون میشه. یعنی تا ته مسیری که یونگ و هگل و دکارت و .. پیش بردند ، ما پیش بریم این سوسیالیزیشنه،  چون از موجودی مخزن اندیشه بشر  داریم استفاده می کنیم .

تفرد شما از اونجا آغاز میشه که نمی دونید و نمی تونید که بدونید که چه اتفاقی برای من میافته ، اما خودتون رو به جاده می سپرید :اونجا که میگه  :

گر مرد رهی میان خون باید رفت            از پای فتاده، سرنگون باید رفت

تو پای به راه ده و هیچ مپرس             خود راه بگویدت که چون باید رفت

یا اون چیزی که مثلآ عطار میگه که:

خونریز بود همیشه در کشور ما             جان عود  بود همیشه در مجمر ما

داری سر ما وگر نه دور از بر ما                 ما دوست کٌشیم و تو نداری سر ما

پاسخ این است که تفرد از جائی شروع میشه که هیچ قطب نمائی و هیچ نقشه راهی برای شما وجود نداره ولی شما با یک احساس امنیت ایمانی و نه یه احساس امنیت عقلی می پرید.

 

 

 

 

 

 

سؤال : به لحاظ تکاملی نیمکره چب موخره یا نیمکره راست؟..

پاسخ:به لحاظ تکاملی اتفاقآ همین روبین روبرتسون از نظر تکاملی یه مسیری رو ترسیم کرده،

پره فرونتال انسان

نئوکورتکس

ساختار سازی- شناخت
میمون ها

میمون هوشمند و خیلی هوشمند پدیدار میشه

Mammalian brain مغز پستانداران

عواطف- نوازش خواهی – فرزند پروری

Reptile  brain                                           مغز خزندگان

جنگ و گریز- دفاع- قلمرو- مالکیت –و سکس بدون عاطفه

Spinal cord- brain stem                         ( شاسی مغز)

حیات نباتی
یک کلمه ای داریم توی ماشین به اسم شاسی.این کلمه انگلیسی هست.یعنی اون چهار چوبی هست که بقیه دستگاههای ماشین روش سوار میشه.روبین روبرتسون میگه که ما یه شاسی مغز داریم ،که فقط ایجاد حیات برامون می کنه، اون شاسی مغز نخاع و brain stem هست .

بعد باید ببینیم که این شاسی مغز روی چه سوار میشه و گر نه ما یه حیات داریم منتزع از عملکرد.روی این یک مغز سوار میشه به اسم reptile brain  یا مغز خزندگان،مغز خزندگان حیات رو فعال می کنه ، یعنی دفاع رو هم تو خودش می گیره،بنابراین جنگ و گریز ، قلمرو ، مالکیت ، مربوط به این قسمت است.و همین طور سکس بدون عاطفه.یعنی یک بقای فعالانه در midbrain .

و یعد قسمت مغز پستانداران است که این عواطف رو ایجاد می کنه ،بنابراین بر اساس این تئوری مار ها عواطف ندارند و فکرشون بدون عاطفه هست.اما پستانداران عواطف دارند، فرزند پروری دارند ، نوازش دارند،   نوازش خواهی دارند. این میشه مغر پستاندار.

بعد مغز پیشرفته تر اسمش هست نئوکورتکس که قراره ساختار سازی بکنه –شناخت ، در شناخت ،ما پدیده های formless  هستی را در چهار چوبی می چینیم تا فیگور پیدا کنه ، فرم پیدا کنه، و برای ما قابل فهم بشه. این قسمت به صورت بارز در میمون ها ، این ویژگی درشون اتفاق افتاده ، می دونید که مغز ما با مغز شامپانزه فقط یه جاش فرق می کنه، پره فرونتال ، و از نظر ژنتیک هم DNA- انسان با شامپانزه هم فقط ۲% با هم فرق دارند.

یه اتفاق دیگه می افته که اونوقت هوموساپینس و ساپینس ( میمون خیلی هوشمند و هوشمند ) ایجاد میشه که اون ایجاد پره فرونتال هست .

در واقع بگذارید اینجوری به شما بگم که در این مرحله شما ساختار یابی دارید یعنی تلاش می کنید تا بر اساس شباهت ها وتفاوت ها بتونید تقسیم بندی انجام بدید.مثلآ بزرگ و کوچک….

یه بخش مهمی دارید به اسم dorso lateral که کارش انتزاع هست.یعنی غیر از بزرگ و کوچک یه چیز جدیدی رو هم خلق می کنید.یه ساختار جدیدی می آفرینید که قابل کشف در جهان نیست بلکه شما، اون رو بهش اضافه کرده اید. مثل خوب ، بد.( در واقع representation   نیست بلکه presentation است). dorso lateral و اوربیتوفرونتال هر کدوم جداگانه ،   dorso lateralبا انتزاع این کار رو می کنه و اوربیتوفرونتال ( orbito Frontal) با ارزش داوری ، خوب ، بد ، زشت، این کار قسمت اوربیتوفرونتاله،و یه قسمت دیگه هم هست به اسم median ، این قسمت median کارش این هست که به شما اجازه میده حجم زیادی از اطلاعات رو تا نادیده (neglect ) کنید تا به حجم کمی از اطلاعات بتونید  نفوذ کنید، یعنی بتونید که اگر یک اقیانوس باشه با عمق یک بند انگشت ، اون اقیانوس رو بی خیالش بشید و یه حوضچه پیدا کنید و در اون حوضچه رو تا عمق صد کیلومتری توش نفوذ کنید.

کسانی که خیلی بیولوژیک می خواهند همه چیز رو نگاه کنند ،مثلآ میگند که شخصیت های آنتی سوشیال قسمت اوربیتو فرونتال مغزشون ضعف تکامل داره. ارزش داوری توشون اشکال داره.  و ADHD ها در قسمت median  مغزشون مشکل داره و برای همین هم نمی تونند که تمرکز کنند. ریتالین  که میدیم خیلی ها میگند که ریتالین محرکه ، بعد شما به این آدم می دید که آروم بشه؟! ریتالین محرک پره فرونتال است. بنابراین neglect فعال میشه و این بچه وقتی که سر کلاس میشینه دیگه صدای کمپرسی و صدای کولر و صدای …حواسش رو پرت نمی کنه ، در واقع می تواند ببیند چیزی رو ، با ندیدن چیز های  خیلی وسیع و زیاد دیگر.

قسمتdorso lateral  اگر ضعیف باشه  ، شخصیت های obsessive-compulsive این جوری هست، اصول رو وقتی که بهشون میدی ، نمی تونند که اصول رو  انتزاع  کنند ، وقتی تمیز بودن رو به عنوان یه الگو بهش میدید نمی تونند که بسته به شرایط حل و فصل کنند ، مثلآ تمیز بودن به این معنی نیست که با شامپو خودمون رو بشوریم یا با تاید باید خودمون رو بشوریم.نمی تونند که اصول اخلاقی کاربردی زندگی رو با شرایط متناسب کنند ، چون اون انتزاعی که تو قوانین وجود داره ، اون انتزاع رو نمی تونند بدست بیارند که گاهی اوقات مهربانی به معنای کشتن است.مثلآ یه نفر سگش مریضه داره درد می کشه و چون خیلی سگش رو دوست داره اسلحه بر میداره و تق می زنه اونو می کشه.اون شخصبت های obsessive-compulsive نمی توانند این رو ادراک بکنند.

اینها که در پره فرونتال قرار می گیره باعث میشه که ما یک میمون متفاوتی داشته باشیم که اسمش رو می گذاریم انسان. بنابراین شما می بینید که بخش زیادی از انسانها که قدرت ساختار سازی ندارند و یا به تعبیر من غریزه هنری ندارند هنوز به انسان بودن واصل نشده اند ، در واقع ما یه غریزه حیاتی داریم ، یه غریزه اجتماعی داریم ، و یه غریزه هنری داریم . انسان چیزی است که غریزه هنری توش ایجاد میشه و ساختار های جدیدی رو خلق می کنه و به جهان ارائه میده ، individuation  هم یه چیزی میشه مثل غریزه هنری چون آدم با جا پای خودش اون شاهراه سوسیالیزیشن بشری رو گسترش میده،‌در نتیجه داره یه خلق هنری میکنه.

نئو کورکتس خودش سه قسمت داره نیمکره راست‌، نیمکره چپ ، و رابط های نیم کره ای که شامل قدامی خلفی و کورپوس کولوزوم  .نئوکورتکس ما از لحاظ تکاملی اول نیمکره راست داشته ، بعد نبمکره چپ داشته ، بعد رابط های نیمکره ای داشته ،که این رابط های نیم کره ای برای فعال شدنش نیاز به پره فرونتال هست.یعنی پره فرونتال مدیریت رابط های نیمکره ای رو به عهده داره.بنابرای وقتی که نیم کره راست وجود داشته ، در واقع ما هنوز در مرحله ساختار یابی بودیم ، مثل میمون های دیگه ،بعد نیمکره چپ که رشد پیدا کرده ، (۲۰۰ هزار سال پیش) ، ما تونستیم سمبل سازی کنیم .که زبان پدیدار شده،  تونستیم کد گذاری کنیم ،وقتی که تونستیم که کد گذاری کنیم ، بعد در نتیجه تجارب ذهنی بصری سمعی خودمون رو ،بصورت مفاهیم کلامی متوجه شدیم . یعنی در ۲۰۰ هزار سال پیش که زبان بوجود آمد خدا خلق شد.

ژان پل سارتر میگه که: و  ” انسان خدا را آفرید ۲۰۰ هزار سال پیش”  ، مفاهیمی مثل خدا ، هستی ، کائنات، این کلمات که پدیدار شد باعث شد که بشر در واقع فانتزی های ذهنی خودش رو به صورت مفاهیم کلامی در بیاره و از اینجا دین متولد شد.

بشری که رابط های نیم کره ایش فعال شده باشه توسط پره فرونتال ، ویژگی این رو پیدا می کنه که یه خط مرز روشنی بین فانتزی خودش که مونتاژ تجربه هست ،با تجربه بیرونی بدست بیاره . به همین خاطر هست که دیگه به غیر از بیماران سایکوتیک ما نمی بینیم که به کسی وحی بشه.چرا؟ به خاطر اینکه پره فرونتال وقتی که کاملآ سالم باشه فرد نمی تونه که فانتزی خودش رو به صورت جلوه ای در بیرون ببینه از نظر تکامل این اتفاق افتاده.

ولی اسکیزوفرنی ها که دقیقآ  پره فرونتالشون دچار مشکل هست گیرنده های D4   و D5    دچار مشکل میشه ، اونها دوباره تخیلات خودشون رو به صورت وحی و الهام و توهمات شنیداری و دیداری می بینند.( افزایش فعالیت رسپتورهای D2 در کنار ضغف فعالی در رسپتور های D3 و  D4).

این همون چیزی است که میشل فوکو در تاریخ دیوانگی  میگه که اگر پیامبرانی که اون  زمان مردم پشت سرشون راه می افتادند امروز  ظهور می کردند در تیمارستان بستریشون می کردیم و  بیمارانی رو هم که در بیمارستان هستند اگر که سه هزار سال قبل زندگی می کردند مردم دنبالشون راه می افتادند.

 

توی کتاب خاستگاه آگاهی در  فرو پاشی ذهن دو جایگاه – نویسنده جولیان جویس   این کتاب اینو توضیح میده که ، اینکه بشر دو هزار سال پیش تجاربی داشته که بشر امروز نداره ، بخاطر این هست که عدم تکامل پره فرونتالش باعث میشده فانتزی هاش رو تجربه بیرونی ببینه . الان روی اسکیزوفرن ها این رو تجربه کردند ، به انها مجموعه ای از لغات شبیه به هم مثل آ –را –دا – …ده تا کلمه این جور  را میگند که بخاطر بسپار و بعد دوباره بیست تا کلمه میگند از همون شکل مثل دا- شا – با – را- و… ومی پرسند که کدوم اینها رو قبلآ شنیدی؟..کدوم اینها تجربه قبلی هست و کدوم اینها  الان داره تو ذهنت میره ؟. بعد دیدند که اسکیزوفرنها میزان خطاشون خیلی بالاتر  از آدمهای نرمال هست .بعد پوزیترون توموگرافی گرفتند ببینند که کجای مغز آدمهای نرمال  فعال میشه که می توانند اون چیزی رو که  تجربه شده در بیرون و آن چیزی رو که الان تو ذهنشون ساخته میشه رو تفکیک کنند دیدند که Regional Blood Flow تو پره فرونتال آدمهای سالم افزایش پیدا می کنه و در  پره فرونتال اسکیزوفرنها افزایش پیدا نمی کنه.

درباره تانترا:

تانترا اعتقاد داره که ما چاکراهای مختلفی داریم که در واقع سطوح مختلف آگاهی رو انگار به صورت تمثیل وار  اینجوری بیان کرده ، من خیال می کنم که اینها تمثیل وار هست اینجوری نیست که پراما در  بدن  مثل مار در حرکت باشه و اگر که اینجا بیرون بزنه چی میشه و اگر که …اینها  سطوح مختلف تکامل  عصبی بدن ما رو بیان می کنه به صورت استعاره ای .

چاکراها:

چاکرای اول چاکرای لگنی است که در واقع همون شاسی مغز است ، حیات نباتی مغز ما رو تآمین میکنه.

چاکرای دوم یا چاکرای تناسلی میره به اون مرحله ای که حالا ما تمایل جنسی داریم ، تمایل به آمیزش جنسی داریم .

چاکرای سوم چاکرای قدرت یا  شبکه خورشیدی ، مرکز انرژی ماست ، مرکز انرژی بدن هست یا مانیپورا چاکرا که همون تملک و همون جنگ و گریز ما رو سازماندهی میکنه ، همینجوری تکاملی میاد بالا .

چاکرای چهارم چاکرای عشق هست ، چاکرای عاطفه هست ، در این مرحله دیگه فرد با عواطف با جهان مواجهه پیدا  می کنه .

چاکرای پنچم یا چاکرای گلو ، چاکرای زبان هست اونجاست که فرد تواناییverbal  کردن رو پیدا می کنه توانائی  سمبولیک پیدا می کنه ۀ

چاکراس ششم ، چاکرای چشم سوم  چاکرای بصیرت ، که فرد می تواند نگاه جدیدی به جهان پیدا کند. یعنی در این نقطه هست که غریزه هنری برای ما ایجاد میشه و یه جور تفرد رخ داده و به  این نقطه می رسیم در این نقطه، این ، اون  آستانه ای  است که بهتون گفتم که به آستانه که می رسند آیا جهش ایمانی بکنند یا جهش ایمانی نکنند..اگر که جهش ایمانی بکنند به این نقطه می رسند و اگر که جهش ایمانی نکنند در این نقطه می مانند ( اونهایی که وکالتی زندگی می کنند و به دیگران درس عشق و عرفان و …شجاعت و شهامت و اینجور چیز ها می دهند و لی خودشون ساعت ۷ صبح می رند و کارت می زنند و ساعت ۲ بعد از ظهر هم کارت می زنند و از اداره شون میان بیرون و روزنامه اطلاعتشون رو می گیرند و جدولشون رو هم حل می کنند.)

Feeling  در چاکرای قلب (چهارم) ایجاد میشه و این (چاکرای دوم و سوم) چاکرای شبکه خورشیدی و چاکرای تناسلی ، چاکرای بقاء گونه هست که اینجا با سکس ما بقاء گونه رو تنظیم می کنیم. خوب حالا اگر که همین نظریه رو با نظریه های روانشناسی اگر به صورت  تطبیقی ببینیم  ،‌من یه مقاله راجع به این  تطبیق چاکراها با روانشناسی  نوشتم که توی سمینار یوگا در هند ارائه شد، هر کدام از روانشناسان ، صاحب نظران روانشناسی ،به یک سری از سطوح آگاهی بیشتر پرداخت کردند .مثلا نظریه فروید این بود که زمانی که شما این چاکرا رو مثلآ بلوک می کنید( چاکرای تناسلی) پرخاشگری بیشتر میشه ،یعنی سکس به صورت aggression  خودش رو نشون میده این aggression یک aggression بی هدفه با aggression هدف دار فرق می کنه  که خودش رو به صورت یه بی قراری نشون میده ،به همین خاطر بود که فروید ریشه اضطراب و بیقراری رو در سکس سرکوب شده می دید.

یعنی انگار که یه انرژی که جایی برای تخلیه اینجا از طریق چاکرای دوم نداره بنابراین  میره چاکرای اول ، یه بی تابی یه بی قراری ، انگار که ترمز دستی رو کشیدی و داری گاز میدی .چه اتفاقی برای موتور ماشین می افته ،از نظر فروید در یه  آدمی که سانسور داره تو فکرش ، این اتفاق می افته.

آدلر باز به یک چیز دیگه اشاره کرده، اون چیز دیگه اینه که ما از این نقطه درسته که آغاز برای (حرکتمون بی قراری هست سکس بکنیم یا تاناتو رو تبدیل به لیبیدو بکنیم ؟)اما این نقطه پایان قضیه نیست حالا ما باید تمایل سازندگی فرد رو به این سمت ببریم که به سمت اراده معطوف به قدرت بره بنابراین اون  تکلیف رشدی ،  بعد از برداشتن سانسور فکر‌،سانسور فکر رو البته اشاره می کنند که یک اتفاق ذهنی است.

یعنی اون تابو بودن از ذهنش برداشته بشه ،‌اونوقت این پایان ماجرا نیست ، فروید تا اینجا گفته، حالا اینجا  هدایت کردن این انرژی به سمت قدرت و مالکیته که اهمیت داره این نقطه رو  آدلر تا اینجا میره از این نقطه به بعد راجرز میره .

راجرز میگه که اون چیزی که آدمها بهش نیاز دارند unconditional love  هست عشق بدون شرط ، باید دریافت کنند و یاد بگیرند  که اونو بی قید و شرط به  دیگران بدهند . بنابراین روان درمانی راجرزی میره انگار به سمت باز کردن چاکرای قلب به تعبیر یوگی ها  که منجر بشه به اینکه فرد بتونه که مهرورزی بکنه.

بعد از این نقطه به این نقطه( چاکرای چهارم به چاکرای پنجم)  یعنی توانائی وربالverbalize کردن ، این چیزی است که لاکان داره راجعش بهش صحبت می کنه یعنی اونجایی که لاکان گفته که نوروز آن چیزی است در وجود ما که ترجمه به کلام نشه اون به صورت نوروز بروز پیدا می کنه .( ماشین جهنمی )

یعنی یک جامعه پیشرفته جامعه ای است که بشه به راحتی مسائل رو با گفتمان حل کنیم یعنی مسائلمون همش verbalize بشه و با تعامل کلامی حل و فصل بشه .

این چاکرا ، چاکرایی است که میگند که یه نفر از نظر کلامی حکیم میشه ، می توند خیلی قشنگ مسائل رو برای دیگران باز کنه ، توضیح بده ، قابل فهم کنه، این چاکرای پنجمشه که باز میشه.

چاکرای ششم اون چاکرائی است که یونگ در موردش حرف می زنه ،یعنی یونگ آدمها رو به این نقطه رشدی می خواد برسونه که غریزه هنری توشون رشد کنه ،جهش ایمانی اتفاق بیافته و راه  منحصر به فرد خودشون رو در جهان خلق بکنند، نه کشف بکنند.

.در حالی که ما می بینیم که با اون دیدگاه نئویونگی ما داریم میگیم که یه نفر آپولو تایپه و تکلیفش اینه که چکار بکنه،یعنی انگار که راه قبلآ موجود است و قراره که ایشون کشف بکنه راهش رو ، در حالی که دیدگاه خود یونگ این نیست ، دیدگاه خود یونگ از طریق تفرد این است که راه خودمان را در جهان خلق بکنیم .بنابراین می بینید که یونگ تا اونجا پیش رفته.

پس اینکه شما چه مدل رواندرمانی بکنید بستگی داره به اون فردی  که پیش شما میاد آگاهیش تا کجا پیشرفت کرده باشه اگر یه نفر  در این نقطه هست و دچارproblem هست شما این چاکراش رو بر اساس نظریه نئویونگی ها تقویت کنید  و روشش این هست که شما عشق بلاشرط رو بیارید تو تجربه زندگیش ، یعنی اجزری باهاش رفتار کنید در حالی که یه نفری که اینجا اضطراب رو داره آدلری باهاش رفتار بکنید حالا ممکنه که شما بگید که چاکری هفتم که ساهاسرارا  چاکراست ، اون چی هست ؟

به عقیده من اون یه اتفاقی است که فقط به صورت جمعی می تونه که بیافتد . یعنی در فضائی که آدمها این چاکراهاشون باز میشه در تعامل با هم این ادمها ، اون چاکرای هفتم باز میشه ، در واقع چاکرای هفتم یه چاکرائی برای گونه بشر است نه برای فرد بشر.

بنابراین یک چنین چیزی هنوز یه اسطوره است . اسطوره روح زمانی در زندگی بشر متولد میشود که بشر به صورت فردی ، میانگین بشر به این نقطه رسیده باشند در تعامل با بشر هائی که به این نقطه رسیده اند، اونوقت یه چاکرای جدیدی به اسم ساهاسرارا ، یا  فرآیند نیروانا ، یا فنا اتفاق میافته که  میگه :

چون شوی در راه حق مرغ تمام                 حق بماند تو نمانی والسلام

اون حق یا حقیقت چیزی نیست که برای فرد اتفاق بیافته، اون برای گونه بشری می تواند اتفاق بیافته در شرایط خاصی که باز اون سه گانه پیشگوی آسمانی در دهمین مکاشفه و بینش مینوی به این اشاره می کنه که یک تحول معنوی در راه است.

تحول معنوی در راه است اصلآ به این معنا نیست که ما بریم به حقیقت برسیم و به ساهاسرارا و نیروانا و فنای الی الله یا  حقیقت  یا..برسیم . بلکه یه اتفاقاتی در تمدن بشری باید رخ بده که منجر به این بشه که بشر،  اکثریت مردم یک جامعه تفرد پیدا کرده باشند ، بعد شهر هنرمندان ِیا قریه متفرد ها در اونجا یه فرایند جدیدی اتفاق می افته که اون فرایند تحول معنوی بشر ، یا اون چاکرای هفتم هست که باز اون هفت هم می تونه با تمثیل های ” هفت شهر عشق ” و “هفت خوان رستم “و..یه ارتباطی داشته باشه.

( مرکزش بالای سر هست و همینکه بالای سر هست یعنی از کالبد شما رد میشه)

بین علما اختلاف نظر هست اریک اریکسون میگه که باید مرحله به مرحله طی کنی و بعضی هم میگند که نه این جوری نیست ممکنه که یکی گیرش اینجا باشه( چاکرای چهارم – قلب)  ، و شما از اینجا که عبورش دادی میپره می رسه به آخر.یه شبه ره صد ساله طی میکنه.

در آیورودا  اعتقاد دارند که یک فردی است به استاد معنوی است که میاد یه اتفاق رو در شما حادث میکنه و شما به جای یک قدم صد قدم می افتید به جلو. استاد معنوی (‌تیرتانکارا) می شناسه که دقیقآ گیر کجاست؟ این گیر رو که باز می کنه فرد یک دفعه یک قدم نمی ره به جلو بلکه اقدام و اقدامها می پره به جلو.یه شبه مثلآ ره صد ساله طی می کنه.

در مورد چاکراها اوشو در جلد دوم کتاب ” تعلیمت تانترا” ترجمه محسن خاتمی توضیحات خوبی داده است.

پره فرونتال   -چاکرای ششم –چاکرای بصیرت

همون چاکرایی که یونگ در موردش حرف می زنه یعنی یونگ می خواد که آدمها رو به این نقطه برسونه که غریزه هنریشون رشد بکنه و جهش ایمانی اتفاق بیافته.و مسیر منحصر به فرد خودشون رو در دنیا خلق کنند.

Ajna

نئوکورتکس –چاکرای پنجم- چاکرای زبان –

توانایی سمبولیک -ساختار سازی- شناخت

vishudehi

Mammalian brain  -چاکرای چهارم -مغز پستانداران  -قلب

عواطف- نوازش خواهی – فرزند پروری

Anahata

Reptile  brain             -چاکرای دوم-تناسلی –و چاکرای سوم (شبکه خورشیدی )

Swadhistnna                                       —manipura

جنگ و گریز- دفاع- قلمرو- مالکیت –و سکس بدون عاطفه –بقائ گونه

شاسی مغز-       چاکرای اول- چاکرای لگنی -حیات نباتی

Malhudra
جلسه ۲۲ – تحلیلی یونگ – دکتر سرگلزایی – جمعه ۱۰/۴/۹۰

موسیقی برای ایجاد خلسه:

در حالی که موسیقی رو می شنوید  باید بدنتون رو اسکن کنید و ببینید در حالی که ذهن خودتون رو به سمت موسیقی برمی گردونید ، در کجای بدنتون یه حس جدید و تجربه نشده رو کشف می کنید . ممکنه که در واکنش به این موسیقی یه احساس گرما و یا یه احساس سرما در جایی از  بدنتان ایجاد بشه و یا ممکنه که یه احساس  سبکی و یا یه احساس سنگینی در شما پدیدار بشه ، به جسمتون آگاه بشید.  و یه راه دیگه هم داره و اون اینه که چشمهاتون رو ببندید و اجازه بدید که در تصویر ذهنی تون رنگها با هم بازی کنند ، ببنید در واکنش به این موسیقی که می شنوید تو صفحه ذهنتون چه رنگهایی میان و چه رنگهایی میرند. هر کدوم از ساز ها با فراز و نشیب های موسیقی ممکنه یه رنگی رو برای شما تداعی کنند، هر وقت که به جای شنیدن موسیقی رد پای اونو توی بدنتون پیدا کردید و یا رنگهارو دیدید، شما وارد یک خلسه شده اید،و اینجا موسیقی نقش یه مانترا رو بازی می کنه و یک تغییر حالت هوشیاری در شما ایجاد می کنه به شرط اینکه موسیقی تبدبل به یک حس بدنی بشه و یا تبدیل به رنگ و تصویر بشه.من ۵ دقیقه سکوت می کنم و صدای موسیقی رو بلند تر می کنم تا این حالت برای شما ایجاد بشه.

( بعد از ۵ دقیقه موسیقی ) حالا اتفاقی که می افته این هست که اگر در بدنتون یه حس kinesthetic ،‌یه حس لمسی از موسیقی ایجاد شده حس می کنید که مثل اینکه کسی با انگشت روی بدن شما چیزی رو نقاشی کنه ، یه علامت ، یه شکل هندسی ، روی بدنتون داره کشیده میشه ، شما اون علامت رو نمی بینید ، لمس می کنید ، و اگر در صفحه ذهنتون بازی رنگها رو می دیدید، در صفحه ذهنتون با همون قلم موی رنگی یک  علامت ، یک تصویر هندسی ، یک شکل ،کشیده میشه ، ترسیم میشه،عجله نمی کنید ممکنه که چند لحظه طول بکشه تا شما بتونید که این تصویر مبهم رو ببینید.یا اون تصویر مبهم رو روی پوستتون شناسایی کنید .من باز سکوت می کنم و صدای موسیقی رو بلند می کنم تا این فرآیند پیش بره.و هرکدومتون که اون علامت سمبولیک رو پیدا کردید ،‌اون نشانه ، تصویر که چه روی پوست بدنتونه و چه توی تصویر ذهنتونه، وقتی که پیداش کردید می تونید که چشمهاتون رو باز کنید و از خلسه بیایید بیرون.

اگر که خاطرتون باشه، گفتیم که،  هر فردی،  در یکی از این کارکردهای روانی قدرت بیشتری داره و در یکی از اینها قدرت کمتری داره و از یک دیدگاه، برای رسیدن به تعادل باید اون قسمتی از کارکرد روانی مون رو که ضعیف هست اونو باید تقویتش کنیم .روشهای تقویت thinking ، روش تقویتfeeling ، روش تقویت sensation  و روش تقویت intuition رو می خوام براتون بگم.

خوب از ساده ترینش شروع کنیم روش تقویت  thinking ،همون چیزی است که در شناخت درمانی ما ازش استفاده می کنیم ، در شناخت درمانی هدف چی هست؟هدف این است که آدمها بیش از اینکه احساسی باشند تینکینگی باشند. در واقع شناخت درمانی می خواد که این نقطه بین –Aو CبینAccidating event                      Consequence  ) ) رو برای شما های لایت کنه ،  در بیاره ، ما میگیم که فلانی  جواب سلام منو بد داد   بنابراین  اعصابم خورد شد. شناخت درمانی میگه که شما اینجا یک B  را نادیده گرفته اید و اون BELIEF  SYSTEM هست . یعنی این  افکار شما هست که چه برچسب سمبولیک و کلامی شما روی اون واقعه گذاشتید که منجر به این شده که شما این احساس رو پیدا کردید.بنابراین شناخت درمانی هدفش این هست که Belief  System رو های لایت کنه برای شما ، و شما بیش از اینکه نگاهتونFeeling  باشه کهConsequence  هست نگاهتون به Belief باشه.

بنابراین شناخت درمانی از شما می خواد که افکارتون رو بشینید بنویسید.یعنی اجازه بدید که زنجیره افکاری که سرگردان و نامرئی در ذهن شما هست، با قلم و کاغذ قابل رؤیت و مرئی بشه . بنابراین میشینید و می نویسید که: وقتی که سلام کردم و او با بی اعتنایی از کنار من رد شد با خودم فکر کردم که شاید به گونه ای مطلع شده که دیروز در مهمانی در مورد او گفتم که خیلی ساده لوح  هست و ………..فرآیند درمانی که در شناخت درمانی اتفاق می افته اینه که شما افکار و زنجیره افکار خودتون رو مکررآ و مکررآ ببینید .حالا فردی خیلی وقتها حوصله نوشتن ندارند و ازشون می خواهیم که voice recorder با خودشون داشته باشند و از صبح تا غروب به حرفها و ملاقاتهاشون با دیگران رو گوش کنند.این هم یه شیوه هست که شما در واقع با گوش کردن به کلام خودتون با محاوره خودتون آشنا بشید .بنابراین شیوه کلاسیکش این هست که شما افکارتون رو بنوسید و شیوه من درآوردیش هم این هست که اگر که این کار رو به هر دلیل نمی تونید بکنید ، گفتگوهای خودتون رو با دیگران ضبط کنید و به محاوره خودتون ، به حرفهای خودتون گوش کنید این روش تقویت تینکینگ هست.

خوب نقطه مقابلش برای افرادی که خیلی تینکینگی هستند این است که feeling رو تقویت کنند برای تقویت فیلینگ کاری که شما باید بکنید این است که شما مکررآ در برخودهاتون ،  در تآملاتتون  یا در خاطراتتون که در ذهنتون مرور می کنید به این دقت کنید که در بدن شما چه اتفاقاتی می افته.  یعنی در حالی که یه نفر یه حرفی رو به شما می زنه ، یا یاد جلسه فرداتون می افتید کجای بدنتون شروع می کنه به داغ شدن ، یا یخ کردن، یا احساس تنگی یا احساس باز شدن . یعنی شما ناظر بشید بر پدیده های kinesthetic که در بدنتون اتفاق می افته. هر چه که شما این تمرین رو بیشتر بکنید فیلینگتون بیشتر تقویت میشه.

احساس یعنی حس درونی ما، در واقع احساس از همین جا ناشی شده  ما به احساسها اسم می گذاریم  غم یا شادی شما وقتی که توصیف های احساسی رو بیان کنید ،همیشه یک معادل جسمانی داره، مثلآ میگید  “مثل یه بار سنگینی که رو دوشمه” یا دلم گرفته، یا دلهره دارم،  یا انگار تو شکمم رخت می شورند، یا د لم رو انگار یکی مشت و مال میده،  یعنی  توصیف های احساس همیشه توی بدن ما هست .

در واقع حس درونی ما میشه احساس . بعد روش اسم می گذاریم ، میگیم که غمگین شدم ، اگر که احساسمون تقویت بشه باید به صورت بلاواسطه ، بدون واسطه زبان ، به احساساتمون نگاه کنیم ، یعنی به تغییرات بدنیمون نگاه کنیم ، به جای اینکه بگیم که وقتی که این آدم این حرفو زدم بهش  جواب سلامم رو نداد ، حس کردم که منو تحقیر می کنه . باید اون تحقیر شدن رو تو بدنش حس کنه ، مثلآ حس می کنه که انگار کف دستهاش یخ کرده. نگاه کردن بلاواسطه به تجلی عواطف در بدنمون .این میشه  روش تقویت احساس.

شما لازم نیست که مداخله بکنید ، شما قراره که ناظر بر افکار و احساسات  خودتون باشید،  شما ناظر بر کلام درونی و بیرونی خودتون باشید.خود اون نظارت کردن ، مثل ورزشه ، شما تو باشگاه ورزشی قرارنیست که وزنه بیست کیلوئی رو بزنید ، نه مهم اینه که تو باشگاه ورزشی در جهت بلند کردن وزنه ها دارید تلاش می کنید.اینجا هم خود اون تلاش در نگاه کردن به افکار ، یا شنیدن افکار ، خود اون هر چه زمان بیشتر باشه اون فیلینگ رو بیشتر تقویت می کنه .یعنی یه نقطه هدفی ندارید که بگید که از اینجا شروع می کنیم و بعد به این نقطه می رسیم و تربیت میشه ، نه ، این تمرینه ،

برای تقویت sensation  کاری که میشه کرد اینه که شما هر وقت که فرصت دارید می شینید و تجربه اون روز و تصویر های اونو توی ذهنتون مرور کنید و سعی کنید جزئیات بصریش رو کشف کنید مثلا دیشب که رفتید مهمانی پرده شون  چه رنگی بود ؟ یادتون بیاد. مبل ها چه رنگی بود ؟ یادتون بیاد . این کار رو هر چه طولانی تر انجام بدید مغزتون یاد می گیره که از این به بعد به جزئیات  فیزیکی محیطش توجه نشون بده ، اگر که بخواهید این تمرین روبه یه نابینا هم تجویز کنید به جای اینکه تصاویر رو به یاد بیاره ، به صدا ها ، تن صدا ها توجه و باز یابی کنه .

اگر که قراره که intuition  خودتون رو رشد بدید و تقویت کنید ، روشش همین تمرینیه که ما الان با هم اینجا انجام دادیم یعنی اجازه بدید که مختون قاطی کنه ،کسانی که LSD مصرف می کنند (با حشیش هم میشه ) یک پدیده ای رو تجربه می کنند که انگار اهنگه رو دارند لمس می کنند و یا انگار که رنگها برجستگی پیدا می کنند یا حجم و عمق براشون ایجاد می کنه ،این اتفاق    synesthesia نام دارد . در ا ین تجربه تمرین که شما یه آهنگ موسیقی رو به صورت بصری و بصورت لمسی تجربه کرده باشید ، یه شکلی از تجربه     synesthesia براتون اتفاق می افته ، هر چه بیشتر این تجربه بیشتر اتفاق بیافته ، یعنی در واقع مًختون هنگ بکنه ، اون چیزی که استادان ذن میگند این هست که انچه که در شهود یا بصیرت اتفاق باید بیافته،  باید مخ ما هنگ بکنه ، انگار شهود فرا ذهنه.

به این معنای یونگیش شهود فرا ذهنه، وقتی که ذهن قفل می کنه این اتفاق براش می افته . ولی استادان ذن کاری که می کنند این است که معما های غیر قابل حل می دهند که به اصطلاح بهش میگند “کوآن ” کوآن  یه معمایی است که راه حل نداره ، فقط ذهن شما باید هنگ بکنه تو اون حالت هنگ کردن استادان  ذهن بهش میگند Satori.

هرچه بیشتر ذهنتون هنگ بکنه intuition در شما تقویت میشه که همون حرفی هست که توی تانتزا  بهش میگند باز شدن چشم سوم ، یا پیدا کردن بصیرت ،به همین معناست . ‌همین، معنی تقویت intuition هست.

خوب این روشهایی هست که شما می توانید تمرین کنید برای تقویت کارکرد های مغلوبتان . ولی یه کار دیگه هم تو تمرینمون کردیم و اینکه هر کس از شما که این تمرین درش اتفاق افتاده باشه یه سمبل بصری پیدا کرده . این سمبل بصری رو برید توی جستجوی اسطوره شناسی و  میتولوژیکش ، شاید اگر که قبول داشته باشید این پیش فرض رو که شما در خلسه و در وضعیت هنگ کردن ذهن در  فراذهن ، شما می تونید با  ناخودآگاه جمعی در تماس برقرار بگیرید ، اگر همه این پیش فرض هارو قبول کنید بعد این سمبولی که شما در اینجا دریافت کردید یک کلیدی است که داره ناخودآگاه جمعی داره به شما میده و ممکنه که در واقع به عنوان تکلیف رشدی این مرحله زندگیتون شما با باز گشایی این رمز بتونید که تکلیف رشدی خودتون رو کشف بکنید.

 

 

یونگ ، ادبیات و سینما

 

لیستی از آثار سینما و ادبیات جهان را بر مبنای اجزائ روانشناسی یونگی

 

 

A –موضوع: فرایند تفرد

۱-      داستان “پینوکیو”-نوشته “کارلا کلودی”

۲-      داستان”جادوگر شهر زمرد(OZ )”-نوشته”فرانک باوم”

۳-      داستان”کیمیاگر”-نوشته “پائولو کوئیلو”

۴-      فیلم سینمایی”آخرین وسوسه مسیح”-کارگردان”مارتین اسکورسیزی”

۵-      دوگانه”نان و شراب” و “دانه زیر برف”-نوشته “اینیاتسیو سیلونه”

۶-      فیلم سینمایی “برخورد نزدیک از نوع سوم”-کارگردان “استیون اسپیلبرگ”

۷-      داستان “سیذارتا”-نوشته “هرمان هسه”

۸-      داستان “سی مرغ و سیمرغ”- از “منطق الطیر ” عطار

B – موضوع :صورتک (Persona )

۱-      فیلم سینمایی “پرسونا”- کارگردان “اینگمار برگمن”

۲-      فیلم سینمایی”Eyes wide shut “-کارگردان “استنلی کوبریک”

C- موضوع : آنیما و آنیموس

۱-      فیلم سینمایی “رویا”(Dream )- کارگردان :کیم کی دوک

۲-      فیلم سینمایی “سکس و فلسفه”- کارگردان: محسن مخملباف

۳-      فیلم سینمایی “بهار-تابستان-پاییز-زمستان و دوباره بهار”- کارگردان:کیم کی دوک

۴-      داستان “بوف کور”- نوشته صادق هدایت

۵-      داستان “شیخ صنعان”- از “منطق الطیر” فریدالدین عطار

۶-      داستان “قلعه هوش ربا”- از ” مثنوی معنوی” مولانا جلال الدین رومی

۷-      داستان “میرا”- از “کریستوفر فرانک”

۸-      داستان “شاهدخت سرزمین ابدیت”- از “آرش حجازی”

۹-      فیلم سینمایی ” خاکستر سبز”- کارگردان:ابراهیم حاتمی کیا

۱۰-    نمایشنامه “داستان خرس های پاندا”- نوشته “ماتنی ویسنی یک”

۱۱-    داستان “دمیان”- نوشته “هرمان هسه”

D- موضوع: ego  و self

۱-      فیلم سینمایی ” بهار-تابستان-پاییز-زمستان و دوباره بهار”- کارگردان:کیم کی دوک

۲-      فیلم سینمایی “Stigma “- کارگردان :روبرت واین رایت”

۳-      فیلم سینمایی “ماتریکس “- کارگردان: “اندی و لانا واچوسکی”

۴-      داستان ” موسی و خضر”- از “قرآن”

۵-      داستان “پندار”- نوشته ” ریچارد باخ”

۶-      فیلم سینمایی ” زندگی دوگانه ورونیکا”- کارگردان: “کریستف کیشلوفسکی”

E – موضوع : مردانگی و زنانگی

۱-      فیلم سینمایی “شکلات”- کارگردان: “لاسه هالستروم”

۲-      فیلم سینمایی ” راز داوینچی “- کارگردان: “رون هوارد”

۳-      فیلم سینمایی ” به همین سادگی”- کارگردان: “رضا میر کریمی”

۴-      سریال” روزی روزگاری”- کارگردان: “امرلله احمدجو”

F – موضوع: ناخودآگاه فردی

۱-      داستان “والکیری ها” – نوشته “پائولو کوئیلو”

۲-      داستان “گریز از سرزمین امن”- نوشته ” ریچارد باخ”

۳-      فیلم سینمایی “ویل هانتینگ نابغه”- کارگردان: “گاس ون سنت”

۴-      فیلم سینمایی”Shipping News “(به فارسی تحت نام “ساحل خاطرات” دوبله شده است)- کارگردان: لاسه هالستروم”

۵-      داستان “کنولوپ”- نوشته “هرمان هسه”

۶-      داستان “گرگ بیابان”- نوشته “هرمان هسه”

G- موضوع : ناخودآگاه جمعی

۱-      داستان “تسلی ناپذیر”- نوشته “ایشی گورو”

۲-      فیلم سینمایی ” Inception “( به فارسی تحت نام “تلقین” دوبله شده است)-کارگردان: “کریستوفر نولان”

۳-      فیلم سینمایی “Shutter Island “- کارگردان ” مارتین اسکورسیزی”

۴-      فیلم سینمایی “Blue “- کارگردان “کریستف کیشلوفسکی”

۵-      داستان ” محرم راز” از مجموعه “سه قصه” هرمان هسه

۶-      داستان ” مهمانی خداحافظی”- نوشته ” میلان کوندرا”

۷-      نمایشنامه ” سه شب با مادوکس “- نوشته ” ماتنی ویسنی یک”

H- موضوع : سایه (Shadow )

۱-      فیلم سینمایی “قوی سیاه “- کارگردان ” دارن آرنوفسکی”

۲-      فیلم سینمایی “Fight Club “- کارگردان ” دیوید فینچر”

۳-      فیلم سینمایی ” آخرین وسوسه مسیح” – کارگردان ” مارتین اسکورسیزی”

۴-      داستان ” فاست”- نوشته “گوته”

۵-      داستان ” برادران کارامازوف”- نوشته ” داستایوسکی”

۶-      فیلم سینمایی ” بزرگراه گمشده “- کارگردان ” دیوید لینچ”

۷-      داستان “شیطان و دوشیزه پریم”- نوشته “پائولو کوئیلو”

۸-      فیلم سینمایی ” جن گیر”- کارگردان “ویلیام فریدکین”

I– موضوع : گورو(مرشد)

۱-      داستان ” موسی و شعیب”- از ” قرآن”

۲-      داستان ” ابراهیم ادهم و خضر” – از “تذکره الاولیا” فریدالدین عطار

۳-      داستان “بریدا”- از ” پائولو کوئیلو”

۴-      داستان “کیمیاگر”- از “پائولو کوئیلو”

۵-      فیلم سینمایی ” ریش قرمز” – کارگردان: “آکیرو کوروساوا”

۶-      فیلم سینمایی ” بهار-تابستان-پاییز-زمستان و دوباره بهار”- کارگردان:کیم کی دوک

J– موضوع: نمادهای اسطوره ای و تیپولوژی

الف- هرمس

–          فیلم سینمایی “قدیس”- کارگردان “فیلیپ نویس”{شخصیت اصلی }

–          فیلم سینمایی ” اگه می تونی منو بگیر” – کارگردان ” استیون اسپیلبرگ” {نقش لئوناردو دی کاپریو}

–          فیلم سینمایی ” زندگی زیباست” – کارگردان “روبرتو بنینی”{بازی خودٍ روبرتو بنینی}

ب – آفرودیت

–          داستان “ساحره پورتوبلو” – نوشته پائولو کوئیلو{پرسونا‍‍ژ آتنا}

–          داستان ” بر باد رفته” – نوشته ” مارگارت میچل” {پرسوناژ اسکارلت اوهارا}

پ – آرس

–          فیلم سینمایی ” هفت سامورایی” – کارگردان “آکیرو کوروساوا” {نقش توشیرو میفونه}

ت – پوزیدون

–          داستان ” برنده تنهاست” – نوشته پائولو کوئیلو

ث – آرتیمس

–          فیلم سینمایی “Basic instinct ” – کارگردان ” پل ورهون”{ نقش شارون استون}

–          فیلم سینمایی ” آتش بس” – کارگردان ” تهمینه میلانی” {نقش مهناز افشار}

ج – آپولو

–          داستن ” جزیره” – نوشته ” روبرمرل”{پرسوناژ آدام پرسل}

چ – زئوس

–          شخصیت ” ضحاک” در ” شاهنامه ” حکیم ابوالقاسم فردوسی

–          سریال “هزار دستان” – کارگردان ” علی حاتمی” {نقش عزت الله انتظامی}

ح – هادس

–          داستان ” کیمیا خاتون ” نوشته ” سعیده قدس” {شخصیت شمس}

خ – پرسفون

–          داستان ” کیمیا خاتون ” نوشته ” سعیده قدس” {شخصیت کیمیا}

د – دیونیزوس

–          داستان ” ابله”- نوشته داستایوسکی {شخصیت روگوژین}

ذ – آتنا

–          سریال ” سالهای دور از خانه ” – کارگردان “سوگاکوهاشیرا” {پرسوناژ اوشین}
نویسنده دکتر محمد رضا سرگلزایی

پایان

 

 

About خالقی

مدیر و صاحب امتیاز سایت زنان توانمند، هیپنوتیزور،ردانشجوی دکترای تخصصی روانشناسی ،مدرس دانشگاه ،عضو انجمن علمی هیپنوتیزم آمریکا ،دارای مدرک مسترینگ اریکسونی و عضوانجمن روانشناسی سلامت وعضو انجمن روانشناسی اجتماعی ،عضو انجمن روانشناسی ایران ، نویسنده ی کتاب تاثیر شادمانی و آرمیدگی در اختلالات جنسی ،محقق در زمینه ی شادمانی درونی و معنویت درمانی ،مربی یوگاو مربی یوگای خنده ودارای چندین سال سابقه ی مدیریت گروه درمانی و توانمند کردن زنان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *